اصلا آمده بودم چيز ديگری بنويسم . اين پسرک دوست داشتنی پاک حواسم را برد جای ديگر . بحثی را که دکتر رضا شروع کرد و فريادهای له و عليه جماعتی را بلند کرد و من را يواش يواش يواش به فکر انداخت و هی جدی شد و جدی تر شد تا امروز که رسيدم به اين پست مثل لحاف چهل تکه !
*
اصلا خوش به حال کوليها ! کولی وطن ندارد ، کولی زمين ندارد ، سرزمين ندارد ، سکون ، اقامت ، ماندگاری ، تعلق ... بی معنی است ... بی معنی ...
زندگی اش را می اندازد روی کولش بر می دارد می رود هرکجا که بخواهد . کولی تنها يک وطن دارد ... دنيا ... و سرزمينش چه عجيب يکپارچه است و بی مرز .
از ميان اين همه کشمکش رفتن و نرفتن / رفتن و ماندن / رفتن و نماندن و برگشتن
من دلم همان کولی را می خواهد
بی سرزمينی !
*
ايران سرزمينی است که مثل همه ی افتخارات اجباری ديگر زندگی ام (بنده ی خدا و مطيع بودنم ، شرقی بودنم ، زن بودنم ، مسلمان بودنم ، اينگونه بودنم ) سندش محکم خورده پشت قباله ام . نه ... نه فقط پشت قباله که مهر شده روی پيشانی ام تازگيها ! محض احتياط ! باشد عزيزم باشد . شكايت نمی كنم . هيچ كس از همان اولش هم از ما نظر نخواسته بود . اين هم روی بقيه . چه كنم كه فرزند تو شدم مادر جان ! و چه كنم كه هيچ دلم نمی خواست از اين ميليارد ميليارد خواهر و برادر ، نصيب من اين هفتاد ميليون باشند !
*
ايران مادر خسته ای است ... و من فرزندی شاكی و عاصی ...اما شكايتم نه از مادر كه از فرزندان اين مادر است ... كه می زنند و می درند و می برند ... كه با خود هم رحم ندارند و بی رحمی شان دامن مرا هم پاره پاره كرده ... من هم پاره می كنم می درم می برم می روم ... آيا ؟
*
مادر مريضی دارم كه فرزندانش يا دوستش ندارند يا بيمارگونه دوستش دارند . و اندكی از اين فرزندان هنوز هم در اين وانفسای طبيب و دارو همچنان می كوشند بلكه مادر كمي بهبود يابد . آنها كه دوستش ندارند كه هيچ اما آن دسته ی دوم كه حماقتهايشان ، همدرديهای مسمومشان فقط وخيم تر می كند وخيم تر وخيم تر و آتش حماقت آنهاست كه زندگی مرا ، تو را ، خودشان را ، همه را می سوزاند . دود می كند . تباه می كند . افسوس كه بسيارند آنها و كم اند آنها كه واقعا بايد باشند و آن به اين می چربد .
و آن دسته ی سوم ، آن طفلكيها ، قليل اند و صدايشان در اين همهمه ی حماقت و نادانی به جائی نمی رسد اما چقدردلم می خواهد اگر قراراست باشم از اين دسته باشم .
*
اين حرفها را زدم و حرفهای بسياری را شنيدم از اين ور و آن ور اما ... انگار از اين همه حرف ، اين پسرك هنوز واقع بينانه تر می گويد .
« گردنت را كج كن ، زاويه ی نگاهت را عوض كن ، جور ديگر هم ديده می شود »
جور ديگر هم می شود ديد
فقط نمی دانم
زاويه ی من كی كج شود ؟!
من کی رفتنی شوم ؟!
يا نروم و چند سال ديگر بنشينم همينجا و به حرفهای امروزم بخندم ؟!
دستانم را به سويت دراز کردم
نه به خيال آنکه در آغوشم کشی
و يا به ياری ام بشتابی
خوبتر نگاه می کردی اگر، می ديدی
تنها
« هديه ای »
برايت آورده بودم
***
خوش به حالشان ! مردم را می گويم . ببين چه آسان دلهاشان شاد می شود عاشق می شود تند تند می تپد، معامله می کنند ، ضرر/سود می کنند
ولنتاين است ، بود يعنی . ( جالب نيست ؟! همه يکدفعه يک روز يادشان می افتد عاشقند و تجارت محبت می کنند ) بازار دلالی عشق چه گرم بود اين روزها نه ؟!
*
نمی دانم چرا دل چموش من با همه ی کوچکی اش با اين چيزها هم خوش
نمی شود بيچاره !
نه تاجرمسلک است نه بلد پيچ و خم های تجارت اما ، يک چيز را خوب می داند
تو را دوست می دارد خيلی ساده
عاشق نيست ، باور کن
( که لقمه ی عشق برای اين دهان خيلی بزرگ است خيلی ! )
فقط
تو را ... دوست ... دارد
به همين سادگی
به سادگی ، با سادگی
دوستت ... دارد
( نه عاشق ! )
و برايت می لرزد ، می تپد ، نگران می شود دل تنگش
...
