ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:39
|
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:39
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:37
مدرسهام و دارم از زور خواب میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیرم! دلم میخواد فرار کنم و فقط برسم خونه. کلاً هلاکم و حوصله ندارم. به شدت هم احساس ضعف و خستگی دارم. فقط دلم یه حموم داغ و بعدشم یه تختخواب می خواد. کلاً با وجود همه دودره بازیهایی که در امتحانات بین دو ترم انجام دادم بازم برای شروع ترم جدید خسته ام. حوصله بچه ها رو ندارم. دلم می خواد بشینم خونه از صبح تا شب زبان بخونم. فیلم ببینم. شعر و ادبیات بخونم. به کتابخونه هامون برسم و کتابهامو لیست کنم. کاش گرفتاریهای مسخره ی مدرسه دست از سرم برداره. دلم می خواد به زندگیم برسم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:42
|
خب امروزمون رو بررسی می کنیم. حدود ساعت ده از خونه میرم بیرون برای یه کار بانکی. بعد آژانس می گیرم میرم موزه رضا عباسی پایین تر از پل سید خندان. بعد میگن اشتباه اومدی باید بری خیابون ویلا. دوباره دربست به سمت ویلا. دو ساعت تو اداره ی جهانگردی و کوفت و گردشگری دور خودم می چرخم تا بفهمم مدارکمو باید به کی بدم. حدود ساعت دوازده و نیم از اداره ی زهرماری میام بیرون بدون اینکه کارم انجام شده باشه و حواله داده میشم به فردا. همه ی این ماجراها رو بعلاوه ی 10000 تومن پولی می کنم که صبح بابت آزانس و دربست دادم که مثلا امروز معطلی نداشته باشم و کارم یه کله انجام بشه. خسته و آویزون تا میدون ولیعصر پیاده گز می کنم و بعدش اتوبوس به سمت ونک. یادم میفته فردا و پس فردا تولد دو تا از دوستامه. میرم کتابفروشی بهمن. پامو که میذارم تو کتابفروشی همه ی عالم و آدم یادم میره. غرق کتابها و بازیها و سی دی ها میشم. کم کم از خستگی روی پا ایستادن می فهمم که باید برم. به خریدهام نگاه می کنم و دلم غنج میزنه. دو تا دی وی دی از اجراهای آندریا بوچلی و دو تا رمان به زبان انگلیسی همراه با سی دی هاشون. حس و احساس و جین ایر. دلم ضعف میره که برسم خونه بزنم تو دل سی دی ها و کتابها و مجله های خریداری شده. میرسم خونه از فرط بوی رنگ و تینر نمیشه نفس کشید. سرم درد و خوابم می گیره. پارسا ول کن معامله نیست. باید باهاش پازل درست کنم. دو بار یه پازل 56 تکه رو درست می کنیم. براش قصه می خونم از کتابهایی که تازه خریدم. زیر گنبد کبود که فیله رفت آب بخوره افتاد و دندونش شکست. بعد هم گربه ی من نازنازیه و بعد اون شنگول و منگول. وقتی تنهاست بچه ی رام و سربه راهیه. دلم می خواد بشینم یه نفس با هم قصه و شعر بخونیم. خیلی دلش می خواد که همراه من همه چی رو بی غلط و مسلط بخونه ولی هنوز حفظش نشده. زیرزیرکی ادای خوندن درمیاره. دلم براش ضعف میره. مامانم از خرید میاد و من با خیال راحت بیهوش میشم. چشم باز می کنم ساعت شش شده. کلافه ام که روزم انقدر بی مصرف و مسخره گذشته. مسافرت داخل شهری صبح تا ظهر انقدر خسته و عصبانیم کرد که حتی عصر حال نداشتم برم ورزش. یه کم ایمیل چک می کنم و بعدش میرم حموم. ساعت هشت شب شده. می خوام سعی کنم از ته مونده ی روزم درست استفاده کنم ولی هنوز منگول منگول موهام تو هم گره خرده و باید بشینم شونه کنم و عجیب خسته و بی حالم. سی دی جین ایر رو میذارم و می خوره تو حالم. راوی یه خانوم ایرانیه. ته لهجه اش بد نیست ولی مشخصه که انگلیسی اصیل هم نیست. دلم برای روزم می سوزه. چقدر زمان بی برکت شده.
