تبليغاتX
بامداد

و اين شب آبستن است به آفتاب

و اين شب درد مي کشد درد

تا بزايد خورشيد ذخيره کرده از روزهاي سپري شده را

اين شب منتظر است و چشم به راه

براي آوردن روزهاي فربه آينده

و تنها به قدر طول کشيدن شمارش ۱۵۰ ثانيه

آفتاب متولد مي شود

آي چلّه نشينان

دل هاتان گرم

آفتاب زاده شد

***

بنا بر اعتقاد قدما در اين شب خورشيد

با زايشي طولاني و  دردناک متولد مي شود

و بنا بر نظريات دانشمندان اين شب تنها دو دقيقه و نيم

طولانيتر از شبهای ديگر است

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 23:14

داشتم فکر می کردم گاهی نفهمی مطلق خيلی خيلی بهتر از بد فهمی برای آدم تمام می شود .

آدم تکليفش با آن کسی که  اصلاً حرفهايش را نمی فهمد خيلی روشن تر است تا با آنکه منظورش را بد می فهمد و بد برداشت می کند.

کسی که اصلاً نمی فهمد تو چه می گويی ، اين فرصت را به تو می دهد كه منظورت را  دقيقاً آنطور كه هست برايش تحليل كنی نه آنجور كه خودش فهميده با پيش داوريهای غلط ذهنی خودش . اما آدم كج فهم ، به خصوص از نوع لجوجش  ، فرصت تصحيح برداشتهای غلطش را نه به تو می دهد نه به خودش .

به خودش فرصت نمی دهد در نتيجه به تو هم فرصت نمی دهد ... چون آنقدر گرفتار و شيفته تجزيه و تحليلهاي خودش هست كه اصلاً دلش نمی خواهد بداند حرف تو دقيقاً چه بوده .

اگر هم فرصتی بدهد تو بايد چند برابر يك آدم نفهم برايش انرژی بگذاری تا واقعيتهای ذهنت را آنطور كه هست ، نه آنطور كه خودش دوست داشته باشد ، برايش توضيح دهي.

يعنی دقيقاً بايد يكبار سعی كنی تا طرف را متوجه كنی كه برداشتش از تو غلط بوده .

بعد سعی كنی قانعش كني برداشتهای غلطش را پاك كند و بريزد دور .

بعد يكبار ديگر سعی كنی حالی اش كنی كه منظورت دقيقاً چی بوده ، تازه اگر شانس بياوری و دوباره اين وسطها  يك سوءتفاهم ديگر برايش پيش نيايد و يك برداشت پرت و پلای ديگر نكند .

تازه همه اينها كه گفتم با فرض اين است كه طرف لجباز و يك دنده نباشد و واقعاً دوست داشته باشد منظور تو را بداند نه فرضيات شخصی خودش از تو و موضوع مورد بحث را .وگرنه كه كلاً از حرف زدن پشيمانت می كند .

فكر می كنم منشا بيشتر دعواهای آدميزاد هم همين كژفهمی هاست، نه نفهمی .

خلاصه اينكه آخرش خودم به اين نتيجه می رسم كه قربان هر چی آدم نفهم است !

 
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 23:14

سه ماه تمام ... و از اين سه ماه هر هفته ... و هر هفته اي حداقل پنج روز ... سر جمع حدودا می شود شصت روز ... شصت روز تمام ... شصت روز گذشته و من هنوز از ارتفاع آن پل لعنتی عابر پياده می ترسم ... يعنی واقعا برای غالب شدن به اين ترس شصت روز كافی نيست ؟

اين پل ... اين پل روگذر كوی گيشا ... كه يك سرش به تابلوی دانشكده روانشناسی می رسد و سر ديگرش به دانشكده مديريت ... اين پل به همين سادگی ... كابوس من شده

چند بار ديگر از پله هايش بالا بروم و وقتی برسم آن بالا نفسم را حبس كنم و وقت رد شدن هر چه دعا بلدم بخوانم و باز هم پاهايم سست شوند و تمام تنم بلرزد و وقتي به نيمه پل برسم از ترس چيزی نماند كه به گريه بيوفتم ... و كسانی كه از روبرو می آيند مات مات نگاهم كنند و من از نگاهشان بخوانم كه انگار واقعا حالم بدجوری خراب است ؟

خنده دار است ... اما باور كنيد اين عين داستان هر پنج روز من است كه دانشگاه ميروم . من از ارتفاع می ترسم ... بدجور هم می ترسم ... به غلظت همين عبارت

