يك برش از زندگی ، که مثل تکه کيکي شکلاتی
شيرينی كامت می شود
*
دستهايی كه متورّمند از ميل بخشش بی دريغ اميد و زندگی
می پرسند ، مضطرب و لرزان
... زنده ای ؟ ...
و نوای اطمينان بخشی كه می گويد :
Delivered
سكوت ، انتظار ، سكوت
سكوت ، سكوت ، سكوت
می آيند
چشمهايی بی تاب و لغزان
تا بنوشند ... شايد کمی نگاه
New Message
زنده ام ... هنوز
و طنين ساحر " هنوز " ها
هنوز ... هنوز ... هنوز
چرخ می خورند و چرخ می خورند و چرخ می خورند
... ... ...
وقتی احساس خود استاد بينی بهم دست می دهد بايد هم همين بشود ...
دوستان عزيز من که زحمت کشيده ايد و من را از بيخ و بن شرمنده کرده ايد و کلی روی تحليل من وقت گذاشته ايد و فکر کرده ايد و باز هم تحليل کرده ايد ...
جواب ساده تر از اين حرفهاست : نيلوفری يعنی کبود ! به همين راحتی
نه ربطی به باريکی و کمر شکنی گل نيلوفر دارد نه محيط و محاط شدن ! و نه هيچ چيز ديگر.
شاعر می گويد اندام تو نيلوفری ميشود يعنی به رنگ نيلوفر در می آيد . نيلوفر هم لابد از نظر قدما کبود بوده يعنی تيره رنگ بوده .
به قول استادان دستور « ي» نيلوفری را يای نکره محسوب نکنيد ... مثلا چطور خاكستر را با اضافه كردن " ي " به يك رنگ تبديل می كنيد و خاكستری می خوانيد همان كار را با نيلوفر بكنيد و جمله را اينطور مرتب کنيد:
اندام تو , از برگ گل , نيلوفری می شود... كه يعنی اندام تو از تماس با برگ گل كه خودش نمونه بارز لطافت است نيلوفری يعنی كبود می شود.حالا تو خودت قياس كن كه اين معشوق چقدر نازك بدن است كه از برگ گل هم آسيب می بيند !
بنده از همينجا از اينكه باعث اين همه گمراهی و انحرافات ذهنی ! شده ام شديداً ، حديداً و قوياً پوزش می طلبم. تا من باشم ديگر هوس درس دادن نكنم ...
هر قدر افشرده ای دل را بيفشارم تو را
شما فرض کنيد که اين شعر پر از « فشردگی » ! را برای معشوقی گفته اند ... (عناصر فشار ! را بشماريد : سخت ـ آغوش تنگ ـ بيفشارم ... آن هم فقط در دو مصرع )
حالا کمی بياييد جلوتر ... دوست داريد کمی از ويژگيهای ظاهری معشوق بدانيد ؟
می شود نيلوفری از برگ گل اندام تو
من بجرات در بغل چون تنگ افشارم تو را
می ببينيد عاشق دلخسته ما چه اعتراف سهمگینی ميکند ؟!
می گويد : آخر محبوب من ! وقتی تو آنقدر لطيفی که حتی از تماس بدنت با برگ گل پوستت کبود ! می شود من به چه جراتی تو را در آغوش بگيرم و بيفشارم.
تو رو به خدا نازک خيالی شاعران پارسی گوی را می بينيد ؟
آدم می ماند چه بگويد ؟ البته اين مضمون در شعر فارسی سابقه دارد اما نه ديگر به اين شوری ! در نمونه های ديگر , نهايت لطافت معشوق در اين خلاصه می شود که پوستش از شدت ظرافت از تماس با برگ گل آزرده می شود . توجه کنيد : فقط آزرده ميشود ... ديگر نه سياه و کبود !
والله ما كه نفهميديم داشتن همچين معشوقی به اين ظريف نحيفي چه لطفی دارد ... وقتی كه حتی جرات نكنی در آغوشش بگيری !
