اين يکي از آن مطالب با سابقه اي است که تابستان قصد نوشتنش را داشتم و تا حالا گوشه ي آرشيو ذهنم مانده بود و خاک مي خورد . چگونه رسيدن اين عکس به دست من خودش داستان خوشمزه اي دارد ! اين عکس چشم روشني برگشت من از سفر حج عمره بود ! که البته ضميمه ي قاب عکس بسيار زيبائي شده بود که سه تفنگدار عزيز من ، سه دوست صميمي با سابقه ي رفاقت ده يازده سال همه ي ذوق و سليقه و شمه ! و پولشان را روي هم گذاشته بودند و همراه چند قطعه هديه ي ديگر برايم آورده بودند . و جالب تر از همه اينکه از آن همه هدايا فقط و فقط اين عکس چشمم را گرفته بود و ول نمي کرد ! پتانسيل غريبي داشت . چيزي بسيار عجيب و جالب که خوراک بحث و تحليل من را حسابي جور مي کرد . استارت بحث را يکی از سه تفنگدار زد ... و هر کداممان يک گوشه اش را گرفتيم و ادامه اش داديم و صد البته رشته ي حرف وسط خنده ها و شوخي ها و مزه پرانيها گم شد و هرگز به انجام نرسيد.
چيزي که او با دقت و ظريف بيني خاص خودش از اين عکس موشکافي میکرد طرز ايستادن خانم و آقا و نحوه بوسيدنشان بود
بحث سر اين شد که چرا اينجور ؟ دو جبهه ي مقابل بوديم . اگر ذهنم درست ياري کند او مي گفت اين آقا با آن دستهاي گره کرده بر پشت ، با آن شيوه ي ايستادن که هيچ شوق و کششي را نشان نميدهد ، با آن بي خيالي که سرش را آورده جلو و مثلا دارد مي بوسد ( ولي انگار بيشتر بوسيده مي شود !) همه ي اينها يعني نهايت بي اهميتي مرد به زن و بي نيازي از او ! و برعکس خانم با آن حالت قلدر مآبانه که کراوات آقا را چسبيده و مي کشد با آن التهاب و اشتها براي بوسيدن ! و با آن ميل و کشش که در حرکت سر و گردنش که رو به جلو خم شده ديده ميشود اينجا شده نهايت نياز ! مي گفت حالا آقا يکپارچه شده ناز و خانم سر تا پا آتش نياز ! و اينها را با حرص مي گفت .
و من که برعکس فکر مي کردم ببين فمينيسم چه کرده ! (شنيده بودم گروهي از فمينيستها هستند که حتي نشان دادن وجهه مادري زن را توهين و تحقير زن مي دانند ! و دشمن تمثال معروف حضرت مريم هستند که مسيح را درآغوش گرفته و البته هرچه عکس و نقاشي که بخواهد قداست زن را با مادربودنش همراه و منوط به آن کند !) با آن زمينه ديدن چنين عکسي دقيقا باعث مي شد در همه ي اين حرکات فقط دو چيز را بارز ببينم . نهايت انفعال سرد آقا و فاعليت شور انگيزخانم ! مي گفتم اين را به فال نيک بگير ! ديگر مثل عهد شاه وزوزک خانم صم و بکم نايستاده تا بوسيده شود ! خودش اقدام کرده با قلدري تمام ! يقه چسبيده و کامش را مي طلبد ! و ببين که چه حق به جانب ايستاده ! با آن پاي تکيه داده به ستون ! و با همه ي ظرافت و زيبائي زنانگي اش ! اما فاعل است و ... اين مهم است . مي گفتم و البته بيشتر با خودم فکر مي کردم واقعا کدام ؟ آيا از ترس آن فمينيستهاي تندرو آقا را منفعل ايستانده اند تا مجال براي خانم را پر رنگتر کنند ؟ يا واقعا بي خيالي است و بي نيازي ؟ يا هردو ؟ يا هيچکدام ؟!