" عين سگ "
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:12

خيلی دردناک است . نمی توانم با قلم و کاغذ آشتی کنم . يکی از مهم ترين انگيزه هايم برای ساختن اين وبلاگ اين بود که از بيگانگی با نوشتن در آيم ، اينكه شايد محركی شود تا ميلي برای نگاشتن پيدا كنم . نشد ... اين که نشد هيچ ، مصيبت ديگری هم به مباركبادم آمد ... حالا ولع نوشتن دارم اما هنوز كاغذ را نمی پذيرم و مشغول كردن انگشتانم با قلم را . از چاله درآمده ام و به چاه افتاده ام . تنها صفحه سفيد اين مانيتور است كه من را به وجد می آورد ، و نوك سر انگشتانم كه تنها با كوبيدن روی اين دكمه ها هوس ثبت تكه ای از من را خالی می كنند.

يكسال گذشته ... و من نوشته ام ... بدون حس تراوش جوهر هيچ قلمی و لمس سپيدی هيچ كاغذی ... دردناك است ... و وحشتم ميگيرد از اين فكر ... يعنی اگر روزی اين دكمه ها و اين صفحه نباشند چه كنم ؟
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:11

   
حق دارم خسته شوم  ، حق دارم ذلّه شوم

حق دارم به زمين و زمان بد و بيراه بگويم

حق دارم گريه کنم ، زار بزنم ، فرياد بکشم

دهانم را باز کنم و چشمهايم راببندم و همه چيز و همه کس را به فحش بکشم

حق دارم گاهی کاملاً متوقف شوم

اما

حق ندارم

نا اميد شوم
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:10

اين چند روز تلخ تلخم . درست شکل زهرمار شده ام . دلم می خواست نقاشی بلد بودم و نقاشی ام آنقدر خوب بود که قلمويم را بردارم و کوفت بکشم. اصلا دلم می خواهد کوفت بنويسم . کوفت بگويم ... حيف که همينها را هم نمی توانم ... بلد نيستم انگار...

سنگينم ... تيره ام ... غمناکم ... دلتنگم ... ترسانم... اصلا حسهای زهرماری را که خودتان بلديد ؟ همانها ... همه شان منم اين چند روز ...

و بدتر از همه ... ترديد ... ترديد ... ترديد ... دارد می کشتم ...

به واقعيتی رسيده ام . من به کنکور امسال نمی رسم . هر چه که بکنم ، نمی رسم .

اگر رسيدن را آوردن حداقل رتبه ای بدانی كه من می خواهم برای قبولی در همين خراب شده خودمان ، دانشگاه اعظم تهران ، و متاسفانه هيچ جور هم نمی توانم خودم را راضی كنم به كمترش ، من نمی رسم.

من دقيقا ادبيات دانشگاه تهران را می خواهم در گروه روزانه و نه حتی يك ذره كمتر و اين يعنی حداقل آوردن رتبه زير سی تازه در خوش بينانه ترين حالتش.

كمال طلبی ام نمی گذارد به كمتر از ستاره قانع باشم . حد اقل اين يكی را نمی توانم.

خلاصه كه اين چند روز تعطيل تعطيلم از هر جهت كه فكرش را بكنيد ...

اخلاق خوش تعطيل ... اعصاب تعطيل ... صبر و تحمل تعطيل ... درس خواندن تعطيل ... تمركز ... برنامه ريزی ... حال خوب ... و من ... همه ، همه تعطيل .

ببخشيد اين پست انقدر زهرماری شد . اعصاب معصاب  ندارم اين روزها .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:9


   
 بر من ببخشائيد دوستان

كه اين مجلس اينقدر سرد است و آبی

كه اين مجلس پر بغض است به خلاف آنچه بايد می بود

بر من ببخشائيد كه نمی توانم شما را دعوت كنم

به کمی لبخند ، كمی حس زيبائی يك تولد

اين مجلس شادی ندارد

***

امروز بيستم آذرماه است ، سال ۸۳

من يک گيوتين آبي تنها هستم

نه ! ... اشتباه کردم انگار ، صبر کنيد چند لحظه لطفاً

آها! ... يادم آمد ... ببخشيد ، تصحيح مي کنم

من يک جور خاصي تنها هستم

« تنها نشسته ام و حواسم نيست که دنيا با من است »

تنها نشسته ام و فکر مي کنم :

عجب اين تنهائي سنگيني مي کند روي شانه هاي زخمي ام

تنها نشسته ام و فکر مي کنم :

چقدر خوب بود کسي پيدا مي شد که اگر او هم تنها بود

و تنهائي اش از جنس من بود

و مي خواست که آن را با کسي ديگر، با کسي چون من قسمت کند

آنوقت شايد هر کدام مي توانستيم نيمي از تنهائي ديگري را پر کنيم

بارش را به دوش بکشيم ، درد دل کنيم ، محبت کنيم

و خوشبخت باشيم

تنها نشسته ام و فکر مي کنم :

راستي اين حرفها تا حالا کجاي دلم بودند ؟!

