می خواستم همين را بگويم
چرا نمی شود به شما تبريک گفت ؟!
دلم تنگ شده
و اجازه ندارم
آنچنان که می خواهم
آنچه را که می خواهم
بگويم
عزيز ٬رفيق ٬ دوست ٬ يار ٬ محبوب ٬ نازنين
دلم تنگ شده ٬ بيتاب شده
و جرات چشم در چشم شدن نيست
جرات گفتن نيست
گفتن خيلی چيزها
چرا ؟ نمی دانم
بگذريم
بگذريم
چند مدتی است
که تدارک ديده ام برايت
هرآنچه که
ازاين دو دست بسته
می آمد
بنا به مصلحت ندانستن خواست شما
هيچ شد اما
عصاره اش اين بود
اگربر جای من غيری گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم
همين و تمام
دستت را که يله کنی
اينطور می شود
همينطور که می بينی
هچل هفت
پرت و پلا
زشت و ناموزون و کثيف
اما همين است حال من
باور کن
کوکم در رفته . کوک وبلاگم هم . خارج می زنم و ناساز . چرا اين توپ لعنتی نمی ترکد ٬ حوصله ام سر رفته . چرا من اين همه بی عيدم . عجيب است . ننه سرما بيا اين روسری سفيدت را تحويل عمو نوروز بده و خلاصمان کن ٬ تا بفهمم که فرقی ندارد . من باز تب کرده ام . هذيان می بافم . اينبار برای خودم . اين آسمان هم که باز نمی شود شايد کمی دلمان گرم شود . چقدر از اين بهار منجمد کسلم . اين آخريها هی دلم يخ می زند وا می شود ٬ يخ می زند وا می شود ٬ يخ می زند وا نمی شود ٬ نمی شود ٬ نمی شود ... منتظر هيچ چيز نيستم ٬ هيچ . مامان هنوز زنده ترين دل اين اطراف را دارد . سبزی پلو درست کرده با ماهی سر ظهری ! امروز سه بار رفت خريد ٬ هنوز می چرخد و ميسابد و می شورد و جمع می کند . من فقط از صبح هی رفته ام درختهای کاج را بو کشيده ام و گلويم سنگ شده . هی ترکيب نحس اين وبلاگ را نگاه کرده ام و خسته شدم . هی پرت و پلاهای ديشبم را خوانده ام و خجالت کشيدم و فحش دادم به خودم . هی اين آسمان را نگاه می کنم و ... چرا نمی بارد راحتمان کند ؟! يا کسی بيايد اين ابرها را فوت کند لااقل بلکه اينقدر روی سرم سنگينی نکنند . اين شام شب عيد کی است راستی ؟ ديشب بود يا امشب ؟ امسال ديگر از ساعت بازی هم محروميم ! چه حيف ! لااقل سرم گرم می شد به چيزی .
نع ! نمی شود ! اين يخ وا نمی شود . پارسال منتظر بودم سال تحويل شود گوشی را بردارم به هرکه ميشناسم زنگ بزنم و تبريک و از اين حرفها .... امسال ... فقط دلم خلوت می خواهد . من که تمام اين مدت پرسيدمت ٬ پرسيدمت ٬ پرسيدمت چرا حالا انقدر .... لال مونی گرفته ام عزيز . چطور می شود به تو گفت عيدت مبارک ٬ سال نو مبارک آقای ..... ای بابا ... ای بابا ... انگار بايد گذشت ....
سوز زمستان می آيد چرا نمی دانم ... راست می گوئی ... حق داری هنوز بترسی ... زمستان است عزيز ... وگرنه يخ دل من بايد کمی وا رفته بود يا نه ؟ هراس تو بايد کمی عقب می نشست يا نه ؟ من هنوز سردم است ...
« من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد ... » هيچ وقت گرم نخواهم شد ٬ هيچ وقت ... اينجا هم بهانه است ٬ اين حرفها هم بهانه است ... می خواهم گرم شوم ... نمی شوم ... نمی شود ... من که می دانم دل سرمازده با هيچ چيز گرم نمی شود ... این بهار هم با اين آسمان بد اخمش سنگينی می کند روی سينه ی ما . کاش شب بود ... کاش زمستان بود ... آن وقت تو می آمدی ستاره های آسمان زمستان را معرفی ميکردی ... آسمان لخت بهار که قشنگی ندارد ...
