"تابستان نكبت خود را چگونه گذارندم ؟" تمام تابستانم مثل كورانی بود كه با قدرت و شتاب می وزيد و من را با خودش به اين طرف و آن طرف می برد و به در و ديوار می كوبيد. شايد به همين خاطر آن موقع كه خواستم تابستانم را مرور كنم اين تيتر را با حرص و ولع تمام نوشتم. دلم را خنك می كرد.تابستان " نكبت " !
اما ... اما در اين دو هفته باقيمانده خيلی اتفاقها افتاد , خيلی چيزها تغيير كرد ...
از ريزترينهايش كه دادن دو تا امتحان خيلی حياتی و به خير گذشتنشان بود تا خريد كامپيوتر جديد كه تمام زير ور رويش را خودم بستم و ياد گرفتن كلی چيزهای هيجان انگيز و وارد شدن به دنيای كامپيوتر به صورت جدی تر , تا تصميم دوباره برای نوشتن وبلاگی كه ديگر می خواستم كم كم ازش خداحافظی كنم (و حالا كه فكر می كنم می بينم اصلا يكی از دلايل بی رغبتی ام به نوشتن اين اواخر و شايد در طول زمانی كه وبلاگم را راه انداختم , كند بودن بيش از حد سرعت آن عتيقه ای بود كه چند سال دمخورم بود و هزار و يك جور مكافات داشت) , تا كشف و شهودی كه خيلی ساده و ابتدائی با انتخاب موضوع يك تحقيق دانشگاهی شروع شد و در آخر به باز شدن يك دريچه عظيم پر لذت در زندگيم منتهی شد كه فكر می كنم شايد قسمت اعظمی از زندگی آينده ام را عميقا به خودش اختصاص دهد , تا باز شناختن آدمها و گرفتن گرد و غبار رابطه هايی كه اين اواخر ديگر فكر می كردم جز اذيت و مرارت و تكرار مكررات چيزی برايم ندارند... ساده بگويم ... تا خود خود زندگی و خود خود من. در آن نوشته كذايی گفتم كه انسان در مشكلات است كه بزرگ می شود و آن موقع فكر می كردم اگر قرار باشد تمام اين سه ماه را اينگونه با مشكلات دست و پنجه نرم كنم حتما تا آخر تابستان اندازه يك غول می شوم! تابستان تمام شد. من غول نشدم. من همان كوچك كوتاه كم ماندم اما ... اما رفيق انگار چيزی عوض شده ...
من عوض شدم. من تغيير كردم خيلی زياد . آنقدر كه ... آنقدر كه حالا آشكارا می شنوم "آني" را كه درونم صدايم می زند و من ديگر نمی خواهم , نمی خواهم بگذارم اينبار برود.برای آمدنش خبر نكرد و اجازه نگرفت. و حالا برای رفتنش اين من هستم كه اجازه نمی دهم.
تغيير اتفاق افتاده , بايد وقت را دريابم .حافظ "ديوانه" را بر ميدارم و تفالی ميزنم.
شهريست پر ظريفان وز هر طرف نگاری
ياران صلای عشق است گر می كنيد كاري
اول: ممنون از سعيد رضا , دوست عزيزی که زحمت کشيدند و کامنت گذاشتند و راهنمايی كردند برای خلاص شدن از شر ويروسها. اما نكته ای كه امروز استاد ديگری برای رفع اين مشكل گفتند , راه حل جالبی است كه ديدم بد نيست شما هم بدانيد. اگر گرفتار ويروس شديد آن هم از اين نوعش كه خيلی هم خطر ناك هست پيشنهاد می كنم اين روش را امتحان كنيد. دردسرش از فرمت كردن و تعويض ويندوز خيلی كمتر هست.
منوی استارت را باز كنيد و به ترتيب به اين قسمت برويد. ابتدا اكسسوريس(accessories) , بعد سيستم تولز(system tools) و در آخر سيستم ريستور (system restor) و بعد از باز شدن برنامه تاريخ ريستور كامپيوترتان را به عقب ببريد. مثلا چند هفته قبل . يعنی قبل از مبتلا شدن به ويروس. البته بعد از اين كار برنامه هايی كه جديدا از اينترنت دانلود كرده بوديد از دست خواهيد داد كه بعدا می توانيد باز از اينترنت دريافت كنيد.