چه غريب و تازه اند و چه عجيب مثل يک حسرت کشدار

نشسته اند کنج دلم و موذيانه ضربه مي زنند

تنها نشسته ام و فکر ميکنم :

حالا گيرم با همه اين حرفها ... من چند مرده حلاجم ؟

تنها نشسته ام وفکر مي کنم ، به فکرهايم فکر مي کنم

و نمي دانم چرا يکدفعه مي ترسم

نکند کسي بيايد و شبيخون بزند به همه تنهائي ام و يکجا غارتش کند ؟

بعد مي ترسم ، مي ترسم ، مي ترسم

و آنقدر ترسم بزرگ مي شود و آنقدر تنهائي ام از هيبتش وحشت مي کند

که جرات فکر کردن به هر نيمه تنهاي ديگر را يکجا و با رضايت

مي سپرد به  دست فراموشي

آنوقت با يک خشنودي جعلي

پيله تنهائي ام را محکمتر به خودم مي پيچم

و سرم را بيشتر و بيشتر فرو مي برم در لاکم

و با غرور فکر مي کنم  من تنهايم ، پس خوشبختم

آری آری تنهايان هميشه خوشبخت ترند

*

امروز بيستم آذرماه است ، سال ۸۴

من به طرز غم انگيزي يک گيوتين آبي هستم

من فکر مي کنم و هي بر ميگردم پشت سرم را نگاه مي کنم

و با خودم زمزمه مي کنم چه شد که معناي تنهائي را گم کردم ؟

يا نکند خودش گم شد ؟

يا کسي آمد و بردش ؟

من هيچ نمي دانم ، هيچ نمي دانم ، هيچ نمي دانم

چيزي نيمه پنهان تنهائي ام را ربوده

بي آنکه خود بخواهد ، بي آنکه من بفهمم

چيزي سرک کشيده به پيله ي کوچکم و نيمه تنهاي وجودم را

هوائي کرده ، با خودش برده

سر به سر روح خموده ام گذاشته و بازيگوشش کرده

حالا اين روح رميده بازيگوش را حريف نمي شوم

که بخزد در لاکش و چشمهايش را ببندد و گوشهايش را بگيرد

و قانع باشد به سق زدن مداوم تکه نان خشکيده تنهائي اش

حالا كه من هم تنهايم و هم نيستم

فكر می كنم كاش ... خدا ... كاش می شد

كاری كرد ... كاری

نمی دانم ... هيچ نمی دانم

 
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:6

   

آدم نمی شوم

آدم نمی شوم

مثل هميشه که مضطرب و بی تاب و عجول

نع ... نع ... آدم نمی شوم

شب تا صبحش و صبح تا شبش

دلم ، فكرم ، حسم ، روحم

هر كدام يك ور می كشانندم

يك لحظه فكر می كنم به جنون چند قدمی بيشتر نمانده ام

نع ... آدم نمی شوم

مثل همان پرندهء سر كنده

پرپر می زنم ، خودم را می كوبم

به هر كجا كه بشود

بالا می روم پائين می آيم

موهايم را چنگ می زنم

زمين را گاز می گيرم

نع ... نشد ... نمی شود

من آدم نمی شوم عزيزم

 
 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:4

يادش بخير رفيق

ياد آن روزهای « بامدادی »

که در جواب سلامی به آفتاب

دست کم ستاره بارانی بود

يادش بخير رفيق

ياد آن روزهای « فروغی »

که فاصله کاذب هيچ ميزی

آنقدر ترسناک نبود

که ديگر دست يک غريبه غمگين هم

 به استقبال گيسوانت نيايد

يادش بخير رفيق ...

« درک حس زنده بودن » چه سخت شده اين روزها ...

نگاه می کنم ... نه

گناه تو نيست ...

که اين آسمان لُخت است

از ستاره

تقصير من است عزيز

که ناحقم و بيچاره

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:4

ببخشيد ... ببخشيد شانه هايتان ...