دلم ميخواهد بنشينم همينجا تاقيامت بنويسم .... برايت بنويسم ... فقط برای تو بنويسم ... تو که نمی خوانی ... مهم نيست ... راحت تر می نويسم ... من که می دانم چه مرگم شده ... تو پوزخند بزن و فکر کن من نمی بينم پوزخندت را ٬ نمی فهمم ... من هم می نويسم و فکر ميکنم تو می خوانی و ... ای بابا ... بگذريم ... چه فايده ...
من تابستانها نو می شوم و بهارها می ميرم و زمستانها و پائيزها اگر بدانم تو هم به آسمان نگاه ميکنی جان می گيرم ... حالا هم ... خسته ام از بی جانی ... تو هم که بدتر از من ... اصلا ول کن همه ی اين حرفها ... حا ل خودت چطور است ؟!
نه رمق دارم نه رغبتش را
اما
بايد بنويسم
*
روی يکی از بيلبوردهای دانشگاه با هزار قر و فر و تشکيلات زده اند :
شب شعر دانشگاه : خداحافظ ۸۴
دوست نکته سنجی می گويد : « نمی گه سلام ۸۵ ... » دنبال حرفش را ميگيرم و می گويم : « بسکه پارسال خوش گذشته لابد ! افسوس رفتنشو داره ! »
*
آن نقطه ی صفر ٬ آن نقطه ی صفر کذائی که امسال را از پارسال متفاوت می کند ٬ جدا می کند هيچ فرقی با هيچ کدام از نقطه نقطه زمانهای پارسال ها و امسال ها و ديگر سال ها ٬ آمده ها و نيامده ها ٬ نخواهد داشت عزيز ! باور کن !
اگر دلت پوسيده باشد ٬ رسم شادي و زندگي بلد نباشد٬ از پوست انداختن بترسد ٬ از عاشقي بترسد ٬ از دوست داشتن ٬ دوست داشته شدن٬ دريغ کند اين قانون سيال همه ي دنيا را ٬ همه ي مردمان را ٬ اين عبارت گرم را ٬ « دوستت دارم » را ٬ ديگر چه فرق می کند اين سال و آن سال و ديگر سالها ؟
*
صاحب اين خانه
پذيرائی نمی کند با
« عيد شما مبارک باد » ها
« نوروز خجسته باد » ها
« سال خوبی داشته باشيد » ها
« انشالله پر برکت و سلامتی و شادی باشد اين سال » ها
« ............................................ » ها
« ....................... » ها
« ............................................................................ » ها
دعا می کنم
از صميم قلب
با همه ي وجود
اين سال و هر سال و سالهاي سال
بلائي سر همه مان بيايد
که
دوست بداريم و دوستمان بدارند
و اگر فقط شما بدانيد
که اين خبيثانه ترين دعائي است
که تنها يک گيوتين
مي تواند
! .... در حق خودش و شما بکند
! از آن لعنتی های دوست داشتنی
*
چه کسی بود می گفت
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
دوستان عزيزم
اگر احتمالا گذرتان از اين طرفها افتاد
شک نکنيد که
نويسنده ی اين بهاريه ی پائين
منتظر هيچ کامنتی نيست
( به جان خودم قسم اگر بازارگرمی باشد اين حرفها ! )
قصد داشتم تا اسباب کشی به منزل جديد
در فرمايشات را تخته کنم .
نشد !
با اين سيستم ممکن بود همه ی کامنتهای قبل را هم از دست بدهم
از خيرش گذشتم
من اگر هنوز اينجا می نويسم و حرف ٬ حرام اين پرشين بلاگ می کنم
شما حرفهايتان را حرام نکنيد
اجازه دهيد
حرفهايتان را گوشه ی عزيزتری جا بدهم
اما
اگر شما بخواهيد
فرمايشاتتان هنوز هم
محترم و عزيز است
حتی اگر اينجا باشد
و اگر خودتان دوست بداريد
که باشد .
از آنجائی که در خانه ی ما مردتر از من پیدا نمی شود بنده اين روزهای آخر سال هم فرش می شورم هم پرده نصب می کنم هم تعويض تمامی لامپهای سوخته با من است ! شکايتی ندارم . فقط بعد از شستن دو فرش دوازده متری و دوفرش شش متری و دو حاشيه ی ديگر ٬ بفهمی نفهمی کمرم کج مانده ! عوض کردن انواع و اقسام لامپهای مختلف ٬ از اتاقها تا آشپزخانه و سالن پذيرائی و ... و آويزان کردن پرده های بلند و سنگين هم گردن برايم نگذاشته !