واقعا هنوز هم نمي دانم . از آن عکسهاي دو پهلوست ! اما هر چه که باشد اين فاعليت را دوست دارم حتي اگر از سر نياز باشد ! حتي اگر طرف بي توجه و بي خيال باشد .حالا که برميگردم و اين پست را مرور می کنم فکر می کنم خدا وکيلی اين عکس اين همه حرف داشت يا ما برايش حرف درست کرديم؟! فقط يک نکته تا آخر براي همه مان مجهول ماند قلمبگي غير عادي شکم خانم !
Anytime ... Goes Away
***
Ain't No Sunshine
When ...'s Gone
It's Not Warm
Not Warm
Not Warm
Not Warm
جای آن سه نقطه ها هر چه می خواهيد بگذاريد ... نه سراينده ، نه خواننده ، نه متن آهنگ نه هيچ چيز و هيچ كس ديگر ، اين فرصت را نمی دهند كه آن چه را دوست دارم بشنوم .
جای آن سه نقطه ... هر چه می پسنديد ... مهم نيست ... دارم بی ادبانه سرقت می كنم و دست می برم در متن اصلی ... می دانم اما دوست دارم اين ليريك را با ساز دل خودم كوك كنم ... جور كنم ... بخوانم ... مهم نيست چه كسی می رود از اين آهنگ ... مهم دل من است كه اينطور خيلی بيشتر می پسندد و نمی دانم چرا با شنيدنش غنج می زند !
فقط در عرض دو روز چهارتا امتحان دادم . از آن امتحانهای مردافکن ! نتيجه اينکه هم به خاطر ترافيک برنامه امتحانی و هم سنگين بودن محتوای خود درسها و بی خوابيها و خستگی فکری خودم کيفيت جوابهايم چيزی درخور سطل آشغال است .
دلم از همينش می سوزد که به مطالب مسلط بودم اما قدرت تمرکز و تحليل نداشتم . اين آخری ها را که ديگر حتی نمی توانستم جمله بندی هم بکنم ! آن هم دو تا امتحانی که خيلی حيثيتی بود ! حالا فرض کن جفتشان هم زبان خارجه ! انگليسی و عربی که اصل موضوع همان جمله بندی است !
همينکه قرار باشد قرائت عربی را با پسر عموی شاپور بختيار امتحان بدهی برای صد پشت آدم کافی است که چهار ستونش بلرزد ...حالا تو فکر کن سوال هم اين است : اشعار زير را ترجمه ی « ادبی » کنيد ... و من که حالا هر چه فکر می کنم ميبينم بی ادب تر از آن خزعبلاتی که من نوشتم ديگر واقعا چه می شد نوشت !
با استاد زبانمان هم کلی رودروايسی دارم که آن سرسوزن اعتبار هم به باد فنا رفت .
خلاصه اين ترم آخری اين يه چيکه آبرويی هم که پيش استادها داشتيم فوتينا !
اين دو روز آنقدر سنگين گذشت که فقط صبح که از خواب بلند ميشدم فکر می کردم يعنی ممکن است امروز شب هم بشود ؟!
امروز صبح که ديگر حتی رمق نداشتم لباسم را تنم کنم ! تازه می خواستم با آن قيافه ی زار حافظ هم امتحان بدهم ! و امتحانمان چه خوشمزه کنسل شد .
استاد رفته مسافرت ، حج واجب و اصلا يادش رفته سوال طرح کند !!! نتيجه اينکه فعلا تا دوشنبه ی ديگر کماکان در خدمت جناب حافظا هستيم !
آخر با زاهد رندي،با شاه و شيخ رندي،با محتسب و مفتی رندي،با ما هم رندی ؟؟!!
پدر می گويد : مادرت دل چرکين است . ديشب تا صبح گريه کرد . دلش شکسته.
من ( در خودم نجوا می کنم ) : پس دل من چه پدر ؟ اشکهای من چه ؟ «من» کی ؟
پدر می گويد : مراعاتش را بکن . من هم جانب تو ام ! درست می گويی اما مراعات ...
من ( نجوا کنان ) : پس کی ميشود من مراعات شوم ؟! دلم ، روحم ، فکرم ...