عزيزم !
مَحرَم شناختمت ، محرم دانستمت
و آنچه را که هستم
( نه آنچه / آنکه را که شايد دوست داشتی بودم )
عريان می کنم
اينجا
نگاه کن ! اينجا همه غريبه اند ، اينجا همه مجازی اند
اينجا همه مجاز های غريبه اند
و خودی ها هم ، آن تک و توک خودی ها هم
يا مثل منند يا همدرد من يا محرم من ، مثل خودت
که محرم و آشنا و خودی دانستمت
ملامتم نکن اگر سفره ی دلم را پيش ناآشنايان باز کردم ، عريانی می کنم
حقيقيهای آشنا تحملم نمی کنند
و حرفها و تنهائيها خفه ام می کنند
چه کنم ؟ ندارمت
از آنِِِِِِ من نيستی ، از آنِ هم نيستيم
می دانم می دانم می دانم
اما تنهائی هست عزيزم
تنهائی هست
و دل من که گرو تو مانده
هست عزيزم ، هست
*
خوش به حالشان اين مردم ! ببين فردا که می شود چه بی خيال فراموش می کنند پاک می کنند همه عشق ها دوستت دارم ها سود ها و زيان ها
و من هنوز در عجبم از رونق تقلبی اين بازار ! از اين تاجرهای لحظه ای دل و جان ! و از شاديهای سست بی ريشه شان
نه ! ... خانمها ! آقايان ! من نيستم ! دل من کوچک تر از اين حرفهاست ، رسم بازار را نمی داند ، بازار نمی شناسد !
***
شکسته دل تر از آن ساغر بلورينم
که در ميانه ی خارا کنی ز دست رها
مزخرف شده ام
و هيچ چيزراضي ام نمي کند
کلافه و سردرگم و خسته
منزجرم
بيزار و نفور
بمب ساعتي درونم عمل نمي کند
منفجر نمي شود
مغزم يخ زده
دلم هم دست کمي ندارد
مشکل عجيبي دارم !
درونم به بيرونم راه نمي برد !
اصلا « راهي » نمي يابم
که پلي شود اين دو را
کتابها رفيقهاي تازه يافته ام هستند
و من اجازه مي دهم آزادانه غرقم کنند
عق زياد مي زنم تازگيها
و ويارتازه ام رياضيات است
بي آنکه باردار چيزي باشم !
( مشکوک مي شوم نکند بيخبرقرباني تجاوزي بودم درخواب ! )
و نمي دانم چرا فکر مي کنم
اگر قفل مغزم باز شود
قالب يخي دلم هم خواهد شکست !
آها ! همين است دردم
دلم مغز مي خواهد !
و من همچنان همانم
پرنده ی سرکنده بی تاب
دير کرده ای باز و من
پرپر ميزنم ، پرپر می شوم
همچنان
دير کرده ای و من
غرق می شوم ميان کتابها
کارها ، روزها ، روزمرگی ها
و اين جنازه ی هشيار
سرقفلی همه ی زندگی ام
می کشانمش اين سو و آن سو
و اين جنازه ی هشيار
از تو می ترسد تازگيها
و بيشتر می ميرد
می ميرد ... می ميرد ... می ميرد
همه - هيچ به نفع تو عزيز !
من « نيست » ام کمی انگار
اين روزها که همه با نوحه و مجلس و نذری و دسته عزاداری می کنند من هم گوشه ی اتاقم با فيلمهايم عزاداری می کنم ! ديدن « شيکاگو » «بچه ی رزمری » و « عزيز ميليون دلاری » حاصل اين دو روز تعطيلی بودند .
دو چيز اصلی که مولن روژ و شيکاگو را در نظرم بسيار متفاوت می کند فيلمنامه و جنبه ی موزيکاليشان است . هر چقدر فيلمنامه ی شيکاگو را دوست داشتم از مولن روژ بدم می آيد و هر چقدر رقصها و آوازها و موسيقی مولن روژ را پسنديدم بر عکس اصلا اين جنبه ی شيکاگو جذبم نکرد . بعد از تماشای شيکاگو واقعا حس تماشای يک « فيلم » را داشتم . مولن روژ انگار محترمانه سر آدم را کلاه گذاشته است ! بيشتر ادای يک فيلم را درمی آورد .
و آنقدر از بازی رنه زلوگر خوشم آمده که اصلا چشمم ديگران را نمی بيند ! اولين باری بود که رنه و کاترين زتا جونز و کوئين لطيفه را می ديدم و فکر می کنم اين آغاز بسيار خوبی بود برای يک تماشاچی آماتور مثل من که تا حالا چهره ی اين بازيگرها را فقط از روی عکس می شناخت !