حالا با اين حساب واقعا انتظار نداريد که رمقی مانده باشد برای بحثهای پينگ پونگی درون کامنتی و به روز کردن وبلاگ و گشت و گذار اينترنتی ؟!
سپاسگزارم از همه ی دوستان برای کامنتهای پست قبل و خلاصه اينکه « گر قصوری رفت معذورم بدار » ٬ دستم اندر سطل و آب و مايه ی کف شور بود !
*
اين چند روز سرکی کشيدم به بلاگرهای مختلف بلکه برای منزل جديد فکری بکنم و اسباب کشی و سال نو و خانه ی نو و خلاص شدن از دست اين پير خرفت ٬ پرشين بلاگ ! يکی دو جا را پسند کردم به شدت . به همين خاطر هم تازگيها حيفم میآيد حرفهايم را اينجا حرام کنم ! منتظر هستم شرّ اين چند روز آخر اسفند هم از سرم کنده شود با خيال راحت بساطم را جمع کنم و ما را به خير و پرشين را به سلامت !
احمق مردا که دل در اين بلاگر بی خاصيت بندد !
پاورچين پاورچين آمدن بهار دانشگاه را می شود از بوی تند کود باغچه هايش فهميد ! اين هم سهم دانشجوئی ما از آغاز فصل نو ! انگار بهار هم با ما سر لج دارد . دارم کم کم به اين نتيجه می رسم که دانشجو جماعت ٬ بدهکار ذاتی است ! برای همين هم هست که خريد شب عيدم شبيه هيچ کس ديگر نيست . پنجاه هزار تومان وجه رايج مملکت حلال کتاب فروشيها ! چهار شنبه با دوستی قرار خريد دارم .
فردا را به تقويم عقل و اعصاب خودم تعطيل رسمی اعلام کردم ! مثل همه ی اين چند سال اخير که سور چهارشنبه ی آخر سال من خانه نشينی بوده .
اين شاديهای وحشيانه را نه می فهمم نه می توانم تحمل کنم . نمی دانم اين حجم خشونت و وحشی گری از کجا انقدر سر دل ما ٬ اين نسل ٬ اين مردم تلنبار شده .
مسعود کيميايی راست می گفت . وقتی برای مصاحبه ی فيلم « حکم » ٬ عصيان و خشونت وافر و افسارگسيخته ی قهرمانان فيلمش را مورد سوال قرار می دانند خوب می گفت ٬ درست می گفت که « نسل جوان اين جامعه افسردگی ندارد » .
*
نسلی که لجام گسيختگی عصبی اش از جشنی آيينی ميدان توپ و تانک و آتش و نارنجک می سازد ٬ نسلی که پرخاشگريها و عقده هايش درست وسط شادی يک جشن با اکليل و سرنج و چه و چه منفجر می شود ٬ نسلی که عصبی است ٬ عصبی است ٬ عصبی است ... اين فوران خشم و عصبانيت ٬ اين آتشفشانهای ملتهب و منتظر سرريز ٬ اين جماعت ٬ کجا افسرده اند ؟!
کدام افسرده ای عربده می کشد ٬ وحشيانه می رقصد ٬ پايکوبی می کند ؟ کدام افسرده ای داغ داغ داغ مثل خود آتش می سوزد و می سوزاند ؟
اصلا کدام افسرده ی دلسرد خسته ای تحمل سرخی آتش اين شب را دارد ؟!
انگ دلمردگی به اين جماعت نمی چسبد ! اين دلها فقط وحشی اند و پرخاشجو . چيزی اين جماعت را می خورد که راه به بيرون نمی برد . چیزی مثل غرش مشکوک همان آتشفشان خاموش . چيزی مثل انرژی تلف شده ی تو ٬ خشم مهار نشدنی من ٬ عصبانيت وحشی وحشی وحشی همه ی ما .
کدام استقبال از زيبائی و آفرينش و تازگی اين چنين خون آلود و آتشناک است ؟
ميزبانان و میهمانان کدام جشن ٬ کدام سور اين گونه کمر می بندند به نيست شدن و ناقص شدن و حسرت يک عمر تکه تکه بودن ؟
اصلا اين خشم از کجا آمد ؟ از کی آمد ؟ که ما اينهمه خسته شديم٬ منفجر شديم ؟
دست می کشم روی غبار خاطراتم . چهار پنج سالگی ... و من بودم و مهربانی و شادی آرام همسايه ها و همبازيها ٬ و تنها کپه خاری بزرگ ٬ شعله ور وسط کوچه که گرمايش را به جانم می ريخت ٬ به جانمان می ريخت و ... بهار ٬ با وقار می آمد .