فعلا كه خدا را شكر با اين روش سيستمم حالش خوب شده ! و احتياجی به فرمت پيدا نكرده . اگر تا فردا باز ادا در نياورد و دستم را تو پوست گردو نگذارد.
Il pense a moi, je le vois je le sens je le sais
Et son sourire me ment pas quand il vient me chercher
Il aime bien me parler des choses qu'il a vues
Du chemin qu'il a fait et de tous ses projets
He thinks of me, I see it I feel it I know it
And his smile doesn't lie when he comes to pick me up
He likes to talk to me about the things he saw
About the progress he made and of all his projects
Je crois pourtant qu'il est seul et qu'il voit d'autres filles
Je ne sais pas ce qu'elles veulent ni les phrases qu'il dit
Je ne sais pas ou je suis quelque part dans sa vie
Si je compte aujourd'hui plus qu'une autre pour lui
I believe however that he's alone and that he hangs out with other girls
I don't know what they want nor the sentences he says
I don't know where I am somewhere in his life
If I count more than the others for him today
Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer
Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie
Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie
Meme s'il ne veut pas de ma vie
He is so close to me yet I don't know how to love him
Only him can decide if we talk about love or about friendship
I love him and I want to offer him my life
Even if he doesn't want my life
Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer
Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie
Et je suis comme une ile en plein ocean
On dirait que mon coeur est trop grand
I dream of his arms but I don't know how to love him
He seems to hesitate between a love story or a friendship story
And I'm like an island in the middle of the ocean
It seems my heart is too big
Rien a lui dire il sait bien que j'ai tout a donner
Rien qu'a sourire a l'attendre a vouloir le gagner
Mais qu'elles sont tristes les nuits le temps me parait long
Et je n'ai pas appris a me passer de lui
Nothing to tell him he knows well that I have all to give
Only to smile waiting for him wanting to have him
But they're sad those nights and the time seems long
And I hadn't learn to live without him
Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer
Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie
Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie
Meme s'il ne veut pas de ma vie
He is so close to me yet I don't know how to love him
Only him can decide if we talk about love or about friendship
I love him and I want to offer him my life
Even if he doesn't want my life
Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer
Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie
Et je suis comme une ile en plein ocean
On dirait que mon coeur est trop grand
I dream of his arms but I don't know how to love him
He seems to hesitate between a love story or a friendship story
And I'm like an island in the middle of the ocean
It seems my heart is too big
از تمام زبان فرانسوي متاسفانه يا خوشبختانه اين تنها چيزي است كه شنيدنش برايم قابل تحمل است. قابل تحمل كه البته بي انصافي است واقعا لذت بخش است.
امرزو نشستم تمام آهنگهايي را كه از سلين ديون داشتم گوش كردم ولي از بين همه انها به نظرم چيزي متفاوت در اين موسيقي هست .
زبان مادري سلين فرانسوي است و انگليسي را بعد ها كه به طور جدي وارد عالم موسيقي شد ياد گرفت. شايد به همين خاطر است كه احساس مي كنم او اين آهنگ را با احساسي متفاوت و عجيب زيبا مي خواند.
امروز كه همه را با هم گوش كردم متوجه شدم كه حتي لحن خواندن آهنگهايش به زبان انگليسي بي روح , سرد و مكانيكي است.
ولي در اين آهنگ انگار چيزي از درونش پرواز مي كند و اوج مي گيرد و من را هم با خودش تا آن بالا بالاها مي برد.شايد تنها چيزي كه بتواند من را با اين زبان آشتي دهد همين باشد . اميدوارم.
خوشبختانه تمام سايتهايي كه ليريك اين آهنگ را نوشته اند, آنرا با ترجمه انگليسي اش همراه كرده اند.
چند وقت پيش دوست عزيزي لطف كرد و وقت گذاشت و به درخواست من ترجمه كلمه به كلمه اين شعر را برايم به فارسي نوشت اما متاسفانه چند بند انتهايي آن باقي ماند.اگر توانستم كاملش كنم سعي مي كنم ترجمه فارسي سليسش را هم برايتان آماده كنم.
خيلي سعي كردم و پرس و جو كردم ببينم چه جوري مي توانم فايل آنلاينش را بگذارم روي وبلاگ تا اگر خواستيد بشنويد مجبور نباشيد همه آهنگ را دانلود كنيد. اما نشد.ولي اگر از من ميشنويد ده دقيقه يك ربعي وقت بگذاريد و دانلود كنيد .به شنيدنش مي ارزد. اسم آهنگ اگر اشتباه نكنم , عشق و دوستي است.