ميشود چند لحظه ...

قول می دهم زياد طول نکشد

فقط اندازه چند هق هق کوتاه

*

ببخشيد ... ببخشيد دستهايتان ...

 ميشود چند لحظه ...

تنها به قدر حس گرمايی از يک جسم زنده

دستانم از سوز تنهايی کبود شده اند

خواهش می کنم ... می شود ؟
 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:2

يعنی فقط بيست و چهار ساعت ... فقط بيست و چهار ساعت خودم را کنترل کردم تا دستم طرف پاور کامپيوتر نرود و خودم را ملزم کنم که بنشينم و از دنيا بی خبر باشم

نتيجه : يک هواپيمای نقص دار و يک فاجعه ، از دست رفتن يك آدم دوست داشتنی كه هنرمند خاطره های كودكی من بود ... اما تو ... اما تو ...

تو كه در سايه نشسته ای و تيرت را نشانه گرفته ای طرفم و طرف هر آنچه كه دوست ميدارم ... خيال كرده ای كه من سرم كلاه برود . آره ... آره ... خودتی ! ... فكر كردی حالا هرلحظه به شكلی بت عيار برآمد ... من يادم نمی ماند  ... يادم نمی آيد كه آن روز به خدا چه گفتی و خدا چه گفت ؟ آن روز كه از ترس رسوائی اين بی آبرويی به خدا التماس می كردی كه تو را سلب ماموريت كند از اين كار و خدا خيالت را راحت كرد كه هر كداممان را جوری ببرد كه هيچ ظنی سوی تو نباشد ... شايد آن روز فكر نمی كردی من اينقدر حافظه ام قوی باشد ... حالا هم ميبينمت كه آن پشت ها ايستاده ای و زيرزيركی می خندی ... نترس عزيزم ... بلند بخند ... قهقهه بزن كه در اين وانفسای سقوط كردنها و سوختنها و شيون از دست دادنها و از دست رفتنها كسی ديگر صدای تو را نمی شنود ... خيالت راحت ... من هم كه اينجا نشسته ام و چشم غره می روم طرفت فردا پس فردا شكار چرب و نرم خودت هستم

آی عزرائيل ... فرشتهء مرگ
 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:59

 ميخواران ، عاشقان ... حدس بزنيد اين دو تا كلمه چه كاربردی می توانند درتاريخ بيهقی داشته باشند ؟

گزينه های پيشنهادی :

- دو كلمه بكار رفته در يك شعر ؟

- دو كلمه بكار رفته در وصف حال و احوال شخص يا اشخاصی ؟

- دو كلمه بكار رفته در توصيف يك مجلس بزم ؟

- دو كلمه بكار رفته در داستان يا يك واقعه تاريخي با مضمون عشق و عاشقی ؟

 غير از موارد بالا چه حدسهای ديگری می زنيد ؟ حدسهای خودم كه ديگر ته كشيده  اند پس می روم سر اصل مطلب :

شما می توانيد تصور كنيد اين دو كلمه اسم خاص هستند ؟ نه اسم شخص ، كه اسم دو محله و مكان معروف در ايران قرن پنج و شش هجری قمری !

دو مكان به نامهای : كوی ميخواران و بازار عاشقان !

شاعرانه نيستند ؟ فكر كن چقدر زيبا بود اگر امروز در ايران قرن پانزده هجری قمری مثلا من به تو زنگ می زدم و می گفتم" پاشو يه سر بريم بازار عاشقان خريد كنيم " يا تو وقتی می خواستی نشانی خانه تان را به من بدهی بگويی " نبش بازار عاشقان ، محلّت وزيری ، كوی ميخواران " ؟!!! هان ؟ زيبا نبود ؟

حالا می دانی اين اسمها پشت اين سابقه هزار ساله شان چه چيزها دارند كه به من و تو بگويند ؟

به قول استاد نازنينی كه اين كتاب را برايمان تدريس می كرد :

همه اين اسمها نشانه وجود روحيه شاد و حس سرزندگي بين مردم آن زمان بوده .

حالا ديگر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:56

نع خير ! من امشب خواب ندارم ، از آن بدتر حوصله درس هم ندارم ، پس نتيجه ميگيرم كه كرم نوشتن دارم ...

" ... خوب مرتيكه مزخرف ، خبر مرگت ، بتمرگ تو خونه هر غلطی دلت می خواد بكن ..‍. " !!!!

فكر می كنيد اين جملات گهربار را كجا شنيدم ؟!

