تبليغاتX
از ادبيات
دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي‌كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني‌‌ ست

فروغ

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:57 |

ترا دل دادم اي دلبر، شبت خوش باد من رفتم
تو داني با دل غمخور، شبت خوش باد من رفتم

اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم
گرفتم هجرت اندر بر، شبت خوش باد من رفتم

ببردي نور روز و شب بدان زلف و رخ زيبا
زهي جادو زهي دلبر، شبت خوش باد من رفتم

ميان آتش و آبم ازين معني مرا بيني
لبان خشك و چشم تر، شبت خوش باد من رفتم

بدان راضي شدم جانا كه از حالم خبر پرسي
ازين آخر بود كمتر؟ شبت خوش باد من رفتم

سنایی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:40

همه شب نالم چون ني
که غمي دارم ، که غمي دارم ...
دل و جان بردي امّا
نشدي يارم ، يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي ...


چون بوي گل به کجا رفتي
تنها ماندم ، تنها رفتي ...


چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


فتادم از پا به ناتواني ، اسير عشقم ، چنان که داني
رهايي از غم نمي توانم ، تو چاره اي کن ، که مي تواني ...


گر ز دل بر آرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشين ريزد ...


چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تو را جويم
اي شادي جان ، سرو روان ، کز بر ما رفتي
از محفل ما ، چون دل ما ، سوي کجا رفتي ...


تنها ماندم، تنها رفتي ...


به کجايي غمگسار من ، فغان زار من بشنو باز آ ، باز آ
از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ...
تنها رفتی ...

رهی معیری

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:0 |

بر آستان تو دل پايمال صد دردست
ببين كه دست غمت بر سرم چه آوردست

هواي باغ گل سرخ داشتيم و دريغ
كه بلبلان همه زارند و برگ ها زردست

شب است و آينه خواب سپيده مي بيند
بيا كه روز خوش ما خيال پروردست

دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
كه صبح خنده گشا روي ازو نهان كردست

چه ها كه بر سر ما رفت و كس نزد آهي
به مردمي كه جهان سخت ناجوانمردست

به سوز دل نفسي آتشين بر آراي عشق
كه سينه ها سيه از روزگار دم سردست

غم تو با دل من پنجه درفكند و رواست
كه اين دلير به بازوي آن هماوردست

دلا منال و ببين هستي يگانه ي عشق
كه آسمان و زمين با من و تو همدردست

ز خواب زلف سياهت چه دم زنم كه هنوز
خيال سايه پريشان ز فكر شبگردست

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:21 |

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندي
كه هرگز از تو نگردم, نه بشنوم پندي

دهند پندم و من هيچ پند نپذيرم
كه پند سود ندارد بجاي سوگندي

شنيده‌ام كه بهشت آن كسي تواند يافت
كه آرزو برساند, به آرزومندي

هزار كبك ندارد دل يك شاهين
هزار بنده ندارد دل خداوندي

به منجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم
به آتش حسراتم فكند خواهندي

تو را سلامت باد اي گل بهار و بهشت
كه سوي قبله رويت نماز خوانندي

شهید بلخی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:42 |

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان تو‌ام فردا چرا

نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌كند
در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

شهريارا بي حبيب خود نمي‌كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا

شهریار

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:0

يا باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود

ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مي كشت
معجز عيسويت در لب شكرخا بود

يا باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود

ياد باد آنكه رخت شمع طرب مي افروخت
وين دل سوخته پروانه ناپروا بود

ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده مستانه زدي صهبا بود

ياد باد آنكه چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حكايتها بود

ياد باد آنكه نگارم چو كمر بر بستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود

ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
وانچه در مسجدم امروز گمست آنجا بود

ياد باد آنكه به اصلاح شما ميشد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 |

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا  بهاری نیست

نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهء تقویم اعتباری نیست

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهء اردیبهشت کاری نیست

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ،  تو را عهد استواری نیست

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!

محمدرضا ترکی

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:34 |

تو را هنوز اگر همتي به جا مانده‌ست
سفر كنيم،
             سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ كدورت زدودن است
                                         - آري
سفر كنيم و نينديشيم
        

              *

اگرچه ترس در اين شب
                            - كه از شبانه‌ترين است
اگرچه با شب شومم
                           - هميشه ترس قرين است
سفر كنيم سفر

                *

در اين سياهي شب
                        - اين شب پر از ترفند
از اين هياكل ترس‌آفرين چه مي‌ترسي؟
مترسكان سر خرمنند و با بادي
چو بيد مي‌لرزند

                 *
سفر به عزم گريز؟
                      - اين گمان مبر كه مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شكفتن آغاز و
                       ترجمان شكوه است

سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري‌ست
سفر كنيم،
             سفر ابتداي بيداري‌ست

                       *
سفر كنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه‌هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله‌ها را درو نخواهد كرد
دروگران همه پيش از درو
                                 - درو شده‌اند

 حميد مصدق
منظومه "از جدايي‌‌ها"

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:41 |

كوه‌ها باهمند و تنهايند
همچو ما باهمان ِ تنهايان

شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:56