تبليغاتX
بامداد

می رسد شبگير فروردين و بيدارم هنوز

                                   باز شبگير دگر و سال ديگر باز

                                                      باز

                                                   يک آغاز
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 22:7

رضا نصری «سالروز ۲۹ اسفند نزديک است و همانطور که قبلا  پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تيتر وبلاگهايشان را به اين مناسبت به شعاری تغيير دهند که بيانگر پايبنديمان به اصل حاکميت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بيگانه باشد. تا به حال پيشنهادهای خوبی برای شعار دريافت کرده ام که به نظرم شعار Hands off Iran به دليل سادگی اش و بار تاريخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پيشوند يا پسوند اين شعار کلمات ديگری اضافه کند اما توصيه می کنم اين سه کلمه در همه شعارها پايه ی ثابت باشد تا پيام مشترک محفوظ بماند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 22:5


چه قدر خوب تحليل کرده . دقيقا همان تضادی که من هم بد جور گرفتارش هستم.

گاهی آنهايی که از بيرون نگاه می کنند بهتر می بينند .

گاهی بايد از بيرون نگاه کرد تا بهتر ديد و فهميد.

آرزوهای فروغ همان آرزوهای من است بعد از نزديک چهل سال فاصله.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 22:3


  
اين خبر را همين الان خواندم و شوکه شدم. باورم نميشود.
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 22:2


   

اين دو يادداشت را خواندم و هم دلم گرفت و هم کلی حرص خوردم.

دلم گرفت چون واقعيت بود و حرص خوردم چون خيلی راست بود.

می گويند حقيقت تلخ است نه؟ راست می گويند . خيلی ...
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 22:0

طی چند روز اخير سه کتاب کوچک را تمام کردم . که از خواندن دو تايشان به شدت

احساس غبن می کنم. اولی يک نمايشنامه از غلامحسين ساعدی بود با نام "هنگامه

آرايان و باران" . دو نمايشنامه مجزاست كه مثل نمايشنامه "لال بازيها" كه قبلا ازش

خوانده بودم سرگيجه گرفتم و با جان كندن خواندنش را به اتمام رساندم.

 

دومی رمان "نزديکی" نوشته حنيف قريشی و با ترجمه نيكی كريمی كه همين جا

اعتراف می كنم گول اسم مترجم را خوردم و پولم را روانه سطل زباله كردم.

خود ترجمه آنچنان مشكل دار نيست . مشكل من با داستان هست.

كلا خوشم نيامد.آن هم با آن توضيحاتی كه نيكی كريمی با اشتياق درباره موضوع

داستان می گويد .  " جي پايان يك رابطه را به زيبايی برای ما توصيف می كند"

حالا نمی دانم من معنی زيبايی را نفهميدم يا مترجم عزيز !

 

حنيف قريشی اصالتا پاكستانی است و بزرگ شده انگلستان . يعنی پدرش

پاكستانی و مادرش انگليسی است و تا آنجايی كه من شنيده ام به شدت اصرار دارد

انگليسی محسوب شود تا پاكستاني.

اما كتاب بعدی يك داستان تمثيلی است از رينر زايمنيك با ترجمه طاهره  علوي.

نام كتاب " طبال ها " است. داستان راجع به مهاجرت و رويای زندگی بهتر در

سرزمينی ديگر است كه در يك كلام همان مثل معروف خودمان است.

نه در غربت دلم شاد و نه رويی در وطن دارم. طبال های داستان از اينجا رانده و از آنجا

مانده اند.

به خواندنش می ارزيد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 21:58


  
جمعه، 21 اسفند، 1383
هر گوشه اتاقم را که نگاه می کنم چيزی تلنبار شده . نه به خاطر خانه تکانی که من

سر سوزن هم اهلش نيستم.کوهی از کتاب و مجله دوره ام کرده چون وقت

خواندنشان را ندارم . زير تخت روی فن کوئل کنار کامپيوتر هر جا که سر می چرخانم

هستند.آنهايی که زير تختند بهترند چون نميبينمشان و اينطوری خيال می کنم که

اصلا نيستند پس کمتر حرص می خورم.ولی بقيه چی .

اما امروز و ديروز طی يک اقدام انتحاری ترتيب يک سريشان را دادم.

البته خيلی قابل ذکر نيست اما از هيچی نخواندن که بهتر است.

ديروز کتاب " نقش آبی سيمين" را تمام كردم. نشر چشمه چاپ كرده و يكجور مرور

هست بر زندگی هنری و يك عمر فعاليت هنری فاطمه معتمد آريا كه با سليقه و

سبك خاص زاون قوكاسيان منتقد سينما تهيه شده . قوكاسيان اصولا در اين جور

موارد خوب و حرفه ای كار می كند. كتاب " گفتگو با باد " را هم كه مرور همين فيلم

و مصاحبه با بيضايی هست خوب كار كرده يا حداقل بگويم من دوست داشتم.

كتاب دومی كه از ديروز شروع كردم و تا امروز داشتم يك نفس می خواندم كتابی

است حدودا چهارصد صفحه ای از چيستا يثربی به نام " سلام خانم جنيفر لوپز"

در يك كلام بگم شاهكاره بی نظيره من كه از ديروز تا حالا خل شدم با خواندن هر

داستان سرگيجه می گيرم. چون كتاب شامل پنجاه و دو داستان كوتاه هست كه

با خواندن هر كدام شوك عجيبی به آدم می دهد.

خلاصه پيشنهاد می كنم هر جور شده كتاب را تهيه كنيد و فرصت خواندنش را از

دست ندهيد. داستان اول را كه شروع كنيد ولع خواندن بعدی ها نمی گذارد كتاب را

زمين بگذاريد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 21:56

ديروز امتحان کارشناسی ارشد شرکت کردم. تمام راه از خونه تا حوزه  به خودم

فحش دادم که من که اصلا آمادگيشو نداشتم برای چی شرکت کردم. تا يک ربع

بيست دقيقه اول هم با بی ميلی يه نگاه سرسری به سوالات انداختم . بعدش که دو

سه تا سوال رو جواب دادم کم کم گرم شدم و خواب از سرم پريد و جدی تر شدم.

قسمت نظم و نثرش خوب بود . با لذت به سوالات جواب می دادم. اما به عربی که

رسيد بنزين من هم تموم شد. چهل تا سوال بی ريخت و خسته کننده بود که تازه آخر

همه سوالها شروع شد.هر چند می گن ضريب دو داره اما فکر می کنم بيشتر باشه

اين ناکسها بروز نميدن . به هر حال اينم از صبح جمعه ديروز ما . اواخر ارديبهشت هم

جوابها رو ميدن.
 

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 21:55


   
                                          "دنيا زشتی کم ندارد

زشتيهای دنيا بيشتر بود اگر آدمی بر آنها ديده بسته بود اما

آدمی چاره ساز است"

و من هردم از خود می پرسم كدام دارو اين درد را چاره ساز است؟

 

ای خداوند بر من كرم فرما زيرا كه پژمرده ام

مرا شفا ده زيرا كه استخوانهايم مضطرب است

و جان من به شدت پريشان است

 

در هاويه كيست كه تو را حمد می گويد ای خداوند

در هاويه كيست؟

 

ای خداوند رجوع كن و جانم را خلاص ده

به رحمت خويش مرا نجات بخش

زيرا كه موت ذكر تو نمی باشد

 

در هاويه كيست كه تو را حمد می گويد ای خداوند

در هاويه كيست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 21:53