به همين سادگی ٬ به همين نرمی
به همين آرامی
چند وقت پيش بود . از معدود زمانهايي که پاي تلويزيون نشسته بودم آن هم به بهانه ي شام . تبليغ بود . دقيق يادم نيست چه محصولي . شايد ماکروويو يا از اين دستگاههاي چند کاره . تبليغ کذائي ساخت برون وطني ها بود اما داخلي ها زحمت پخشش را مي کشيدند !
فضاي شيک و تميز يک آشپزخانه ي مدرن غربي و يک بچه ي چند ماهه و يک پدر سرگردان و گيج که ظاهرا وظيفه ي نگهداري از کودک و درست کردن غذا و جمع و جور کردن آن آشپزخانه ي شلوغ را با هم به عهده داشت و نمي دانست از مجموع اين چند مسئوليت به کدام يک برسد . تا آخر تبليغ را به دقت نگاه کردم . هيچ عنصر مونثي در کار نبود . مرد تبليغ همه ي وظايفي را که به چشم منتظر من بايد يک زن سروسامان مي داد ٬ به کمک همان محصول مورد نظر انجام داد . يک مرد کدبانو !
*
مجله هايم را ورق ميزنم . چيزهاي جالبي مي بينم .اين دو عکس ٬ از آوار تبليغات ريز و درشت صفحات مجله بيش از همه چشمم را مي گيرند .
هي نگاه مي کنم و فکر مي کنم اين آقا ( که هنوز هم در جنسيتش شک دارم ! اصلا به نظرم بي جنسيت مي آيد ! ) با اين پوشش سرتاسر سياه و قيافه ي فانتزي غريب و لبخند نچسب و بي ريختش چه ربطي به اين طفل معصوم دارد ؟! ( حالا بماند که ربط اين طفل دوست داشتني را به پوشاک مدل جديد زمستاني ماکسيم هم نمي فهمم ! ) پيش خودم سعي مي کنم هدف طراح اين تبليغ را از قرار دادن اين کودک در دستان دستکش پوش مردي اين چنيني حدس بزنم و توجيه کنم !
کودک قرار است با معصوميتش فضا را جذابتر کند انگار اما اينکه مي توانست به جاي اين مرد در آغوش زني باشد که تناسبش هم بيشتر حس شود ولي نيست .... ؟! ... و چرا ؟! ... ذهنم به هيچ عنوان طرف مشکل پوششي زن فرضي تبليغ نمي رود برعکس ! چيز عجيب ديگري را حس مي کنم .
هم در آن تبليغ تلويزيوني هم در اين دو عکس سنت شکني جالبي احساس مي کنم . اينکه اگر جاي تمام مردهاي تبليغ زن بگذارم به چشم من شرقي ايراني متناسب تر مي آيد !
نمونه هاي تبليغات وطني را مي بينم که در همه ي آنها هميشه اين زن ( مادر ) است که کودک را غذا مي دهد ٬ عنصر ثابت آشپزخانه است ! ٬ خانه را جمع و جور مي کند و شوينده ها و پاک کننده ها ٬انواع و اقسام مواد خوراکي ( و کلا هرچيزي که به سير کردن شکم ربط پيدا کند ! ) و هرجا که نوزاد و کودکي باشد ٬ در کنارشان محصول مورد تبليغ هم با وجود او ( زن ) معني پيدا مي کند .
به خودم حق مي دهم تعجب کنم از اينکه براي تبليغ لباس زمستاني ٬ مردي کودکي بغل بگيرد و براي يک محصول آشپزخانه اي ! مردي ( پدري ) تک و تنها در جدال بين آشپزخانه و رسيدگي به طفلش گيج مانده باشد !
قهرمانان اين هردو تبليغ مردان هستند که براي انجام وظايفي زنانه ٬ به گمان من شرقي ايراني ٬ نقش ايفا مي کنند .
شايد تفاوت اين دو تصوير کنار تصوير ديگري از يک سفره ي ماه رمضان در يک تبليغ تلويزيوني ديگر تفاوت از زمين تا آسمان بودن نوع نگاه پشت اين آگاهي ها را پررنگ تر کند .