اما به هر حال خدا به عاشقش (جناب صائب تبريزي) ببخشدش ! آمين ... ما كه بخيل نيستيم .
چند روزی بود دچار يك جور خستگی مرموز پنهان بودم. داشتن رژيم غذايی و بدو بدوهای دانشگاه و خروار درس و كلاس و از همه بدتر سرماخوردگی شديدی كه گرفتارش بودم تحليلم برده بود.با اينكه برنامه غذايی كه پيروی ميكنم از جهت تامين مواد لازم بدنم نقص ندارد اما به خاطر تنبلی خودم ، استفاده يكی از بی نظيرترين مواد خوراكی را پشت گوش می انداختم تا امروز كه بالاخره مامان جانم به دادم رسيد و من را احيا كرد !
واقعا زنده شدم. هويج معجزه می كند. باور كنيد . اين ماده خوراكی بدون اينكه چاق كند قند خون را تامين می كند و فشار را بالا ميبرد.(توجه داشته فقط هويج خام درسته شامل چنين خاصيتی است نه آب هويج كه كاملا اثر معكوس دارد)اگر مثل من دائم نگران افت فشار و قند خونتان هستيد تمام اين شكلاتهای رنگ و وارنگ را بريزيد دور و فقط به هويج عشق بورزيد. آنوقت با خيال راحت می توانيد در يك وانت بار هويج هم شيرجه بزنيد بدون اينكه نگران اضافه وزن باشيد.پس تا اطلاع ثانوی زنده باد هويج ، پاينده باد هويج.
لازم نيست حتماً فرياد بكشم تا بشنوی
دستهايت را بردار
گوشهايت را رها كن
آنوقت حتی دورترين و گم ترين ناله هايم را هم خواهی شنيد
كه رهايشان كرده ام بی پروا و مست
سپرده ام به دست اين باد لاابالی هر آنچه كه هست
مگر می شود نشنيده باشی ؟
اگر فقط ...
ساعتی اختراع کرده ام
شبهايش کش می آيد اندازه رويايم
روزهايش کوچک می شود اندازه دل خوشی ام از اختراع ساعت
***
"از کافه ناصری"
خدا نمی دانست ؟
که آن دو ساقه ريواس ...
*
کدام فصل
کدام برگ
کجای صفحه چندم ؟
نيست
نيست
نيست
حتی يک ورق
برای حکم شرعی عشق
آه ای رساله های قطور !
*
خدا که می دانست
که آن دو ساقه ريواس ...
***
چه با روسری
چه بی روسری
دستی كه گيسوان تو را شهرزاد!
از كرت های چای به فنجان كشيد
و پای مرا از ارتفاعات " چه خواهد شد؟"
به سردابهای "چه فرقی می كند؟"
همان دستی است كه يك روز
تمام پنجره ها را بست
و هزار و يك حكايت نگفته ديگر
از همين دست
وقتی می گذارم حرفهايم تلنبار شوند همين ميشود ديگر. اينکه حوصله گفتن همه شان را ندارم با اينکه خيلی دلم می خواهد ...
* شما با اين کتاب عربی چه کرديد ؟
رتبه ۳ کنکور فوق امسال : من اجمالا يه نگاهی انداختم اما نه چيزی فهميدم نه اون چيزايی که فهميدم يادم موند برای کنکور ! بيشتر روی اطلاعات قبلی خودم (از دبيرستان و پيش دانشگاهی) تکيه کردم.
رتبه ۲۵ کنکور فوق امسال : من خوندمش ولی امسال که رفتم سر کلاس خودش تازه فهميدم چی می خواسته بگه !
فکر نمی کنيد برای اينکه حالم خوب باشد کافی هستند؟ نتيجه: بحران عربی تا اطلاع ثانوی از سرم رد شده بقيه اش را خدا بخير کند.