پدر می گويد و می گويد و می گويد ... آرام و نرم انگاری که دارد برايم لالایی میخواند
و من خاموش خاموش خاموش فقط نگاه می کنم پنجره ی برف گرفته ی اتاقم را
مراعات ... دل شکسته و فکر بسته ... من خسته و بند از هم گسسته ؟؟؟
نمی دانم بخندم گريه کنم ! تناقضها هميشه اول خنده ام را در می آورند بعد اشکم را
مثل همان وقت که پدر نشسته بود و نگاهم می کرد و می خنديدم ... تلخ تلخ تلخ !
و حالا که تنهايم و اشکها صورتم را می سوزانند ... باز هم ... تلخ تلخ تلخ !
اه ... لعنتيها ! اشکهای لعنتی ...چشمهای لعنتی تر ! باز دست به يکی کرده اند و
شبيخون می زنند باز کاسه ی چشمم می شود قتلگاه و خون است که موج ميزند
خدا ... من دل ندارم ؟ من درد ندارم ؟ من اشک ندارم ؟ من هم - دل نمی خواهم ؟
من رعايت ، من هم - درد ، من هم - ساز ، من ...
تو را تو را تو را تو را مي خواهم و نيستی
ببين که چه کردی با من ... که حقيقی ها رانده اند مرا و من رميده از آنها
بيا و ببين که چه کردی ... که مجازها همه آغوش می شوند و پناهگاه
بيا و ببين که من دل ندارم مادر ندارم پدر ندارم دوست ندارم خدا ندارم تو را ندارم
چه کردی آخر چه می کنی حالا ...برگرد و ببين پشت سرت چه شد؟ چه کردی اش ؟
من فقط هيچ دارم
و گاه فکر می کنم برف
خستگی خداست
آنقدر که پاکنش را
بر می دارد می کشد به روی تمام
خاطره ها ... خنجرها
و اينکه عيد مبارک .
و من که در جواب می گويم : عيد مبارک ... برف مبارک ... سه شنبه خانم جان !
* شعر از محمدرضا عبدالملکيان
اشکم را درآوردی
بالاخره
اشک در آوردن
آن هم از يک گيوتين
...
باشد ، باشد ، باشد
هر چه تو بگوئی ، هرچه تو بخواهی
ولی اشكم را تو در آوردی
يادت باشد
من هم فقط كه دوره می كنم
" مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم "
خون می خورم و خاموشم
خون می خورم و خاموشم
خون می خورم
خاموشم
خون ... می ... خو ... ر... مو ... خا ... مو ... شم
يادت باشد چه گفتم و كی گفتم
يادت باشد
* انگشت سبابه ی دست راستم ورم کرده از فرط نوشتن ! مفصلش هم درد می کند . چشمهايم دارد دو دو می زند ، کمرم خم مانده و موقع شق ايستادن آنچنان درد می گيرد که ناله ام بلند می شود ! و همه اينها به خاطر چيست ؟!! باز هم نوشتن ! نه اشتباه نشود ... اين مصائب نتيجه ی خلق يک داستان يا اثر تاريخی برجسته ای نيست . همه و همه تنها از فرط مشق نوشتن است !!! اينکه الان بنشينم و از روی يک جزوه ی بيست صفحه ای عربی با خط مورچعليق ( مورچه و نستعليق ) بنويسم ... قسمتهای عربی خودکار قرمز و توضيحاتش با خودکار آبی زيرش ! ... خنده دارترين جوک اين روزهاست برايم . البته خنده ای آميخته با اشکی خون آميز ! اما چه کنم که عين فرمايشات استاد است و با تخصيص ۵ نمره ی قلمبه از بيست نمره ی امتحان ! فکر می کنم سر پيری و دم فارغ التحصيلی ديگر اين خرحمالی ها برای ما کمی دير باشد ! کاش اين استاد بی شعور ما هم اينها را می فهميد !