نزديک اذان مغرب است . در خانه باز مي شود و اعضاي چهار نفري يک خانواده همگي با هم از بيرون مي رسند و وارد مي شوند . زن چادرش را آويزان مي کند و همراه دختر سريع وارد آشپزخانه مي شوند . مرد و پسر دست و روئي مي شويند و وضو مي گيرند و سر ميز افطار قرآن به دست مي نشينند . زن و دختر از يخچال به مايکرويو ٬ از مايکروويو به ميز ٬ از ميز به اجاق گاز و از اجاق گاز به ... پي در پي مي روند و مي آيند . پدر و پسر دريغ از مختصر تکاني ! محض خاطر خطير بينندگان لابد ٬تنها چند دقيقه مانده به افطار بالاخره آقا ? آن هم با شبه تشري غري ميزند که خانم بيا کجائي پس ! و اينگونه مي شود که يک خانواده ي خوشبخت ايراني ! سر ميز افطاري مي نشينند .
قصدم از اين مقايسه ها تنها يک چيز است . اينکه الگوهاي روابط انساني و وظايف زن و مرد چه عجيب غريب و پنهاني از لابه لاي اين آگهي هاي به ظاهر ساده ي چند دقيقه اي براي من و توي مخاطب تعريف مي شوند ٬ القا مي شوند ٬ شکل مي گيرند .
مي شد در همين نمونه ي آخري مرد و پسر هم در کنار زن و دختر براي آماده کردن افطاري همکاري کنند ٬ مي شد همه ي اعضاي چهار نفري اين خانواده که با هم از بيرون و کار و مدرسه ودانشگاه رسيده بودند با هم سفره بچينند ٬ ميز آماده کنند ٬ مي شد به جاي مرد آن تبليغ اروپائي زني بود که مسير يخچال تا اجاق گاز و غذا تا کودک را بارها و بارها طي کند ٬ مي شد اين طفل زيباي دوست داشتني در آغوش زني باشد و محض اطمينان خاطر مردي هم کنارشان ٬ روي سرشان سايه بيندازد !
همه ي اينها مي شد که بشود نه ؟!
۱- دوست تازه يافته ای دارم . الکترونيک خوانده . اخلاقهای جالبی دارد . از همين اخلاقهای بچه مهندسی ها ! عادت شکنی و شلوغ کاري و ترجيع بند خودش که دائم زير گوش ما ادبياتی های سربه زير ميخواند « بزن زيرش » ٬ « خراب کن و از نو بساز » ٬ « يک بچه مهندسی اگر از يک راه حل به جواب نرسد می زند زير همه ی راه حل های رفته و به جواب نرسيده و از نو ٬ راه حلی ديگر » و ...
امروز با اين دوست قرار پياده روی داشتم . « بوستان گفتگو » . ديشب زنگ زد و گفت : با خودت کيف و بند و بساط نيار . می خوايم يه کم راه بريم و بدوييم راحت تر باشيم . ما هم که حرف گوش کن و مطيع ! نبرديم . تنها چند بليط اتوبوس ٬ کمی پول ٬ چند دستمال کاغذی در جيب و موبايل به گردن . اما عجب تجربه ای بود .
حس برهنگی و عدم امنيت چيزهايی بودند که اول از همه مضطربم کردند ! اينکه دستانم آزاد بودند ٬ اينکه پشتم صاف و شق بود ٬ اينکه داشتم با حداقل چيزهايی که همراهم بود برای يک گردش شهری از خانه خارج می شدم ... من دقيقا برهنه بودم ! و ناامنی معذبم کرده بود .
گردشمان حدوداً سه ساعتی طول کشيد . و هيچ راهی با هيچ وسيله ی حمل و نقلی طی نشد . پاهايمان ٬ تاکسی ها و اتوبوسهايی بودند که نه تنها تمام پارک ٬ که تمام گيشا و کوچه پس کوچه هايش را را از سر تا ته بردند و آوردندمان بی هيچ کرايه ای ! آخر گردش آنقدر خوشم گذشت که حالا ديگر کيف دست گرفتن سختم باشد !
اين بوستان گفتگو خوب چيزيست ! تا خلوت و آباد است و پاتوق هزار انگل و کثيف کاری نشده از دستش ندهيد .
۲- بساط عيش و نوش و طربم تعطيل شده ! گوشهايم از گرسنگی ضعف کرده اند . من موسيقی می خواهم . کمی دانلود لطفا . کمی سرعت . همين . من هميشه قانعم و کم توقع ! Be My Reticence Be No-Words But Not No-Music !
۳- اين پرشين استت هم اسباب بازی جديد من است ! کلی خوش ميگذرد و حال می کنم با طيف عجيب غريب ليست کشورهايی که جلويم رديف می کند . فقط آن اسرائيلش من را کشته ! حتم دارم خود شارون بوده بوی گيوتين به دماغش خورده خواسته از ما استفاده ی ابزاری کند !