سيستم جديد هنوز از راه نرسيده بند را وا داد. امروز رفتم گوگل دنبال يک سايت مجانی برای دانلود کردن موسيقی می گشتم . از بين سايتهای پيشنهاد شده چند تايی را سر زدم. چيزی گيرم نيامد. از همين هايی بود که اول در باغ سبز نشان می دهند که همه چيز مفت بيا و ببر بعد که ثبت نام می کنی ازت کريديت کارتت را می خواهند.
حوصله ام سر رفت . دی سی کردم و آمدم بيرون رفتم سراغ کار ديگری بدون آنکه خود کامپيوتر را خاموش کنم. بعد از مدتی که برگشتم دود از کله ام بلند شد.
سه تا فايل پورنو با وقاحت تمام روی دسک تاپم جا خوش کرده بودند.شوکه شدم. خلاصه آنکه بعد از کلی کلنجار و فحش و بد و بيراه فکر کردم توانستم از شرشان خلاص شوم.دوباره شماره گرفتم که ديدم بعله ... ويروس عزيز از همان نوع ويروسهايی است که قبلا هشدارش را شنيده بودم. از همانهايی که مودمت را به آی اس پی ديگری وصل می کنند در خارج از كشور و....
حالا من مانده ام و يك ويندوز مزخرف پر از اشكال كه فكر می كنم هيچ آنتی ويروسی نتواند امنيتش را تضمين كند . ويندوز ۹۸ با همه قديمی بودنش ديگر لااقل اين اداها را برايم در نمی آورد.
مخلص كلام اينكه , كلی حرف داشتم بزنم اما اين مهمان ناخوانده بی شرم نطقم را به كل كور كرد.
اگر می دانيد چطور می شود هر چه سريعتر از شرش خلاص شد يك دنيا ممنونتان ميشوم اگر راهنمايی ام كنيد.
اگر می بينيد در اين دو پست اخير من رمانتيك خونم زده بالا و هی شعر مينويسم بدانيد و آگاه باشيد كهمه اش تقصير دوست عزيزی است كه راه بيراه برايم مسيج ميزند و اين چيزها را ميفرستد. خوب مسلما من هم دلم نمی آيد يعنی نمی توانم شما را در لذت خواندنش شريك نكنم.پس اين يكی را هم علی الحساب داشته باشيد.البته نا گفته نماند كه خودم اولين بار است كه اين شعر ها را ميشنوم و تا قبل از اين روحم هم خبر نداشت كه همچين شعری می تواند از شاملو باشيد. لذتش را ببريد.
قصه نيستم كه بگويی
نغمه نيستم كه بخوانی
صدا نيستم كه بشنوی
يا چيزی چونان كه ببينی
يا چيزی چونان كه بدانی
من درد مشتركم
ما را فرياد كن
يا کرخت از صولت سرمای سخت
هست اميدی که ابر فرودين
برگها روياندش از فر بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم
وای بر احوال برگ بی درخت
* از دكتر محمد رضا شفيعی كدكني
۱-تير ماه: در کمال حماقت رفتم و درست دو هفته قبل از مسافرتم به بلاد عربستان در کلاس رانندگی ثبت نام کردم. چند روز قبلش هم دو بليط برای نمايشهای فنز و مجلس شبيه در ذکر مصائب ماکان پيش خريد کردم که از خوش شانسی من ساعتهای کلاس و تاتر پشت سر هم رديف شد تا من با اعصابی خاکشير و سرعتی جنون آسا و جان در رفته از تن , جنازه ام را به تاتر شهر برسانم و با سردرد و تن لهيده و چشمان نيمه باز از خستگی نمايشها را به نظاره بنشينم. دو هفته بعد با هزار اميد و آرزو ميروم امتحان رانندگی می دهم و دفعه اول رد می شوم. دفعه دوم را هم رد می شوم تا يادم بماند انسان فقط در مشكلات است كه بزرگ می شود.همه اينها در حاليست كه مربی ام روی مهارت من قسم ميخورد . اطرافيان هم برای اينكه بتوانند جلوی سيل اشكهای من را بگيرند می گويند بايد همه اين مشكلات را به فال نيك بگيرم و خوشحال باشم. چرا كه همچنان انسان در مشكلات است كه بزرگ می شود. پس زنده باد شكست های پی در پي.برای اينكه كلكسيون كلاسها و بدوبدو هايم تكميل شود ميروم و كلاس سخت افزار كامپيوتر ثبت نام می كنم . با اين استدلال كه يك روز در هفته با كامپيوتر سر و كله زدن كسی را نكشته. آقای معلم پيشنهاد می دهد كلاسها را به دو روز در هفته افزايش دهيم تا در تابستانمان صرفه جويی كرده باشيم. پيشنهاد تصويب می شود با قاطعيت آراء . (كل كلاسمان چهار نفر بيشتر نيستيم) روز های داغ تير ماه مثل برق و باد می گذرد و در ميان كلاسها و سگ دو زدنهای بيخود گم ميشوند.