** فقط اين دو هفته ... فقط اين دو هفته ی لعنتی تمام شود ... حرفها دارم با تو ... کارها دارم ...بگذار تمام بشود ...
تو
تند تند راه می روی
تند تند حرف ميزنی
تند تند غذا می خوری
تند تند درس می خوانی
تند تند نگاه می کنی
تند تند عصبانی می شوی
تند تند عاشق می شوی
تندتند خسته می شوی
تند تند فکر می کنی
تند تند نفس می کشی
تند تند خوشت / بدت می آيد
تند تند می نويسی
تند تند اشتباه می کنی
تند تند پشيمان می شوی
تند تند زندگی می کنی
تند تند می ميری
همين !
۰۰۰
اين يک شعر نيست !
تند تند قضاوت نکنيد !
من از روپوشهای سفيد بيزارم
من از هر چه بوی الکل و تخمير بيزارم
من از سردی راهروهای ساکت و کشدار بی نور
از زنگهای التهاب و پريشان
از حسرت خواب ، خانه ، نور
از قحطی دلهای مسرور
از هرچه هر چه هرچه
تو را دريغ کند
بيزارم
يک صدا ؟ يک نگاه ؟ يک لبخند ؟
نه ... نه ... نه
هيچکدام
تنها تنها تنها
يک ياخته از زمزمه ای گم ، از يك توهم
كافيست برای تسكين زخم كژدم اين روزها
روزهای مبادا
صبح است و تلويزيون روشن و از همين برنامه های سوالات پزشکی بينندگان . خانم جوانی زنگ می زند و راجع به بارداری سوال می پرسد ... و خيلی مسلط و صريح ، بدون هيچ پرده پوشی و مِن و مِن کردن هنگام صحبت از مشکلش ، تا چگونگی ريزترين و جزئی ترين روابط جنسی اش را هم برای پزشک تلويزيون توضيح ميدهد .
بعد از ظهر است و برنامه ی « به خانه بر می گرديم » . موضوع مورد بحث تماما حول ارتباطات جنسی است و صراحتا از روابط جنسی ، چگونگی و مشکلات آن ، دانسته ها و ندانسته هايش بين زوجهای جوان و تاثير مستقيمش روی پديده طلاق صحبت می کند .
شب است . شبکه ی دو ... برنامه ی تازه کشف شده ای به نام آنسوی توهم يا شايد فراتر از توهم ( دقيق يادم نيست ) . قرصهای توهم زا ... با يک دوجين کارشناس ريز و درشت از هر سنخ و صنف و تخصصی ... و مصرف کنندگان و معتادين ... از هر جنس و سن و طبقه ای ... زن و مرد ... از دختر دوازده ساله تا عاقله مرد چهل و چند ساله ! باز هم صراحت است و اينکه فقط همين وادارم می کند تا پايان برنامه تلويزيون را تحمل کنم . ( خيلی وقت است که ديگر کاری به کار اين جعبه ی دروغگوی حماقت زا ندارم )
حالا نشسته ام و فکر می کنم و پازلهای ذهنم را تکه تکه جمع ميکنم و کنار هم می چينم ... و هی نقب می زنم به همين چند سال اخير ... خيلی دور نيست .. آن روزها که خود کلمه ها فارغ از هيچ توضيحی ، به تنهايی ، تابو بودند و در گوشی :
ايدز... رابطه ی جنسی ... پارتی ... اعتياد زنان
آن روزها که معتاد داشتيم اما فقط مردان ! ايدز بود اما برای ما نه برای همسايه ها !
آن روزها کی به خاطر داريد زنی گوشی تلفن را دستش بگيرد و از رابطه حرف بزند ... آن هم جنسی ... آن هم مربوط به خودش ...آن هم در يک رسانه ی گروهی !
خوب يادم می آيد آن روزها را ...
که ايدز تنها يک معنی داشت که مطلقا مساوی بود با انحراف اخلاقی و بی بند و باری
يادم می آيد که چگونه بعدا آرام آرام صحبت از شيوه های انتقال شد :
اوايل ... فقط سرنگ آلوده و دندان پزشکی... و قربانيان هميشه معتادها ...
بعد گفتند به طور کلی از راه خون !