اگر آن ترک شيرازی ... ! بالاخره ترک يا شيرازی ؟! مسئله اين است ! و فقط اگر شما بدانيد سر اين مسئله به کجاها که نمی رسد !
بحث ارتباط ترک با شيراز درغزلهای حافظ بحثی عجيب و چند بعدی است که طبق معمول کلاسهای استاد خوبم دکتر بخيار هر ترم مطرح می شد . اين چند خط نوشته حاصل کش رفتن از جزوه ی کلاس حافظ (۱) است .
ترکهای ناحيه ی فارس در واقع يک گروه از مهاجران و به اصطلاح *شريانی بودند که همراه سپاه مغول به ايران آمدند و ساکن شدند .
*شری ها گروهی بودند از افراد غير مسلح و غير مسئول در جنگها که دنباله رو و ريزه خوار غارتهای سپاه اصلی بودند . در واقع بعد از همه ی غارتها و تجاوزات تازه نوبت اين گروه از افراد می رسيد .
*شريان بنابر معرفی کتب تاريخی لاشخورانی بودند که بيشترين تجاوزات را انجام می دادند و بيشترين غارتها و خرابيها ناشی از وحشی گريها و تعديهای آنان بوده .
حتما تا کنون متوجه ی شباهت مفهومی و اصطلاحی واژه ی *شری در معنا و کاربرد امروزی اش با آبشخور تاريخی ـ اجتماعی اين کلمه شده ايد .
تجاوز ٬ کار اصلی اين گروه از افراد دنباله روی سپاه های مغول بود . مفهومی که امروز نيز کمابيش سايه ای از خودش را دراين واژه به يادگار گذاشته و بار جنسی ناشی از اين رسم تاريخی را در خود حفظ کرده .
اما اين مهاجران لاشخورصفت ٬ آميزه ی بودند از نژادهای مغول و ترک و چين و يکی از کوچگاهها آنان فارس بود . اما « ترک » به گروهی از زردپوستان ترکستان چين اطلاق می شد که از نژاد های اويغور و قزاق و قرقيز و يا نژاد خالص چينی ٬ نژاد « هان » بودند .
شما هنوز می توانيد بقايای *شريان را در عشاير فارس امروز ببينيد ! ايل قشقائی !
و اين گونه بود که اين مهاجران تعدی گر ٬ اين ترکان زردپوست ٬ شدند يکی از پربسامدترين شخصيتهای ديوان غزلسرای بزرگ شعر فارسی !
پ.ن : به حرمت قدرت و عظمت اين ابزار زبان نفهم فيل / تر و با اجازه ی نويسنده ی متن می توانيد با خيال راحت جای همه ی ستاره ها ( * ) يک ( ح) جايگزين کنيد ! باشد که همه با هم رستگار شويم !
اگر امروز ، پياده براي طي کردن فاصله ي ده دقيقه اي محل آزمون تا خانه آن بسته چيپس را دستم نمي گرفتم شايد هرگز ميزان درجه ي داغي خودم را باور نمي کردم ! ديشب به نتيجه ي اين تست آنقدر خنديدم كه امروز علنا بهم ثابت شود من يك هات ِ واقعي هستم ! و يادم بماند كه يك آدم داغ با يك بسته چيپس فلفل چقدر مي تواند سوزاننده باشد !
اين را امروز تمامي مردان سر راهم به وفور به من يادآوري كردند ! با كلماتي كه از شدت تحسين آميزي من را تا حد همه جائي ها و يك كاره ها و خياباني ها ستايش مي كرد .
مردان سرزمينم عجيب سخاوتمندند . آنها هيچ وقت من را از ستايش مكرر چندش آوري كه زنانگي ام را نشانه مي رود بي نصيب نمي گذارند . آنها هيچ وقت حضور من را ناديده نمي گيرند ، حضور داغ و جذاب روسپي وار مرا ! مي دانم!ميدانم! مي دانم ! آن موتورسوار با آن نگاه وحشي ، كه از تعميرگاه آمد بيرون ، آن كارگر با چند نان تازه در دستش ، آن رهگذر كه عبورش از كنارم خيلي خيلي عادي به نظر مي رسيد همه و همه چنان مقهور زنانگي دختركي ساده پوش و ساده رو بودند كه هوس به لجن كشيدن اين سادگي راحت رهايشان نكند .
ممنون آقايان ! ممنون كه روزي هزاران بار حضور بي ادعاي كوچك من را با ستايشگري متعفن واژه هايتان تا حد لجن سرفراز مي كنيد !
