تبليغاتX
بامداد

There Is No Light

In Your Eyes

So Baby

 I Say

Bye Bye Bye Bye Bye

To My Dearest (!) Persian Blog

***

ما را سر باغ و بوستان نيست

هر جا كه توئی ( ! ) تفرج آنجاست

http://www.giutin.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 21:51

اين نازنين من ٬ اين دوست داشتنی من ٬ اين رفيق عزيز من

چه خوب غمگين می نويسد

چه ساکت ٬ گوشه ی وبلاگش نشسته و غمگين می نويسد ٬ خوب می نويسد

و با همين چند جمله ی ساده

جان من را زير و رو می کند

دلم می خواهد اين چند کلام را

از او قرض بگيرم و تقديم کنم به

کسی ديگر

کسی بهتر ٬ شايد

کسی که حالا حالاها مثل هيچ کس نيست

با اجازه ی شما كاغذ جان

راستی هنوز آنقدر بی سواد هستم كه

ديكشنری آلمانی به فارسی هم

! برای ترجمه ی عنوان اين پست افاقه نكند

! ترجمه ی خودت را می خواهد

***

عادت كرده ام به دلتنگ شدن و چيزي نگفتن

 چشمانم هيچ وقت راستش را نگفته اند

و بد تر از همه اين است كه

تو هم كلاغي شده اي  و مدام بر من مترسك نوك مي زني

آدم نيستم ؟ باشد ؛

! حرمت جان  چوبي ام را نگه دار

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 21:49

* بی صبرانه انتظار به سر آمدن اين قطار سيزده واگنی را می کشم ! هرچند که تا اينجايش خيلی بد نگذشته اما حوصله ی کشداری عاطل و باطلش را ندارم . کاسبی ديروز که خوب بود ! دويست هزاری تا نخورده شد دشت اول ما از اقوام درجه ممتاز ٬ پدر و مادر و پدربزرگ و يک کول ديسک و يک ساعت ديجيتالی جامدادی شکل همراه با چاشنی سی دی بنيامين از برادر و همسر برادرجان ! هنوز هم حوصله نکردم گوش کنم ببينم اين يکی خواننده ی قارچی ديگر چه طعمی دارد و از کجا سبز شده .

** متخصص گره و گرفتاری هستم برای خودم ! تافل ثبت نام کردم . اجباری نداشتم فقط ميخواستم سرم به چيزی جدی تر و داغتر گرم شود تا بيشتر و عميق تر مشغول شوم ٬ تا کمتر فکر و خيال کنم ٬ کمتر هذيان ببافم ٬ افسردگی غرقم کند . عطالت و‌ بطالت پدر در می آورد ! پدر ! فقط صد و بيست و هشت هزاری ناقابل خرج برداشت . تازه منهای کتابهای آنچنانی اش ! تا بيست و سه ارديبهشت من هستم و رژه ی بی امان لغتها و گرامرها و استراکچرها و روزی پنج ساعت خالص برنامه ريزی مطلق برای امتحان . خدا قورت دادن اين يکی لقمه را بخير کند .

*** تا ماه قبل بود می گفتم کاش چشمم را ببندم و باز کنم و ببينم اسفند تمام شد حالا هم که اسفند رفت ميگويم کاش يک پلک بزنم و ببينم اين سيزده روز تمام شد . نمی دانم من دنبال روزها کرده ام يا روزها دنبال من ! ... چيز زيادی نمی خواهم . تنها گوشه ای برای خودم . توی شلوغی راحت تر می شود گم شد ٬ غرق شد . بگذاريد توی شلوغی با خودم خلوت کنم . اينجا خيلی ساکت است . من می ترسم . 

***

پس از هجوم نگاه تو

چقدر شيفتگي دل شكستگي دارد
طناب همدلي از هم گسستگي دارد

پس از هجوم نگاه تو لشگر دل من
در اتحاد خودش هم دودستگي دارد

به راه عشق شما ايستادن آسان نيست
هزار مرتبه در خون نشستگي دارد

تو در نگاه، چه داري كه شعر گفتن من
فقط به حالت چشم توبستگي دارد

مرا قبول كن اي خوان هفتم خوبم
شكست دادن شش ديو خستگي دارد

 

* شعراز يک بچه مشهدی فوق العاده دوست داشتنی و با ذوق ٬ همکلاسی خوبم ٬ وحيد عيدگاه طرقبه ای است . نفسش گرم و گيرا باشد که هميشه کلماتش با همه ی سادگی اما عجيب دل من را می لرزانند . 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 21:47