و چقدر طول کشيد تا اين « راههای خونی » با صراحت و بدون شرم و حياهای حماقت بار باز شوند ، مطرح شوند ، بحث شوند ، هشدار شوند ... يادم نمی آيد
و چقدر شفاف است هنوز خاطره ی حرفهای دندانپزشکی که گله مند بود از اينکه تمام کاسه کوزه های ايدز سر دندانپزشکی خراب شده فقط به خاطر حماقت مفرط و بی دل و جراتی صاحبان قدرت و ارباب رسانه ای از گفتن عبارت « رابطه ی جنسی »
خيلی دور نيستند آن روزها ... نه خيلی دور نيستند
حالا که نشسته ام و فکر می کنم ... می بينم حق دارم خوشحال باشم از تغيير چيزهايی هر چند هنوز کوچک و الکن و نه آنطور که واقعا بايد حقيقی و صريح
از اينکه می بينم و می شنوم زنان و دختران کشورم از تعريف بدنشان ، از زن بودنشان ، از زنانگی وجودشان خجالت نمی کشند يا حداقل کمتر خجالت می کشند اين روزها
از اينكه می بينم زنان مملكتم اگر در هیچ چيز برابری ندارند لااقل برای گفتن دردها و فلاكتشان گوشي هست كه دست كم فقط بودنشان را به رسميت بشناسد ، حالا گيرم موقع درمان باز هم نابرابر و درجه دو
از اينکه می بينم و می شنوم که بالا نشينهای مدعی تشخيص صلاحيتها و مصلحتهای عرف و فکر و خلوت مردم اين سرزمين ، اين روزها کمتر به چشم يک چهارپا به اين جماعت نگاه می کنند ، حداقل حس كردن خطر را
از اينکه اين روزها صدای شکستن را حس می کنم
شکستن تابو ها ، شکستن مرزبنديهای قرمز بی دليل
شکستن سکوتهای سرشار از حماقت
هر چند اندک ، هرچند کندتر از سرعت لاک پشتها
و هرچند شايد اصلا گنگ و مبهم و به خطا
خوشحالم ... خيلی زياد
صدای شکستن می آيد
بايد تيشه ام را تيز کنم
الان به شدت ولع موسيقی دارم . حيفم می آيد شما نشنويد .
۱- Logical Song كه اول از همه عشق است !
پر صفت ترين ليريكی كه تا به حال ديده ام ! فقط ببينيد چند تا اسم هستند كه به پسوند های ful و al ختم می شوند .
۲- With Or Without you يك نقطه ی خيلی مبهم دارد ... آخرش نفهميدم بالاخره اين آقا چطور می شود هم" با " و هم " بدون " طرف نتواند زندگی كند !
3- Talk Show Host هيچ وقت فكر نمی كردم بتوانم آهنگی از Radiohead گوش كنم !
« ديگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست »
***
آهسته تر عزيز ، آهسته تر
اشتباه نکن !
آتش می زنی همه چيز را
آهسته تر !
اشتباه نکن !
اين چشمها ! ... جوينده و مضطرب
فقط همين
نه شوخ و هرزه و هرجائی
اشتباه نکن !
خوشم می آيد ...