ممنون آقايان ! ممنون كه هر روز و هر لحظه در اثبات هوس انگيزي من ، حتي زير خروارخروار پوششهاي سخت هم پايمردي مي كنيد ( و من كه مطمئن تر مي شوم حجاب هم مصونيت نيست ، هيچ چيز از گرگ نگاه شما در امان نيست ! )
ممنون آقايان ! ممنون كه تيغ نگاهتان تمامي اندامهاي من را بهتر از خودم تشريح و جراحي مي كنند ! و بارها و بارها به من يادآوري مي كنند كه زن بودنم را مديون زنانه ترين عضو جسماني بدنم هستم ! ( و من هرروز بيشتر و مطمئن تر روحم را پس مي زنم و زن نمي شوم ! )
ممنون آقايان ! ممنون از همگي شما !
شماياني كه هميشه با دريدن من
حقارت مشمئزكننده ي مرد بودن را ثابت مي كنيد !
۱- اين روزها الکی گرفتارم . الکی خودم را گرفتار می کنم تا کمتر فکر کنم . کمتر فکر«ش» را بکنم . کمتر خوره شود به جانم . تصور کن ... خاطر عزيزی برايت بشود خوره ی روح و جان ! امان از دل ! امان از من ! امان !
فعلا دانشگاه و کتابها پناهگاههای خوبی هستند . تنها به خاطر پنج ساعت مطالعه ی روزانه ٬چه کلاس داشته باشم چه نه می روم ٬ می کوبم تا انقلاب ٬ از هشت صبح تا پنج و شش بعد از ظهر . تنها که بشوم ٬ تنها که بمانم توی خانه با جنون بايد مسابقه بدهم ! من بدو ٬ او بدو ! مبادا گيرم بيندازد . و تازگيها نفرت انگيزترين روزهای هفته پنجشنبه ها و جمعه ها هستند .
۲- من آخر می روم ! به خدا می گذارم می روم ! از اين پرشين بلاگ می روم ! می خواهی وارد شوی نمی شود ٬ می خواهی وبلاگت را چک کنی نمی شود ٬ وبلاگ بقيه ی رفقا هم به همين ترتيب در خماری است . پست جديد نوشته ای و هزار بار می فرستی پيغام سر خرمن می دهد که ذخيره شد اما بازسازی نه ! برو بعدا بيا ! اين وسطها استثنا از دستش در می رود و گاهی هم درست می شود ! بالاخره جل و پلاسم را جمع می کنم می روم . مگر بقيه ی بلاگرها چه کم دارند ؟!
۳- غلط بکنم ديگر از سايت دانشگاه هوس وبلاگ خوانی و گشت و گذار اينترنتی ام بگيرد ! وقتی می گويند استفاده ی غير علمی ممنوع يعنی ممنوع عزيز جان ! بفهم !
۴- بی چشم و وروئی محض است اما تازه فهميدم چقدر از مولانا بدم می آيد ! مثنوی غيرقابل تحمل ترين اثر از بين مطرح ترين کتب چندگانه ی زبان فارسی است برايم . اين ترم دو واحد مهمان مولانا هستيم . خدا بخير کند . با حافظ که آنقدر ميانه ام خوب بود آنطور اشکم را درآورد . اين يکی را که از همين الان کيشش داده ام ... بابا من اصلا آدم عرفان نيستم . آسمان و ملکوت هم نمی خواهم . همين سعدی را بدهند دستم راضی ام .
۵- فقط دلم می خواهد چشمانم را ببندم و باز کنم و ببينم اسفند تمام شد . نحسی و رخوت و عاطل و باطلی اين ماه و هياهوی مسخره اش حوصله ام را سر می برد . اسفند برو گمشو !
و من باور نمی کنم
که تنها
به قدر تعداد انگشتان يک دست
از آن آغاز کذائی
رفته باشد
چه وحشتناک پير می شوم اين روزها
*
اين پوسته
تنها
به احترام توست
که ترک بر نمی دارد
و اين حنجره
تنها
از شرم حضور توست
که زير و بی صدا می خواند
مبادا صدايم
بلرزاند
خاطر عزيزت را
*
اما يک دست
هميشه بی صداست
هميشه
هر چه فکر می کنم می بينم انگار برای پس مانده ی آن پست قبلی حرفی نمانده که نزده و نشنيده باشم . همه مان در کلياتی همدرد هستيم و در جزئيات است که درد هرکداممان رنگين تر می شود !