هميشه فکر می کردم قيافه ی اين دختر با اين اسم عجيب غريبش به چه درد بازيگری می خورد ؟! با آن فرم خاص چشمها و گردی يک دست و تخت صورت که به همه چيز می آيد جز يک ستاره ی هاليوودی ! حالا که فيلم را ديدم فهميدم چرا رنه زلوگر اینقدر مقبول هاليوود افتاده ! حقش است . نوش جانش ! هرچه کيدمن ضدحال بود برای مولن روژ اين يکی با بلاهت شيرينی که به نقشش داد آنقدر دوست داشتنی و خواستنی شده که در به در دنبال بقيه فيلمهايش باشم ! درحاليکه بغل گوشم پر از نقش آفرينيهای رنگارنگ کيدمن است و اصلا رغبت ديدن ندارم !
« بچه ی رزمری » هم از آن غافلگيريها بود ! با ذهنيتی که از قبل راجع به فيلم داشتم تمام مدت منتظر شوک و وحشت بودم . چيزی که هرگز اتفاق نيفتاد ! تازه فهميدم شکاف نسل که می گويند يعنی چه !!! چيزهايی که برای بيننده ی دهه شصت و هفتاد ترسناک محسوب می شده برای من امروز مضحک بودند ! و از همه مضحکتر پايان فيلم . نمی دانم شايد برای زمان خودش آنقدر اتفاق مهمی بوده که مطرح شود و لابد مخاطب سی چهل سال پيش هم مثل من امروز اينقدر پوستش کلفت نبوده که با ديدن چنين فيلمی آن هم در ژانر « وحشت » خنده اش نگيرد !
بازيها خوب بودند علی الخصوص از آن زوج پير شيطانی از پيرزن بيش از همه خوشم آمد . به طرز نفرت انگيزی نقشش را خوب بازی می کرد و من را حرص می داد ! و من به طرز نفرت انگيزی دوستش داشتم !
تا آنجا که فهميدم « ميا فارو » بازيگر زن اصلی تنها با همين فيلم است که مطرح شده و هست ! وگرنه حداقل من که کمابيش اخبار سينما را دنبال می کنم اسم اين بازيگر را هرگز با فيلم ديگری نشنيدم . هرچند برای امسال هم چند فيلم آماده ی ساخت دارد ! ظاهرا سايه ی اين فيلم و پولانسکی بدجوری رويش سنگينی کرده !
اما باز هم هرچه می کنم پايان و کلا سير داستان فيلم توی کتم نميرود ! شايد هم اشکال از کَت من باشد !
« عزيز ميليون دلاری » که پر ترجمه ترين اسمی را داشت که من از عنوان يک فيلم ديده ام تا حالا و آخرش هم نفهميدم اين «عزيز» ميليون دلاری بود يا «بچه» ی ميليون دلاری يا «محبوبه» ی ميليون دلاری يا ... اصلا همان One Million Dollar Baby !
همه ی شگفتی ام از اين است كه بالاخره يك فيلم در هاليوود ساخته شد كه بدون داشتن صحنه های آنچنانی تقدير و تحسين شد و اسكار برد !
فضای فيلم كشدار و رخوتناك و به وضوح پيرمرد مآبانه اما از آن پيرمردی هاي دوست داشتنی است و من بيشتر دلم ميخواهد اسكارم را به بازی كلينت ايستوود بدهم تا سوانك ! به هرحال مرد كهن است و چندتا پيرهن بيشتر پاره كرده !
امروز داشتم « هيولا » ( Monster ) را هم می ديدم و قصدم اين بود كه برای اين پست صحبتش را بكنم اما نتوانستم بيشتر از پنجاه دقيقه ی اول فيلم را دوام بياورم !
خودم باورم نمی شود كه از ديدن تنها چند صحنه ی تجاوز و خشن فيلم آنقدر متاثر بشوم كه افت فشار پيدا كنم و دلم بهم بخورد ! احتمالا باز روی مود نازك احوالی ام هستم ! تازه بعد از ديدن اين چند صحنه به دريمرز ايمان آوردم ! به نظرم برتولوچی بيچاره اصلا كاری نكرده بود در آن فيلم كه آن همه من را ترسانده بود ! حالا نمی دانم ادامه ی اين يكی را چه جوری تماشا كنم !
شايد آن روزگار که شمس الشعرا محتشم کاشانی برای خوش آمد خاطر شاهان صفوی و باز کردن جای پايی در دربارهای آن زمان ترکيب بند شصت بيتی اش را می سرود فکرش را هم نمی کرد که امروز بعد از گذشت پانصد سال تنها دو بيت اول آن مرثيه ی کذايی اين چنين بازار مداحان اين روزگار را گرم کند !
باز اين چه شورش است ؟!
و شايد ما که امروز اين دوبيت ، حرف مکرر همه ی مجالس عزا و نوحه وماتممان است هرگز نمی دانستيم که سراينده ی اين ترکيب بند با شعر همان کاری را می کرد که در پيشه ی قبلی اش با اجناس ! ... خريد و فروش !
محتشم کاشانی بازرگان زاده ای بود که می گفتند « ... در شعر طبعش بد نيست ... » و او آنقدر باهوش بود که شرايط زمان را خوب درک کند و دست از کار پدر بکشد و شاعری را به عنوان شغل پيشه کند !
چيزی که آن زمان بسيار مرسوم بود ... شغل ِ شاعری ! يعنی شعر بگو تا پول بگيری ! يعنی معامله ی هنر و ذوق با ثروت و اعتبار . يعنی شعر در ازای سکه !