از اينکه اين روزها صبح تا شب با « حافظ » کشتی ميگيرم خوشم می آيد
ازاينکه صبح ها ، علی الطلوع در حال مسواک زدن با دهانی پر از کف می نشينم
پشت کامپیوتر خوشم می آيد
ازاينکه دو هفته فرجه داريم تا امتحانها خوشم می آيد
از اينکه دارم زير خروار خروار ايده های عجيب و غريب ذهنی ام له می شوم
خوشم می آيد
از اينکه از خيال پردازی هايم سرگيجه گرفته ام و دارم زير آوارشان کود می شوم
خوشم می آيد
از اينکه نطق کورشده ام تازگيها چنان باز شده که نمی توانم جلوی شُره کردن
حرفهايم را بگيرم خوشم می آيد
از اينکه اين همه انگيزه برای زندگی ، لذت بردن از زندگی دارد خفه ام می کند
خوشم می آيد
اصلا از اينکه دو دستی خِر ِ زندگی را چسبيده ام و ول کن نيستم خوشم می آيد
ازاينکه بالاخره جرات کردم و تخيلم را پرواز دادم تا نا کجا آبادها و نترسيدم
خوشم می آيد
از اينکه کتابهايم مثل قوم تاتار دوره ام کرده اند و هر کدامشان از هر وری يک سازی
! می زنند خوشم می آيد ، کنسرتی بی نظير از همصدائي شاعران تمامي قرون
از اينکه صبح تا شب ، شب تا صبح دلم شور تو را می زند خوشم می آيد
از اينکه دوست می دارم ، دوست می دارم ، دوست می دارم خوشم می آيد
از اينکه الآن اينجا نشسته ام و می نويسم خوشم می آيد
از اينکه سر تا ته و ته تا سر اين پست را هر چه بالا پائين می کنم و آخرش می بينم
!!!چقدر پرت و پلا نوشته ام ... بيشتر از همه خوشم می آيد
تنها يک کلاس داشتم که ساعت يک تشکيل می شد و بسيار مهم بود ، حافظ ... به همراه يک قرار رد و بدل جزوه ... دو هفته هم بود که سينما می طلبيديم و جور نمی شد ... ديروز هم وقت دکتر داشتم که محول کردم به امروز ...
همه را در ذهنم مرتب چيدم که حالا که مجبورم فقط به خاطر يک کلاس يک ساعت و نيمه تا انقلاب بکوبم و بروم دست کم دم اين امتحانات هم سينمائی رفته باشم محض طيب خاطر ! و عقده گشائی ، و هم کارهای عقب افتاده به انجام برسند ...
نتيجه اينکه آخرش من ماندم و يک دماغ سوخته ! نه به برنامه هيچ سينمائی رسيدم و نه حتی استاد آمد . در عوض هر چه کار پرت و مزخرف با فوريت درجه سه و چهار بود رديف شد !
از كجا اين همه شانس مي آورم نمی دانم !
ای هوار ... من ذلّه شدم ! ... تقريبا از اول امسال تا حالا من هر يک ماه در ميان سرما خورده ام ! نمی دانم اين ديگر چه شکلش است ؟! چه معنی دارد ؟! گاهی فکر می کنم بدنم بازی اش گرفته ... دارد سر به سرم می گذارد و ظاهرا خيلی هم از اين بازی لذت می برد ! تمام سرماخوردگيهای من بدون استثنا منوط می شوند به دوران پريود . يا قبل از آن يا بعد ازآن يا دقيقا مقارنش ... خلاصه اگر وسط چلّه تابستان هم باشد اين سرماخوردگی خودش را می رساند هر جور که بشود ! خيلی خوب ... تا اينجايش مشکلی نيست ... سعی می کنم بدقلقيهای بدنم را - که مثل يه بچه نق نقوی بهانه گير می شود در اين دوران - بفهمم ، تحمل کنم و کوتاه بيايم ... می گويم خوب ميشوم خيلی زود ... می گويم ( و دلم را خوش می کنم الکی ) که دوران سرماخوردگی ام هم به قدمت هفت روز همين دوران است ... اصل کاری که برود اين طفيلی را هم با خودش خواهد برد ... زهی خيال کشک ! که اينطور نيست ... ابدا !
اين بدن بازی اش گرفته ... حالا که درست تهديد امتحانات بيخ گوشم است ، حالا که هزار و يک کار بر سرم ريخته ، حالا که ديگر اصلا مهمان اصلی هم شرش را از سرم کم کرده ... يعنی درست همين حالا من باز بايد سرما بخورم آن هم از آن نوع زکامی که آب از چشم و چال آدم سرريز می شود ؟!!
به هيچ سوز سرمائی هم ربط ندارد که ديگر فکر می کنم اگر بروم وسط کوره پزخانه هم بنشينم باز همين آش و همين کاسه است .
شيطنت می کند بدنم ... شيطنت می کند بدجور و بی موقع !