** شما ميدانيد فقط يک گزيده دويست صفحه ای تاريخ بيهقی (توجه کنيد تاريخ بيهقی نه هر تاريخی آن هم گزيده اش نه سه جلد كاملش به شرح خطيب رهبر ) , ۱۵۰۰ بيت شعر از مثنوی مولانا , چهار مقاله عروضی سمرقندی و مرزبان نامه را در عرض دو هفته خواندن و تمام كردن يعنی چی ؟ نمی دانيد ديگر ...
خيلی دلم می خواهد همه آنهايی كه فكر می كنند ادبيات فارسی به خاطر فارسی بودنش رشته آسانی است و بچه های اين رشته كاری ندارند جز اينكه برای هم قول و غزل بخوانند , شرايطی را كه ما برای درس خواندن داريم تجربه كنند ... به خدا اگر بتوانند تا آخرش دوام بياورند. ادبيات , اين رشته طفلكی من , خيلی مظلوم و منزوی و حقير است ... از بسكه هر كه از راه رسيده يك تيپايش زده و رد شده ... از بسكه فرهنگ در اين مملكت ذليل است ... از بسكه هنر در اين مملكت حقير است ... از بسكه اين مردم حافظه تاريخيشان از كار افتاده و زنگ زده و پوسيده ... از بسكه اين جماعت ميل به فراموشی هر چه مربوط به پشت سرش می شود دارد خيلی زياد ... البته به جز طبل بلند بانگ افتخارات پوچ بی ريشه اش كه خودش هم نميداند چيست و اصلا از كجا آمده ... از بسكه مرغهای لاغر و لاجون همسايه به چشمهای تنگ نديد بديدمان غازهای پرواری می آيند ... چون هرچه باشد مال همسايه است بالاخره ... از بسكه ... از بسكه ... از بسكه ... آخ ... "از بسكه" ها زيادند عزيز جان ... اما در آخر باز هم اين ادبيات طفلكی من است كه لگدش را می خورد و فحشش را می شنود به خاطر خروار خروار تاريخ و فرهنگ و هنری كه با خون دل جمع كرده و نگه داشته ... بگذريم ... درد دل زياد دارم ...
من بدبختم. تازه الان رفتم سراغ عربی و ميبينم واويلا ... چيزی شبيه فاجعه است. گريه ام درآمده. خيلی خوش خيال بودم كه فكر می كردم می شود حداقل در هشت جلسه سر وتهش را هم آورد. انگار همه مطالب تازه است و به عمرم نشنيده ام. نمی دانم چه خاكی به سرم كنم. فردا ميروم ببينم بچه های قبولی فوق امسال چه جوری با اين كتاب كنار آمده اند. فقط دعا كنيد خودم را نبازم. هرچند كه فكر می كنم همين الآنش هم خيلی كم آورده ام. ترسيده ام... خدا رحم كند.
حال خوشی نيست نازنين
لرد بسته ام , رسوب کرده ام
بوی نا می دهد اين تپنده ی كوبنده ی بی امان
به سينه ام
بوی ماندگيش بلند ميشود و می پيچد و همه چيز را
بيات می كند
نه , نه , نه
نمی گذارم خيالت را آلوده كند
كه خيالت را هر صبح
سر آن ساعت مقدس
تازه می كنم
هر چقدر هم كه
لرد ببندم , رسوب كنم
يا حتی
بگندم
حرفها دارم اما ... بزنم يا نزنم ؟
با توام ، با تو ! خدا را! بزنم يا نزنم ؟
همه حرف دلم با تو همين است كه " دوست ... "
چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟
عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟
گفته بودم كه به دريا نزنم دل اما
كو دلی تا كه به دريا بزنم يا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است :
دست بر ميوه حوّا بزنم يا نزنم ؟
به گناهی كه تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم ؟
دست بر دست همه عمر بر اين ترديدم :
بزنم يا نزنم ؟ ها ؟ بزنم يا نزنم ؟
* شعر از قيصر امين پور
"اگر شبها همه قدربودی , شب قدر بی قدر بودي"
بضاعت نياوردم الــّا اميد
خدايا ز عفوم مكن نا اميد
خبری نيست. به قول اخوان " تگرگی نيست , مرگی نيست " . هرچه هست همان روزمره است و تكرار مكررات. منتها شايد كمی تلاش می كنم رنگی ترش كنم . از رنگ خاكستری روزمرگی بيزارم. وحشت دارم.