و چه شد که شهرت اين ترکيب بند اينطور بالا گرفت ؟! داستان جالبی دارد !
محتشم کاشانی در اصل و بنياد شاعری خود « قصيده سرائی مداح » است . يعنی محض خاطر خطير شاهان صفوی قصيده می گويد و ستايش و مدحی است که ازراه بافتن کلمات نثار می کند تا خاطر خطير جيب مبارکش را التيام دهد !
اما روزی ورق بر می گردد ! ... قصيده ای غرا در مدح شاه تهماسب صفوی می سرايد . ضد حال شاه تهماسب می شود اينکه : « من راضی نيستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلايند ! قصائد در شان ائمه ی معصومين بگويند ... صله اول از ارواح مقدسه ی حضرات و بعد از آن از ما توقع نمايند ... » !!!!
شاعر فرصت شناس بلافاصله ترکيب بند شصت بيتی اش را در رثای حسين بن علی می سرايد و ........
***
غرضم از نوشتن اين پست نه مچ گيری بود نه بی آبرو کردن کسی نه تمسخر نه ... نه ... و نه هيچ چيز ديگر . که دليل نوشتنم اشاره به يک نکته ی تاريخ ادبياتی ( و شايد اجتماعی ) باشد که هميشه از آن غفلت شده و هيچ وقت برايم حل نشد .
چطور ممکن است شعری که تقريبا فرمايشی سروده شده و انگيزه ای کاملا مادی پشتيبانش بوده بعد از گذشت پانصد سال دوام بياورد و زنده بماند و هنوز و هرروز سر هر کوی و برزن مکرر و مکرر و مکرر خوانده شود شنيده شود ... و اصلا باشد ؟!
***
چند تذکر :
۱- داستانهای زيادی درباره ی چگونگی خلق اين ترکيب بند گفته شده که در اصالت همگی آنها شک است . از منظر تاريخ ادبياتی مطالب اين پست از معتبر ترين و محققانه ترين منبع ممکن ، درباره ی صحت چگونگی اين داستان ، گرفته شده . کتاب تاريخ ادبيات در ايران تاليف دکتر ذبيح الله صفا جلد پنجم .
۲- محتشم کاشانی غزل و قصيده هم می گفته اما سبب شهرتش تنها همين يک مرثيه ی فرمايشی است ! ( البته از يک شاعر مواجب بگير دربار انتظار بيشتراز اين هم نميرود و اصلا همينش است که علامت سوال ذهن من را بزرگ تر می کند !)
۳- گرچه محتشم کاشانی در زمان خود از شاعران نام آور و مورد احترام بوده اما در شاعری چه به نسبت پيشينيان و چه آيندگان وزنه ای محسوب نمی شود ! و باز هم تاکيد بر اينکه همه معروفيتش را مديون همين ترکيب بند است !
۴- محتشم کاشانی شاعر قرن ۱۰- ۱۱ هجری قمری است .
شايد آن روزگار که شمس الشعرا محتشم کاشانی برای خوش آمد خاطر شاهان صفوی و باز کردن جای پايی در دربارهای آن زمان ترکيب بند شصت بيتی اش را می سرود فکرش را هم نمی کرد که امروز بعد از گذشت پانصد سال تنها دو بيت اول آن مرثيه ی کذايی اين چنين بازار مداحان اين روزگار را گرم کند !
باز اين چه شورش است ؟!
و شايد ما که امروز اين دوبيت ، حرف مکرر همه ی مجالس عزا و نوحه وماتممان است هرگز نمی دانستيم که سراينده ی اين ترکيب بند با شعر همان کاری را می کرد که در پيشه ی قبلی اش با اجناس ! ... خريد و فروش !
محتشم کاشانی بازرگان زاده ای بود که می گفتند « ... در شعر طبعش بد نيست ... » و او آنقدر باهوش بود که شرايط زمان را خوب درک کند و دست از کار پدر بکشد و شاعری را به عنوان شغل پيشه کند !
چيزی که آن زمان بسيار مرسوم بود ... شغل ِ شاعری ! يعنی شعر بگو تا پول بگيری ! يعنی معامله ی هنر و ذوق با ثروت و اعتبار . يعنی شعر در ازای سکه !
و چه شد که شهرت اين ترکيب بند اينطور بالا گرفت ؟! داستان جالبی دارد !
محتشم کاشانی در اصل و بنياد شاعری خود « قصيده سرائی مداح » است . يعنی محض خاطر خطير شاهان صفوی قصيده می گويد و ستايش و مدحی است که ازراه بافتن کلمات نثار می کند تا خاطر خطير جيب مبارکش را التيام دهد !
اما روزی ورق بر می گردد ! ... قصيده ای غرا در مدح شاه تهماسب صفوی می سرايد . ضد حال شاه تهماسب می شود اينکه : « من راضی نيستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلايند ! قصائد در شان ائمه ی معصومين بگويند ... صله اول از ارواح مقدسه ی حضرات و بعد از آن از ما توقع نمايند ... » !!!!