ـ سر كلاس قواعد عربی ، دانشكده ادبيات ...

ـ از زبان چه كسی ؟ حضرت استاد ...

ـ برای چه ؟ دانشجويی در جواب استاد محترم كه می پرسد چرا از اول ترم سر كلاس نيامده ای با حق به جانبی می گويد :" استاد ما كارای مهم تر از كلاس اومدن داريم "

... و همان می شود كه استاد عزيز ما رگ لری اش می زند بالا و ... البته همه اين توصيفات زيبا ! كه در وصف آن دانشجوی كذايی خوانديد مال زمانی است كه از وقوع آن قائله چند وقتی می گذشته و استاد فقط داشت روداری يك دانشجو را  به عنوان يك خاطره برايمان نقل ميكرد ... توجه كرديد فقط يك خاطره بود اما باعث نشد استاد عزيز ما دهانش را باز نكند و هر چه دلش می خواهد نگويد ... 

نمی دانم شما سر كلاسهای دانشگاهيتان ، با طيف استادان رنگارنگ و خلق و خوهای متفاوتشان با چقدر از اين دست نمونه ها سرو كار داريد اما می دانم برای      قشر وسيعی از دانشجويان رشته ادبيات كه دچار نازكی حادّ روحيه ! و حساسيت بالا و شكنندگی غير قابل ترميم ! (در بعضی مواقع ) هستند ، اين رگبار بی وقفه واژه های پر لطف استاد جان ! در آن لحظه فقط يك واكنش داشت : شوك مطلق

من خودم تا چند دقيقه اول از خنده روده بر بودم اما وقتی ديدم بقيه همكلاسيهايم مثل مجسمه خشكشان زده تازه فهميدم انگار نبايد خنديد ! بعد هم تمام مدت داشتم فكر می كردم من زيادی پوست كلفتم يا اين بچه ها واقعا يك چيزيشان هست ! انگار من جزو آن قشر اقليتم ... تازه بچه ها چون فكر می كردند استاد تحصيل كرده حوزه است و آداب دانشگاه و محيط آكادميك دستش نيست بزرگوارانه ! گذشت كردند و چيزی به رويش نياوردند وگرنه بيچاره آن يكی استاد اصالتاً دانشگاهيمان  كه سر كلاسش حواسش نبوده اينجا كجاست و مخاطبانش چه كسانی هستند ، به جای اينكه بگويد خانمم يا همسرم گفته زنم ! بچه ها كلاً تكفيرش كردند !!!

ظاهراً من هنوز و همچنان با قدرت جزو آن قشر اقليت پوست كلفتها هستم  !

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:55

اوضاع درسی خوب نيست . خوب که نه ... اصلا خراب است. همه چيز می خوانم اما انگار هيچ چيز نخوانده ام. اوايل تا خرخره غرق گلستان بودم ، بعد يواش يواش دستم رفت طرف مثنوی و حافظ ، بعد ديدم صرف نمی كنند آويزان چهارمقاله شدم ، بعد كمی با دستور و عربی بازی بازی كردم ،تازگيها هم كه با كله شيرجه رفته ام روی بيهقی . اما اين بنده خدا هم انگار پای ماندن ندارد.

مشكلم بی برنامگی نيست . مشكل اين است كه نمی فهمم چرا هيچكدام از برنامه هايم بيشتر از سه روز دوام نمی آورند ! انگار زود دلم را ميزنند و حوصله ام را سر ميبرند . نصفش هم حكايت يك دست و چند هندوانه است. مثلا جد كردم اين هفته چهار مجلد از تاريخ بيهقی را بخوانم . چرتكه انداختم ديدم ميشود روزی هفتاد صفحه .

نشدنی نبود اما من حساب ظرفيت خودم را نكرده بودم. نتيجه اين كه الان فرصت يك هفته ای ام رو به اتمام است و هنوز سه مجلد و نيم ديگر دست نخورده باقی مانده !

خوب با اين وضع آدم گريه اش نگيرد چه كند ؟! 
 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:53

« دعای گوشه نشينان بلا بگرداند » ؟؟؟

نع خير

حرفم اين نبود اصلا

که

آمدم بگويم آقا جان

 « مرا تو بی سببی نيستی »

اين هزار بار

حالا اگر يادم ماند !

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:52

 داشتم فکر می کردم ... به بدنم ... دقيقاً منظورم جسميّت وجودم است ... شاخ در می آورم ... از اين همه تحول ... شگفتيهای بدنم تمامی ندارند ... مثل همين که ...