۲- مردادماه:با اكراه تمام برای رفتن به سفری كه خودم پيشنهادش را داده بودم آماده می شوم.اينجا هزار و يك كار دارم و تمام فكر و ذهن و دلم (و مخصوصا دلم) اينجا گير كرده. بدجور هم گير كرده . بعد از دوهفته با بدن كوفته و گرمازدگی شديد و زوار در رفته يكراست پرتاب ميشوم در قلب همه كارهای عقب مانده كلاسهای نرفته و درسهای نخوانده. مرز سكته را رد می كنم و بيهوده به خودم اميد می دهم كه كارها روبه راه خواهند شد. همه اينها در حاليست كه بايد به ليست كلاسهای رنگ و وارنگم كلاس زبان را هم اضافه كنم.
۳- شهريور ماه: تا ده روز اول مثل مستها توی خيابان گيجی می خورم و با حيرت به مردم و در و ديوار شهر خيره ميشوم.اثرات سفر هنوز باقی مانده . زيادی جو گير غربت شده ام.با بدبختی يك برنامه سينما جور می كنم و با فحش و لعنت از سالن تاريك خارج می شوم.روز بعدش ميروم سه تا مانتو و دو تا مقنعه می خرم تا تلافی يك سال آزگار لباس پوشيدنهای تكراری را در آورم و دلم را خنك كنم. سراغ دكتر رژيمم ميروم و می فهمم در طول يكماه فقط يك كيلو و نيم كم كرده ام. اصلا مهم نيست چون وقتی به خانه می آيم و شلوار جينی راكه از هفت سال پيش تا حالا حسرت پوشيدنش روی دلم قلمبه شده بود با موفقيت و مثل آب خوردن از پايم بالا می كشم حالم خوب خوب می شود . گور پدر پنج كيلو اضافه وزن باقيمانده.دو هفته اول شهريور در كوران ديد و بازديد ها و تلفنها و تبريكها و رسيدن بخيرها می گذرد. به كلاس رانندگيم سری ميزنم تا وقتی برای تمرين مجدد بگيرم. می فهمم مربی قبلی ام را اخراج كرده اند و خودشان هم تا خرخره شاگرد گرفته اند و گرفتارند. به زور وقتی با خانمی كه قبلا هم از ديدنش تمام تنم كهير ميزد جور ميشود. خانم "كهيريان" تير خلاص را ميزند و هنوز ماشين را يك سانت تكان نداده ام كه می گويد از نظر من كلا ردی برو پنج جلسه با خودم بگير فشرده تا بفهمی رانندگی يعنی چي. و تمام دو ساعت آموزش را آنچنان با مهارت روی اعصاب من ماراتن می رود كه تصميم ميگيرم كلا رانندگی را ببوسم بگذارم كنار. اين تصميم تا يك هفته بيشتر عملی نميشود چون مامان جانم آنقدر كه دلش شور صد وسی هزار تومن خرجی را كه تا حالا كرده ميزند ,شور حال و روز خراب و درب و داغان من را نميزند. پس من را خركشان(خ را با كسره بخوانيد) ميبرد برای يك جلسه تمرين اضافه ديگر بلكه روحيه بگيرم! و خلاصه طی يك اقدام انتحاری خركی نمی دانم چه می شود و چطوری ابر و باد ومه و خورشيدو فلك دست به يكی می كنند تا من اينباره را قبول شوم . آن موقع نمی فهمم كه همه كائنات از اين مقدمه چينی شيرين و غافلگيرانه چه هدفی دارند . اما امروز ... شير فهم شدم.
ادامه دارد...