و آنکه اينجا نشسته و می نويسد
قصد جان « فراموشی » را کرده
باور کن
و آنکه اين گوشه تنهای تنهای تنها
مچاله می شود هر لحظه هزاران بار
قصد يادآوری دارد ، تو را ، تنها
باور کن
و آنکه می جويد و نمی يابد
می جويد و « مشکوک » است
می جويد و زخم می خورد
و به جان می خرد هر زخمی
تنها ، تنها ، تنها
به بهای يک لحظه از تو
تنهاست ، خيلی
و قصه تنها « همين » است
باور کن
فرهنگ لغات زبان مخفي كتاب خوشمزه اي است كه دو سال پيش خريده بودم و بين آوار كتابهاي ديگرم فراموشش كرده بودم . تازگيها خوش خوشك دستم ميگيرمش و لك و لكي مي كنم . كتاب بيشتر از اينكه جنبه فرهنگ لغت داشته باشد برايم ، مفرح است و كلي مي خنداندم و حالم را جا مي آورد . اگر شما هم" تيپ خسته " هستيد يا كسي برايتان "ايستگاه گرفته " يا " قارط زده ايد " خواندنش را به شدت توصيه مي كنم.
تو " قه ثانيه " رديفتان می كند " فخن ِ فخن " !!!
فرهنگ لغات زبان مخفي ( با مقدمه اي درباره جامعه شناسي زبان ) ، مهدي سمائي ، تهران ، نشر مركز ، ۱۳۸۲
باد می خواند به گوشم در کوير يا صبوری کن به سختی يا بمير
باز می لرزد زمين بار دگر باز می گيرد ز ما ياری دگر
سينه خود را تنوری می کنيم ما کويری ها صبوری می کنيم
دو سال گذشته و من فقط بر ميگردم و نگاه ميکنم و يادم می آيد زلزله ای که چند ماه بعدش تهران را لرزاند ... و يادم می آيد که ساعت پنج بعد از ظهر بود ، يک از روزهای گرم خرداد ماه انگار ، و من که ولو شده بودم جلوی تلويزيون و کارتون شرک را تماشا می کردم ... با خيال راحت ... و درست سر همان صحنه که غول سبز رنگ ، عصبانی از تصرف خانه اش در را باز می کند و نعره می کشد ... زمين زير تن من هم لرزيد ! ... خدا ... خدا ...سقف خانه ام خراب نشد ... داغ عزيزی بر دلم نماند ...اما ... تا ماهها بعد من هرشب خواب زلزله ديدم ... تا ماهها بعد شب روز چشمم به لوستر اتاق خشک بود و از تحرک هر چيزی حتی راه رفتن هم می ترسيدم ... تا ماهها کابوس از دست دادن رهايم نکرد ... دو سال گذشته و سقف خانه ی من هنوز محکم است و پا برجا و عزيزانم همه سلامت و در کنارم هستند ... اما ... ديگر نه به سفتی زمين زير پايم اعتماد دارم نه به استحکام سقف بالای سرم ... و نه ديگر جرات می کنم «شرک» تماشا کنم !
و حالا هی فکر می کنم ، فکر می کنم ، فکر می کنم ... خدا ...
آنکه يک شب هر آنچه که داشت از دست داد
اکنون چه حالی دارد ؟
چه حالی ؟
۱- هيچ وقت به اندازه حالا با معتادها حس همدردي نداشتم . يعني فقط بايد گرفتارش باشي تا بداني اين اعتياد که ميگن يعني چه ؟! يعني از ساعت ده صبح تا پنج بعد از ظهر امروز من ديگر فقط خودم را به تخت نبستم تا نيايم طرف کامپيوتر . پدرم درآمد . قرارم با خودم همين بود که تا ساعت شش اينترنت بي اينترنت . اما مگر شد . ديگر مثل مرغ سر کنده داشتم بال بال ميزدم . ديدم اينجوري فايده ندارد که خير سرم بنشينم و درس بخوانم . بلند شدم ... يک فشار پاور و يک کليک روي کانکشن و يک ديال آپ و ... خلاص . آخي.....ش . زنده شدم .