نارضايتی ها ٬ اعتراض ها ٬ بدبودن ها ٬ کم بودن ها ٬ نبودن ها پيرنگ اصلی قصه ی مکرر همه مان است . تنها گوناگونی راویها و روايتهاست که اين داستان را متفاوت می کند . وگرنه همه مان با کثرت همه ی اين حرفها در آخر ٬ سر ِ وحدت چه کنم چه کنم ها يک کاسه می شويم .
اين ليوان دو نيمه دارد . نيمه که نه ! « قسمت » شايد لفظ بهتری باشد . به عهده ی خودت است عزيز که چطور بخواهی تناسب هندسی اش را تعريف کنی . نصف به نصف ٬ يا يک به پنج ٬ يا يک به ده ٬ يک به صد ٬ هزار ٬ ميليون ... يا شايد اصلا يک به همه يا هيچ ... يا همه به همه ! ... يا هيچ به هيچ ! اول بگو « کی » هستی تا بگويند ليوانت کدام است .
اين ليوان دو قسمت دارد . هم پر هم خالی . نه با بلاهت کبک گونه چشمهايم را روی تهی شکلی اش می بندم نه جغد می شوم و پُر بودن آنچه را که به حقيقت پُر است با ناله هايم شوم می کنم .
اين ليوان هم دارد هم ندارد و من می خواهم همانقدر که نداشته هايش خنجر است به چشم و جان و دلم داشته هايش را هم همين دو چشم خون فشان ببيند.
عزيز ! رفيق ! برادر ! چقدر و چگونه پُر و خالی بودن اين ليوان دست من و توست . ليوانت را بردار جای کِبره بسته ی انگشتها و چربيها و ماندگيها را پاک کن فقط شستن چشمها کافی نيست اگر شيشه ی ليوانت کدر و مات باشد !
چشمها را بشور اما جور ديگر نبين ! ليوانت را هم . چشمها اينبار بايد همه چيز را آنچنان که هستند ببينند . بی کم و کاست و بی زياد و افزود !
*
و اما اين چهار شنبه سوری ِ پيشاپيش عجب مزه داد ! برای اولين بار در طول عمر هنری هديه تهرانی يك بازی ديدم كه خوشم آمد ! و به شدت مقبول افتاد . و با بدجنسی تمام اضافه می كنم كه از اينكه سرتاسر فيلم اين همه گريه كرد دلم حسابی خنك شد !
مُرديم بسكه چهره ی يخ زده ی شما را چندين سال تحمل كرديم بانوی هنرمند ! چقدر خوشگل گريه می كنيد ! اشك ، حسابی بهتان می آيد خانم ، حسابی !
حميد فرخ نژاد مثل هميشه دوست داشتنی ، ساده و خود خود خود زندگی . چقدر اين مرد به دل می نشيند . فرخ نژاد يك رگه ی ظريف ممتد لا به لای همه ی نقشهايش دارد : يك شوخ طبعی گرم . تنها بازيگری است كه بامزه می خندد بامزه حرف ميزند بامزه عصبانی ميشود و هيچ وقت اين ملاحت را چنان توی چشم توی تماشاچی نمی كند كه از شدت بانمكي كور شوی ! مرسی حميد فرخ نژاد عزيز . نمی دانی چقدر كيفورم كردی !
ترانه خوب بود ، پانته آ بهرام هم هميشه همان بازی موقر و جا افتاده و پخته ی خاص خودش را دارد . چقدر دلم ميخواهد روی صحنه ببينمش . اين زن ، پر حسرت ترين بازيگر زندگي من است ! بسكه تعريف كار صحنه اش را شنيده ام و نديدمش !
و اما فيلمنامه . ای اصغر فرهادی خدا تو را برای اين سينمای ميّت نگه دارد ! همه ی سيمرغهای ديگران و خودم كه هيچ چند تا اسكار هم از هاليوود می گيرم می دهم به تو ! نمرديم و در اين وانفسای سينمای ايران يك فيلمنامه ديديم كه هم سر داشت هم ته داشت هم وسط داشت و تازه همه اينها كلی چفت و بست هم داشت ! و حيرت انگيزتر از همه تعليقش بود كه تا آخر فيلم تو را يك لنگه پا توی هوا نگه می داشت ! مرسی اصغر جان ! درد و بلايت بخورد توی سر همه ی اين نوشته فروش ها . هرچه اين هفته زهرماری گذشت عوضش اين فيلم جبران كرد . گيوتين نيستم اگر هفته ی ديگر هم نروم ببينم !