شاعر فرصت شناس بلافاصله ترکيب بند شصت بيتی اش را در رثای حسين بن علی می سرايد و ........
***
غرضم از نوشتن اين پست نه مچ گيری بود نه بی آبرو کردن کسی نه تمسخر نه ... نه ... و نه هيچ چيز ديگر . که دليل نوشتنم اشاره به يک نکته ی تاريخ ادبياتی ( و شايد اجتماعی ) باشد که هميشه از آن غفلت شده و هيچ وقت برايم حل نشد .
چطور ممکن است شعری که تقريبا فرمايشی سروده شده و انگيزه ای کاملا مادی پشتيبانش بوده بعد از گذشت پانصد سال دوام بياورد و زنده بماند و هنوز و هرروز سر هر کوی و برزن مکرر و مکرر و مکرر خوانده شود شنيده شود ... و اصلا باشد ؟!
***
چند تذکر :
۱- داستانهای زيادی درباره ی چگونگی خلق اين ترکيب بند گفته شده که در اصالت همگی آنها شک است . از منظر تاريخ ادبياتی مطالب اين پست از معتبر ترين و محققانه ترين منبع ممکن ، درباره ی صحت چگونگی اين داستان ، گرفته شده . کتاب تاريخ ادبيات در ايران تاليف دکتر ذبيح الله صفا جلد پنجم .
۲- محتشم کاشانی غزل و قصيده هم می گفته اما سبب شهرتش تنها همين يک مرثيه ی فرمايشی است ! ( البته از يک شاعر مواجب بگير دربار انتظار بيشتراز اين هم نميرود و اصلا همينش است که علامت سوال ذهن من را بزرگ تر می کند !)
۳- گرچه محتشم کاشانی در زمان خود از شاعران نام آور و مورد احترام بوده اما در شاعری چه به نسبت پيشينيان و چه آيندگان وزنه ای محسوب نمی شود ! و باز هم تاکيد بر اينکه همه معروفيتش را مديون همين ترکيب بند است !
۴- محتشم کاشانی شاعر قرن ۱۰- ۱۱ هجری قمری است .
1- That I Would Be Good ... خواننده را كه اصلا نمی شناختم با اين آهنگ افتخار آشنايی پيدا كرديم ! و باز هم همان حكايت " با تو " يا " بی تو " ! كه همه چيز ادامه دارد ... كه من خوبم و همه چيز خوب و بر وفق مراد ! حالا می خواهی باشی می خواهی نباشی به جهنم ! حوصله ندارم نازت را بكشم چون ...
من دلداده ای از قرن بيست و يك هستم !
عجب حكايت غريبی است اين عشق های دنيای متمدن امروز ! يادم باشد در يك پست جداگانه ، اگر عمری بود ، كمی اين عشق بازيهای مدرن را كنكاش كنم !
2- Don't You Forget ... اين يكی را هم به همچنين ! خواننده تازه آشناست ! ليريك هيچ كدام از اين دو آهنگ جذبم نكرد . يعنی اصلا حرفی نداشتند . فقط كمی همان موسيقی بود كه برای گوشم تجويز كردم !
از پنجشنبه تا امروز دو تا فيلم ديده ام . اين برای آدم ادا اصول داری چون من در تماشای فيلم ، رکورد محسوب می شود ! برای اينکه يک وقت توازن دو کفه ی ليبرا بهم نخورد و کفه ی هاليوودی آنقدر سنگينی نکند که کفه ی سينمای وطنی به کل ساقط شود «مولن روژ» را ديده ام و «يک بوس کوچولو» .
«مولن روژ» از جهت موسيقی به قدری من را قانع و راضی کرد که فکر کنم تا مدتها خوراک شنوائی ام جور باشد ! با اسم مولن روژ تنها چيزهايی که از فيلم در ذهنم رديف می شوند رنگ است و موسيقی و آواز و رقص .
فضای فانتزی و کارتونی فيلم را دوست داشتم و فکر می کنم بازيها با همه ی غلو آميزی شديدشان در کليت فيلم خيلي خوب نشسته بودند و اذيت نمی کردند . در واقع حس می کنم غلظت اين چنينی بازيها برای همچين فيلمی کاملا به جا بود .
همه ی بازيها را تا حدودی پسنديدم و دوست داشتم به جز نيکول کيدمن ! نمی دانم چرا هيچ جور با نگاه گزنده و تيز اين گربه ی وحشی کنار نمی آيم ! نگاه آزار دهنده ی عجيبی دارد که انگار در هيچ نقشی هم نرم نمی شود .
يک نگاه يخ زده ی شيشه ای ، مستقيم و صريح ، و بدون هيچ نرمش و احساسی ! و فوق العاده نامهربان . نمی دانم چرا ولی انگار در تمام فيزيک اين زن ، اين سوپر استار چيزی به شدت سرد احساس می شود . يا حداقل برای من اينطور است . به همين خاطر هم با تمام مهارتی که در اجرای نقش دارد هيچکدام از بازيهايش به دلم نمی نشيند . اين سردی نمی گذارد .