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:4
|
فکر می کنم کم کم دارم حال فروغ را می فهمم. وقتهایی را که به اتاقش پناه می برد و چندین روز یا حتی نزدیک به یک هفته با احد الناسی حرف نمیزد و در به روی کسی باز نمی کرد. نمی دانم چه می شود که دو آدم از دو زمان کاملاً دور و متفاوت با دو دنیای نسبتاً متفاوت ناگهان یکی حس می کند چقدر به دیگری نزدیک بوده و نزدیکتر می شود هرچقدر که می گذرد. دلم می خواهد بروم توی اتاق زیرزمینی ام و در را به روی عالم و آدم ببندم و هفته ها و ماهها خلوت کنم. از همه ی عالم و آدم خسته ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:39
بعد از لیلی و شیرین
بعد از فرهاد و مجنون
هیچکس ما را نستود
برگرد فرهاد بردگرد
ما تیشه را بلد نیستیم
برگرد فرهاد
اما اینبار نه تیشه بر سر
تیشه بر ریشه بیا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:16
از درد به اشک
از اشک به عجز
از عجز به شعر پناه میبرم
و باورم نمی کنند
از درد و اشک و عجز به شعر و مخدر و تسکین و شعر
ای شعر ای شاعر
بر زخمهایم بنشین
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:15
کوه با من دشمن شد
گیاه با من دشمن شد
آبشار بر سرم کوفت
جاده مرا طرد کرد
و من نفرین عالم را به دیده ی منت کشیدم و دم برنیاوردم
و من خاطره را دشنه کردم و بر چشم، بر دل کشیدم
نفرین عشق مرا ربود و سزا همین بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:13
مرا دوست بدار
من مستحق نفرینم
مرا دوست بدار
من تا بن تا ریشه آلوده ام
عشق بر من تابید و من نفرین شدم
مرا دوست بدار
دنیا را از من بگیر، نفرینت را نه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:12
عزیز دل
روزی هزاران بار تو را در هوا، در هیچ می بوسم
عزیز دل ...
آه اگر می دانستی
اگر ... فقط ... اندکی ... می دانستی ...
دنیا چه نداشت که به پای ما بریزد
اگر فقط اندکی می دانستی
چه نداشتم که به پایت نریزم
اگر ... فقط ... اندکی ...
همه ی نداشته هایم را داشتن می کردم که به پایت بریزم ...
عزیز دل ...
اگر فقط باورم می کردی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:9
زنی از آن سوی پنجره
از آن سوی سالها
از میان زخمهای بی امان عشق به من گفت
«باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم»
زنی از نهایت تاریکی و از نهایت شب، با من گفت
و من تو را میان سلولهایم پنهان کردم
من تو را در خواب
در بوی مشکوک سیگار و الکل
در نتهای موسیقی و
دستهای درخت و آبشار و کویر پنهان کردم
من تو را همه ی زندگی به دوش کشیدم و پنهان کردم
من تو را کشتم و تمام شدم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:6
دیگر هیچ چیز مرا به یاد تو نخواهد آورد
من، مرده ام
دیگر هیچ چیز مرا به شادی نخواهد آورد
ذهن تو مرا کشت، و من ... تمام شدم
دیگر هیچ چیز مرا، تو را در قلب دیگری نخواهد کاشت
ما تمام شدیم
ما مثل جعبه ی دستمال کاغذی برای هم تمام شدیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:4
چون خمشان بی گنه
روی برآوردم به آسمان
ماه از من چشم و ستاره از من روی پوشید
درخت را در آغوش فشردم که شاید تو باشی
درخت را بوسیدم که شاید تو ...
درخت را نوازش که شاید ...
درخت از من رو پوشید
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:2
دیربازی است، نامم به انتظار لبی است تا مرا بخواند به عشق
مرا بخواند به مهر
مرا بخواند به خود
نامم را از زبان که خواهم شنید
نام من در هیاهوی این شهر گم شد
نام من در سیاهی این شهر از لبی که می خواستمش کم شد
و لبها آوای مرا گم کرد، کم کرد
من مردم
من ... تمام.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:0