وقتي دكتر با تعجب نگاهم ميكند و براي چندمين بار ميگويد "خيلي كهنه شده بوده، سلولهايت تغيير شكل داده بودند" فكر ميكنم بيش از اينكه كهنگي زخم عجيب باشد لابد عدم تناسب سن و سالم با كهنه بودن چنين زخمي دكتر را متعجب كرده.
نميدانم اينكه سر بيست و شش سالگي زخم "كهنه" داشته باشي چقدر عجيب است. نمیدانم اينكه سر بيست و شش سالگي احساس شصت هفتاد سالهها را داشته باشي چقدر غير طبيعي است. زندگي مدتهاست برگ جديدي براي رو كردن ندارد. مرگ چرا اينقدر دست دست ميكند؟
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
زبام نيلي شب،
كه رهگذر نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشك سال چه ترسي!
ـ كه سد بستي بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....
در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خادار، گذشته.
حريق شعله ي گوگردی بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري ست.
هزار آينه اينك، به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي ست ز زندان،
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني"
محمدرضا شفيعي كدكني
در دفتر زمانــــــــه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت
مرا تهدید می کنند: دست از سرش بردار
تو بگو چرا در خوابهايم هم رهايم نمي كني؟ ديروز دم غروب، همان موقع كه آسمان به سر و سينهي خودش مي كوفت خواب ميديدم. ميگفتند ديوانه شدهاي. بابا ميگفت اشتباه از ما بوده و حاضر شده بود كه برود. با چشمهاي خيس گوش ميكردم. همه سوار ماشين شديم بياييم ديدنت. ماشين راه نميرفت. از خواب پريدم. باورم نميشد اينها خواب باشد. ديدم آسمان اخمهايش را در هم كشيد و سياه شد. باد و باران و رعد. مادربزرگم آمد گفت هفتهي ديگر روز مادر است. تقويم را نگاه كردم. يخ كردم.
از خرداد و تير و مرداد متنفرم. از تمام روزها و ماههاي زندگيام. از تمام مناسبتهاي تقويمي. حالا تو بگو. آنكه دست از سر ديگري برنميدارد كيست؟ من؟ يا تو كه در خوابهايم هم رهايم نميكني؟
از پارچهي سبز تو رو گرداندند
آنان كه دعاي عهد را ميخواندند
پيغمبر من! گنبد خضراي تو هم
گر منفعتي نداشت ميسوزاندند
«سارا اویسی»
میترسم. تا آخر خرداد بايد مقالهاي را كامل كنم، تا بيست تير هفت كتاب تخصصي را فيشبرداري. هفتهي ديگر عمل ميشوم. راهنما ميگويد بيهوشي كامل روي حافظه اثر ميگذارد. فكر ميكنم تكليف كتابها و فيشها چه ميشود؟ و اضطراب دلم را بهم ميزند.
ملاقات امروز رضايتبخش نبود. احساس خفّت سر تا پايم را گرفته. راهنما مسئوليت منابع انگليسي را شخصاً به عهده ميگيرد. از خجالت آب ميشوم. از دانشگاه متنفرم و آرزو ميكنم اين روزها زود تمام شوند. نه چون اضطراب پاياننامه خفهام كرده و ميكند، تا كمتر احساس حقارت گلويم را بچسبد.
برايش توضيح دادم به خاطر شرايط كارم از برنامه عقب افتادهام. فكر ميكردم حرفهايم قانع كننده است. اينكه بايد پول درآورم تا حداقل براي رفت و آمدم لنگ نمانم. فكر ميكردم قانع كننده است. اما از نظر او نبود. ميگفت حق نداشتم كارم را ترجيح بدهم ...
سرم را پايين انداختم و فكر كردم تمام اين مدت نه درس، نه دانشگاه، نه ورزش، نه سفر و نه حتي تفريح هيچ كدام، هيچ كدام نجاتم ندادند. اگر كار نبود افسردگي همهي وجودم را بلعيده بود. فكر كردم تمام آن روزها و اين روزهايي كه درون خودم زنداني بودم و روحم را زير مشت و لگد ميگرفتم چه چيزي جز كار باعث شده حداقل براي چند لحظه لبخند بزنم؟
از دانشگاه متنفرم. از اين روزها متنفرم. از روزهاي قبل و بعد اين روزها متنفرم. كاش هيچ وقت از بيهوشي عمل بيدار نشوم.
چهار ستون بدنم میلرزد. برای چه، نميدانم. تحمل فرداها را ندارم. از روزهاي بعد ميترسم. بي دليل انتظار وقوع مصيبت هولناكي را ميكشم. در طول روز چندينبار ميشود كه ضربان قلبم بالا برود. باز هم بي دليل. دلشورهام حدّ و مرز ندارد. ترس امانم را بريده.
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
به خنده خنجرم زدی، نگو که دوست دارمت
اگرچه زخم خورده ام، به عشق می سپارمت
When I'm feeling down
The mention of your name
It lifts my spirit up
It makes me carry on
When I don't have the strength
Your faith can heal me
Like the sun that shines
You gave me light to see
Catch me cause I'm falling
I'm so lost, inside your love
Can't you hear me calling
To your heart
Cause you're the one reason I go on
Could I find the words to tell you how I feel
With one look from your eyes
I know what heaven's worth
So whats in everything
To hold and touch you
You're the air I breathe
The reason my heart beats
Baby I'm just dreaming but my hope it keeps me strong
جنازهاي را از زير آوار بيرون كشيدم، سر پايش كردم، به زندگي خوشبين و اميدوارش كردم، چه حاصل؟ ... به تلنگري در هم شكست.
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
There's only two types of people in the world
The ones that entertain and the ones that observe
Well baby, I'm a put-on-a-show kind of girl
Don't like the backseat, gotta be first
I'm a like the ringleader, I call the shots
I'm like a firecracker I make it hot
When I put on a show
I feel the adrenaline moving through my veins
Spotlight on me and I'm ready to break
I'm like a performer, the dancefloor is my stage
Better be ready, hope that you feel the same
All eyes on me in the center of the ring just like a circus
When I crack that whip, everybody gon' trip just like a circus
Don't stand there watching me, follow me, show me what you can do
Everybody let go, we can make a dancefloor just like a circus
There's only two types of guys out there
Ones that can hang with me and ones that are scared
So baby, I hope that you came prepared
I run a tight ship so beware
Let's go
Let me see what you can do
I'm runnin' this like-like-like a circus
Yeah, like a what? Like-like-like a circus
All eyes on me in the center of the ring just like a circus
When I crack that whip, everybody gon' trip just like a circus
Don't stand there watching me, follow me, show me what you can do
Everybody let go, we can make a dancefloor just like a circus
همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذي روحي از پشت و پيش
نه وقتي كه واگردم از رفته راه
نه بختي كه با سر در افتم به چاه