اما چيز عجيبی که بعد از ديدن فيلم حس کردم اين بود که اصلا فيلمی تماشا نکرده ام ! مولن روژ برای من بيشتر معجونی از موسيقي بود تا فيلم ! به نظرم آنقدر جنبه ی موسيقائی فيلم قوی و جذاب بود که جنبه ی بصری و تماشائی اش را تحت الشعاع قرار داد !
و اما « يک بوس کوچولو » ! ديدنش خوب بود اما نديدنش هم باعث نمی شد فکر کنم چيزی را از دست داده ام ! که البته اين را کمی دير فهميدم ... وقتی فيلم تمام شد !
ساده تر از اين چند کلام
سراغ داری ؟
دلم ... گرفته ... است
و انگار مهم نيست
به هيچ روی
که من
تنهايم
و تنهائی مرا می خورد
و فکرها مرا می خورند
و حرفها و خيالها و آرزوها و اميد ها و ترسها
و
بيهودگی
بيهودگی اين همه
من را هر روز
روز به روز
نيست تر می کند
قصه را از ته خوانده ام
و حالا
اين است
تاوان تقلب کودکانه ی من :
نداشتن !
حس می کنم اگر همه ی کائنات هم به ياری ام بيايند قادر نخواهم بود آنچه را که در اين دو روز فقط در اين دو روز بر سر من رفته تعريف کنم !
اين سه عنوان ... اين سه عنوان ...فقط اين سه عنوان کتاب ، من را تا آستانه ی جنون بردند و برگرداندند !
وسوسهء عاشقی ... زبان و تفکر ... انسان در شعر معاصر يا درک حضور ديگری
سه کتاب با سه زمينه ی به شدت متفاوت ( درست تر بگويم متفاوت نما ! ) در مضمون و موضوع و محتوا ... اولی از استاد دوست داشتنی ام دکتر محمد دهقانی ، دومی از محمدرضا باطنی يک زبانشناس عجيب خبره با شمّه ی قوی حيرت انگيز در حوزه ی علم زبانشناسی و سومی محمد مختاری يک شخصيت به شدت غلط انداز و سو تفاهم برانگيز که بالاخره اسمش را وارد همان ليست کذائی قتلهای زنجيره ای کرد ! اين هم از شدت علاقه به قورمه سبزی ! شنيده ام سال ۵۸ پيشنهاد برگزاری شب شعر روشنفکری داده بوده ! توجه کرديد ؟! سال ۵۸ ... شب روشن فکری !
از خود کتاب هم به دشت بوی قورمه سبزی متصاعد می شود ! فقط مانده ام چطور تا به حال ممنوع نشده ! امروز که از کتابخانه ی دانشکده گرفتمش و نشستم به خواندن ، هر صفحه ای که جلو می رفتم بيشتر انتظار می کشيدم يکی بيايد و دستگيرم کند !
اما شما گول عنوان کتاب را نخوريد ! نه شعرش شعر است نه معاصرش معاصر ! گفتم که ... بس غلط انداز است ! من می گويم يک تحليل عميق با ريزبينی خارق العاده از رفتارها و جامعه شناسی ما ايرانی جماعت در طول تاريخ ! يک کلام و فقط يک کلام ...
اين کتاب را بخوانيد !
خلاصه که حالی دارم اين روزها ! دنيا دنيا حرف و اندک اندک ترين فرصتها برای گفتنشان ! فقط اگر مجالی يافت شود ... فقط اگر ... ( انگار باز هم کسی می گويد يافت می نشود پدر جان ! آنم آرزوست ! ).
کم بخور... کم بخواب ... کم شيطنت کن
کم بازيگوشی کن ... کم وقت تلف کن
کم بخواب ... کم بخواب ... کم بخواب
زياد بخوان ... زيا....د ... زياد
بخوان ... بخوان ... بخوان
با دقت ... با لذت ... با ولع
بخوان ... ببلع ... لذت ببر !
تا وقتی ديگر همين روز !
برسد زمان سنجيدن ... خودت را ... آنها را ... ديگران را
و اين حرفها را اينجا بنويس تا يادت نرود
چه می کردی و چه می خواستی !
يادت نرود دختر ! يادت نرود !
سعدی ... سعدی ... سعدی ... حال دل با تو گفتنم هوس است ... Beta Mail yahoo ... ابن عربی و نظريه ی خاتميت و ولايت ... سبك هندی ... قضا و قدر ... حشريها ... Rendhood ... تنسوخ نامه ی ايلخانی ... ياقوت و شراب !
تنها چند عنوان از چيزهايی كه می خواستم بنويسم و هنوز هم می خواهم بنويسم ! و باز سعدی ... سعدی ... سعدی ... دوست می دارم من اين ناليدن دلسوز را ! پس بنال ! حالا حالا ها !
از بين اين همه نمی دانم چرا تو را بيش از همه عاشقم ! تنه ی حافظ هم خورده به تنه ی پدرسوختگي تو آخر ! جفتتان مچلم می كنيد ديوانه ها !