از تغييرات جديد و خبرهای كوچك اين است كه :۱- بالاخره گواهينامه ام رسيد . يعنی رساندندش! آشنايی لطف كرد و مسير اداره پست تا خانه را كوتاه كرد و خودش آورد داد دستم.
۲- كشف جديد اين روزهای من كه كلی سر ذوقم آورده , پيدا كردن يك مسير دبش ! برای رسيدن به دانشگاه با كمتر دود خوردن و ذله شدن. و البته كلی افسوس خوردن برای آن چهارسال عمر نازنينم كه در اين رفت و آمدها كلی وقت و انرژی ازش گرفته شد و در مقابل دود و بوق و ... هزار كوفت ديگر نصيبش شد. لعنت به تهران.
۳- " چرا توقف كنم چرا؟ ... افق عموديست و حركت فواره وار" شعار جديد من است تا كنكور كارشناسی ارشد. با ماژيك سبز شبرنگ و خطی كج كوله و شتابزده و در نهايت بی سليقگی , درشت نوشته ام روی دو برگ آچهار زده ام درست جلوی چشمم. با همه بيريخت بودنش دوستش دارم. بهم انرژی ميدهد. اما حوصله قشنگ كردنش را ندارم.
۴- و اما سورپرايز اين يك هفته اخير. دارم عمه ميشم.برای اولين بار. اصلا انتظارش را نداشتم و نداشتيم. نميدانم چرا نميتوانم با " اسم " عمه كنار بيايم. رك و راست بگويم اصلا بدم می آيد . چندشم می شود. خاله بودن را خيلی دوست دارم. به زن داداشم می گويم حالا نميشود به جای عمه به من بگويد خاله !
"تولد هر كودك نويد دهنده اين است كه خداوند هنوز به بشر اميدوار است"
به همين خاطر من خوشحالترين عضو خانواده ام . عميقا باور دارم كه اين كوچولوی تازه از راه رسيده (يا هنوز در راه) سروش خوشبختی است. خدا هنوز به ما , به من و به خانواده ام اميدوار است. پس قدمش را به فال نيك ميگيرم. عزيزكم خوش آمدي.
۵- مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو : دو كشف بزرگ من . واقعا برای خودم متاسفم كه شناختنشان را تا به امروز به تاخير انداختم. هر دو چيزی شبيه معجزه اند.با واژه ها سحرت می كنند. بيخود نبوده كه می گفتند شاعران ساحرند.
هيچ ميدانيد تازگيها , به بركت وجود شما , جامی يافته ام تهی ناشدنی
"لبالب از شراب ناب" ؟
می دانم , نمی دانيد
عزيز دل
هيچ می دانيد تازگيها , به لطف گرمای حضور شما , پر می كنم ساتگينی
با ياد روی شما
با بانگ نوشانوش
هرصبح و هر شام
به تمناي سلامت شما ؟
می دانم , نمی دانيد
نازنين
هيچ می دانيد تازگيها , به حرمت معصوميت نگاه شما , بر ميدارم هر قدمی
آهسته
سربزير
نرم
مبادا كه بلرزانم دلی را
به حق صحبت ديرينه شما ؟
می دانم , نمی دانيد
"يگانه ترين يار"
اصلا ... اصلا هيچ می دانيد ...
هيچ می دانيد ...
می دانيد ...
می .... دا .... نيد
نمی دانيد , می دانم
نازنين , يگانه ترين يار
عزيز دل