۲- و شب چله ما در دانشکده . يک برنامه سه ساعته به غايت گريه دار و مفتضح . يعني از غايت افتضاحي اشكم را درآورد . شعر ها همه بيخود و باسمه اي ، لحن و صدا و طرز خواندنها از آن بدتر . خلاصه كه اگر اين شب چله هيچي نداشت يك روسياهي گنده داشت براي دانشكده ادبيات و هر چي شاعر و شعر و ادب مملكت بود .
تنها و تنها نقطه عطف ماجرا كه باعث شد يخ مراسم براي مدتي شكسته شود شعر خواندن خانمي بود در پاسخ به شعر آقايي كه شب چله سال پيش در همينجا شوري به پا كرد .
از كل شعر آن آقا فقط همين يك مصرع آخر يادم مانده بود از پارسال كه مضمونش اين بود كه : خدا يك اشتباه كرد و زن را آفريد ... حالا خانم به تلافي پارسال صبر كرده بود تا امسال بيايد و يك تو دهني بزند ...
اول كه آمد پشت بلندگو شعر آن آقا را بدون اينكه توضيحي بدهد تا آخر خواند . بعد كه به آخرش رسيد و اتفاقا مصرع آخر به گوش خيلي ها آشنا آمد اعتراضها بلند شد ... و خانم هم البته با يك لحن حق به جانب گفت : " بله ... بله اينو پارسال يه آقايي خوندن حالا شعر خودمو مي خونم " ... از كل آن شعر فقط مصرع اولش را يادم مانده كه :
من از چشمان شيطان در لباس مرد مي ترسم
و بعد صداي سوت و جيغ و كف و هورا كشيدنهاي خانمها بود كه سالن را برد روي هوا و با ادامه بقيه شعر تداوم پيدا كرد تا جايي كه ديگر به زحمت صداي خانم ميرسيد و او هم همچنان می تاخت که من از پاييز جنس مرد می ترسم ،من از هرچی مرد فلان جور و فلان جور می ترسم كه كم كم به غيرت آقايان هم برخورد و ... خلاصه از خانمها سوت و كف و از آقايان هو كردن و خانم شاعر هم وقتی واكنش آقايان را ديد صدايش را بلندتر و بم تر كرد و همه را از رو برد ... درست عكس پارسال ... كه بعد از خواندن شعر ، آن آقاي بيچاره را به زحمت از سالن بيرون بردند از بسكه فحش خورد و هو شنيد . اما اينبار هم خانمها غلبه كردند و هو كردنهاي آقايان ميان تشويق حضار گم شد ! و بعد هم که فرياد دوباره ... دوباره ... و خلاصه قيامتی بود . مدعو بعدی استاد و شاعر محمد رضا عبدالملکيان بود که تا آمد پشت بلند گو يک تيکه خوشمزه انداخت و گفت : خوب اين شعری که اين دخترم خوند ... کاش لااقل يه چيزی می گفت که برای آينده مشکل پيدا نکنه ... مثلا می گفت من از هر مردي غير از همسر خوبم می ترسم ! ... و باز خنده بود و سوت و دست ...
خلاصه كه اگر مراسم ديشب همين را هم نداشت همانجا می نشستم گريه می كردم بسكه يخ و لوس و كشدار بود .
بعد هم سبدهايی آوردند كه پر از فال بود و مال ما هم اين درآمد كه درست زده بود وسط خال و كلی كيفورم كرد:
هزار جهد بكردم كه يار من باشی مراد بخش دل بی قرار من باشی
من ارچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم مگر تو از كرم خويش يار من باشی
نكته جالب قضيه اين است كه اگر شما با كتاب فال بگيريد معمولا و حتی شايد بشود گفت غالبا شعری كه به قافيه " ی " ختم شود نصيبتان نميشود چون در صفحات انتهايی كتاب است اما وقتی اين غزل را نگاه كردم ديدم غزل دو تا مانده به آخر ديوان حافظ است !