مردك جنجالی ! ابن عربی ! برای فحش دادن به تو هنوز مجال می خواهم ! انگار زود است برايت ! كمی بگذرد ... خودمانی كه شدم ... آوقت !
بهرام جان ! بهرام جان بيضائی ! تيله ی چشمانت مرا كشته عزيز ! خدمت شما هم خواهم آمد ! حالا ما مجلسها داريم ... حال ها داريم ... صفا دارم با تو آقا ... صفای خرد ! جل الخالق ! ... شدم خود خود فردوسی ! ...
نخست آفرينش خرد را شناس نگهبان جان است و آن را سه پاس !
كی بود گفت عقل ؟! دخترك ديوانه ! برو هذيانهايت را جمع كن بعد ادعای خردورزی و مندی كن ! مجنون !
چه كسی از اينجا رد شده كه بوی پريشانی می آيد ؟! گيسويش را هم كه جمع نكرده خاك بر سر ! ببين پُر ِ مو شد اينجا !
***
اگر ميبينيد قسمت فرمايشات اين پست باز است چون من هنوز نفهميدم چه جوری می شود بستش ! شك نكنيد ...خودتان را هم به زحمت نيندازيد ... اين پست اصلا كامنت نمی خواهد ! ... حتی خواندن هم نمی خواهد !
امضا : يك عاقل نماي اين روزها !
و انتظار ، نفرت انگيزی اين روزهايم است
می خواهم چيزی بگويم
که خلاص کند
هر دومان را
پيدا نمی شود ، پيدا نمی کنم
کم می آورم اين روزها
از همه چيز
و بيشتر از همه ، کلمه
و هی فکر ميکنم اينجا نشسته ام که چه ؟
پس ميزنی و پس می زنم و پس می زنند
تو مرا و من سکوت را و حرف ها هردو را
و چه فقيرم
( عجيب فقيرم ) !
که روزی دار و ندارم کلمه بود
و امروز
هست هنوز هم (چيزکی انگار) اما
ديگر نه زبانی است و نه صدائی و نه حنجره ای !
بعضی شکسته گويند بعضی نشسته خوانند
چون نيست خواجه حافظ معذور دار ما را !
***
داشتم جزوه هایم را ورق می زدم ديدم چيزهای خوبی برای در ميان گذاشتن دارد چيزهای خوبی برای ياد گرفتن ، ياد دادن ، اصلاح کردن و از همه مهمتر لذت بردن !
حيفم آمد شما ندانيد درستی چيزهايی را که شايد بارها و بارها می خوانيم ، تکرار می کنيم و مکرر می شنويم اما نادرست يا گونه گون و نمی دانيم چرا ؟
توضيحاتی که خواهم نوشت همگی به برکت آگاهی و پژوهش و شناخت زيبای استاد نازنينم دکتر بختيار از « حافظ » است که اين ترم با وسواس برايمان تدريس می کرد، هر چند که به وقت امتحان چنان اشکی از من درآورد که فکر کردم برای هميشه دور حافظ را قلم خواهد کشيد !
مرور چندباره ی خط خطيهای اين ترم برايم آنقدر لذت بخش است که دوست دارم شما را هم با خود همراه کنم . با من در اين لذت ادبی شريک باشيد !
*
چند بار خوانده يا شنيده ايم : کشتی شکستگانيم ای باد شُرطه برخيز !؟بسيار حتما ! ... وچند بار کشتی نشسته ؟! ... دعوا سر همين است ! نشسته يا شکسته ؟! و چرا ؟
اول از شُرطه ( از اصطلاحات هندی در کشتی رانی ) شروع می کنم با تلفظ قديم شَرطه يعنی باد موافق ، بادی که برای حرکت کشتی مناسب باشد .حالا تصور کنيد کشتی شکسته ای را وسط آبها در حال غرق شدن ...وزيدن باد به چه کارش می آيد جز اينکه متلاطم ترش کند و کشتی نشستگان بدبخت را به مرگ نزديکتر تا به باز ديدن « ديدار آشنا » ای در ساحل !
پس برای اين مسافران درمانده بهتر است که اصلا بادی نوزد ! چه موافق چه مخالف ! اما برای کشتی نشستگان يک کشتی سالم که وسط دريا ساکن مانده اند چه چيزی خوشحال کننده تر از وزيدن بادی موافق است ؟! بادی که به حرکت درآورد ، اميدوار کند و کمک کند به رسيدن به ساحل و ديدن ياران ؟! ... پس :
کشتی نشستگانيم ای باد شرطه برخيز
باشد که باز بينيم ديدار آشنا را
خوب خطر رفع شد ! فيلم را نه يک بار که چندباره از رو بردم ! آنقدر پسنديدم که اگر ولم کنند می خواهم صبح تا شب و شب تا صبح فقط Dreamers ببينم ! و همه ی اينها را مديون حال اين روزهايم هستم كه به شدت گيوتيني است !
تازه فهميدم كه آن حال خراب ، ناشی از غلظت لطافت خونم بوده آن روزها كه نمی توانستم هيچ صراحتی را بپذيرم ! اين فيلم لعنتی را دوست داشتم و از اين كارگردان لعنتی ترش ، اين مردك ، برتولوچی خوشم آمده !