سرفه ام کاملاً ناپديد شده . چرايی اش مهم نيست ( که نه به خوب خوردن بود و نه دکتر و دارو ) چگونگی اش حيرت زده ام کرده ...

اينکه در عرض چند ساعت چنان از بين رفت که انگار از اول نبوده. حالا چه شکلی ؟

يکبار ديگر هم اينطور شد . همين سه ماه پيش كه باز هم سرما خورده بودم و خوب نمی شدم. چند روزی... شايد حدود يک هفته قبل از شروع سيكل قاعدگی ، سرماخوردگی ام تشديد می شود ، صدايم ميگيرد ، سرفه هايم بيشتر و شديدتر می شوند و اين وضع ادامه پيدا می كند و وخيم تر ميشود تا درست شايد ... چند ساعت مانده به شروع قاعدگی هر ماه ، كه همه ناسازگاريها و بدقلقيهای بدنم به اوج می رسند... بعدش اما ... انگار نه انگار كه خبری بوده ... نه سرماخوردگی ، نه گرفتگی صدا و نه حتی ديگر سرفه اي ... ! و نه اصلا هيچ چيز ديگر . بدنم آرام می گيرد ...

شگفتيهای بدنم تمامی ندارند ... تمامی ندارند كه هيچ ... هرروز و هر لحظه انگار بيشتر و بيشتر ميشوند.
 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:50

دی دامنش گرفتم کاي گوهر عطائی

شب خوش مگو ، مرنجان كامشب از آن مائی

 

 افروخت روی دلكش ، شد سرخ همچو اخگر

گفتا بس است ، كم كن ، تا چند از اين گدائی

اين را فقط با صدای سراج گوش كنيد وگرنه سه چهارم عمرتان بر فناست

كاست عشق و مستی ، آخرين آهنگ طرف دوم كاست

باز هم با نام

عشق و مستي
 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:48

تازه فهميدم چقدر آدم بی جنبه ای هستم . شبيخون زده ام و در عرض دو روز فاتح يك جعبه نيم كيلوئی شيرينی خامه ای فرد اعلا شده ام يكه و تنها !  حالا چرا و چگونه ؟

به دكتر رژيمم گفتم الان حدود دوماه است سرماخوردگی امانم را بريده و خوب نميشود . مزمن شده . او هم يك كلمه گفت حالا مدتی رژيمت را ول كن ، خوب كه شدی دوباره شروع كن . فقط همين . ديگر قرار نبود پدر خودم را اينجوري درآورم كه درآوردم و خيالم راحت شد. فكر كنم طي همين دو روز حداقل دو كيلو اضافه كرده ام. مباركم باشد.

***

برای همين سرماخوردگی لعنت شده كه هنوز با سرفه هايش دارد رمقم را می كشد ميروم پيش دكتر دانشگاه ، به اصرار و تهديد مامان و ترس و ترديد خودم از ماندگاری اين بد مصّب . بيشتر ترسم به خاطر خود دكتر است. اولين بار است كه  تنهايی و مستقل دكتر می روم و نمی دانم دقيقا بايد چه كار كنم .

اما به محض ديدن دكتر خيالم راحت راحت می شود. خانم دكتر ، بر خلاف تصورم آنقدر مهربان و دوست داشتنی است كه آدم دلش می خواهد هر روز برود پيشش و از انواع و اقسام دردها و مرض هايش برايش صحبت كند.

با دقت معاينه ام می كند و به حرفهايم گوش می دهد و توصيه های لازم را می كند.يك هفته بعد دوباره می روم و می گويم  كه به نسبت حجم داروهايی كه مصرف كرده ام و آنقدري كه انتظار داشته ام پيشرفتی در بهبودی ام حاصل نشده. و آنقدر از ماندگاری و طولانی شدن اين مرض ابراز نگرانی می كنم كه می گويد برو راديولوژی از سينوسها و ريه ات عكس بگير شايد چيزی در ريه ات مانده و ربطی به سرماخوردگی ندارد.اما سينوسها و ريه ام هم پاك پاك هستند مثل آينه. مشكل همان است كه اول همه خود دكتر گفته بود  آنفو لانزايی كه چندی قبل اپيدمی شده بود و به قول دكتر هركس همان موقع خوب مراقبت كرد ، ردش كرد وگرنه ماند و بدبختی مثل من را توی هچل انداخت!

قديمی ها راست می گفتند سرفه چكش سينه است. حالا اين چكش كوبی ما كی قرار است تمام شود الله اعلم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:46