ديشب سه شخصيت اصلی فيلم رديف اول نشسته بودند تا تصاوير را خوب حس كنند و من هم اين طرف صورتم را چسبانده بودم به مانيتور و هدفون را به گوشم ، با ماكزيمم صدائی كه می شد شنيد ، تا ريزترين و جزئی ترين حركتها ، برخوردها ديالوگها ، آهنگها و همه فيلم را ببلعم ! عجب فيلم در فيلمی بود ديشب !
با هر صحنه انگار يك سيلی محكم بود كه می خوابيد توی گوشم و من كه باز هم زل زده بودم و روداری ميكردم و بيشتر می خواستم ! ( يحتمل مازوخيسم خونم هم بالا بوده !)
بدون استثنا بازيها را دوست داشتم همه ی آهنگها را هم و بيشتر و بيشتر و بيشتر از همه تمام صحنه های دو نفره ی بحث و جدل ماتيو و تئو ... و آن وقت كه بحثشان حسابی داغ می شد و بالا می گرفت حس می كردم اينها انگار فارسی حرف می زنند ! بسكه لحن صحبتها ، حركتها ، كنشها و عصبانيتهايشان طبيعی بود ! انگار فقط در همين چند صحنه بود كه بازيگرها واقعا بازی نمی كردند همان چيزی را كه بودند زندگی می كردند !
و فقط همين چند صحنه بود كه من ديگر تماشاچی فيلم نبودم . كارگردان رندی كرده بود و من را هم بازی داده بود ! بدون آنكه خودم بخواهم و بفهمم !
مرسی آقای برتولوچی !
ولی هيچ كدام اينها از جنايتكاری شما كم نمی كند ! لعنتی عزيز !
۱- يک دانه سوال ! ... برای ساخت وبلاگی با نگارش انگليسی ، تخصيصاً با تمرکز در جذب مخاطب انگليسی زبان و صد البته مصون از هزار و يک جور مشکل دامين و هُست و چه و چه ـ به خاطر ادا اطوارهای روابط بين ايران و ديگر کشورها ـ چه پيشنهاد می کنيد ؟
۲- آی آزادی ! بالاخره آمدم ! دقيقاً چهار ماه تمام است که منتظر اين لحظه بودم ! مهرماه بود که نزديک پنجاه فيلم ريز و درشت رسيد از دست محبوبی به دستم ! و از آن گاه تا به اين گاه بنده له له زنان تنها عناوين را از نظر گذرانده ام و هی امروز و فردا که بالاخره کی فرصتی شود با فراغ باااااال و لميدگی خاطر بشوم تماشاچی !
و اما اولين انتخاب ... Dreamers ... فقط خدا رحم كند ! آن موقع كه فيلمها تك تك ميرسيدند و من محض كنترل كيفيتشان تنها در عرض يكی دو دقيقه فيلم را جلو عقب می كردم و بعد هم يك گوشه تلنبار می شدند با وعده ی ديدن در فرصتی بهتر ... اين تنها فيلمی بود كه همان كنترل دو دقيقه ای و ديدن چند صحنه ی كوتاهش هم چنان حال من را خراب كرد كه با ترس و لرز از سی دی درايو آوردمش بيرون و فكركردم انگار می بايست تعريفهای دوستی را كه در صراحت و واقع بينی پيشش لُنگ می اندازم ـ و خودش با چشمان گرد شده قسمتهايی از فيلم را برايم تعريف می كرد ـ جدی تر می گرفتم ! Dremers برايم فيلم ترسناكی است و به همين خاطر هم دوست دارم اول از همه ببينم ! ببينم چقدر تحمل صراحت و عريانی واقعيت را دارم و ببينم و بسنجم كه بالاخره من از رو می روم يا فيلم ! فقط دعا می كنم در اين نبرد من و فيلم و تماشا به كل از هستی ساقط نشوم !
***
نه رفيق ... هرگز نخواهم آمد
حتی اينبار که آخرين است
اصلا برای همينش نمی آيم
آخرين بار
برايم معنی ندارد
هرگز هرگز هرگز
عادت ندارم برای چيزهايی که دوستشان دارم
ته بگذارم...نقطه بگذارم ... تمامشان کنم
پايان ... نقطه ... آخر ... خداحافظ !
برای دوست داشتنی هايم معنا ندارند
آنها که دوستشان می دارم آنها که دوست داشتنی می شوند
آنها که چشم و چراغ دلم می شوند
شوخی نيست رفيق
تکه ای از قلبم به نامشان ثبت است !
هان ! ... ببين !
سند دارند... سند دارم ... قباله !
چطور بگويم خداحافظ ؟!
هرگز
نخواهی شنيد از من
من با همه ی ايمانم ايستاده ام
لرزان مضطرب زخمی نگران
اما
« سرودن بايد معنا شود »
بايد معنا شود رفيق
ايمان دارم
و اين است که هرگز بدرقه نخواهم آمد
و اين است که
هرگز نخواهم گفت
خداحافظ