تبليغاتX
بامداد

وصف هاى فروغ فرخ زاد

دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى (م.سرشك)

 

اَمّــا اليـَقيـنُ فَـلايـَقيـنَ وَ اِنَّمـا

اَقصى اجتهادى اَنْ اَظنَّ و اَحْد سا


ابوالعلاء معرّى


            الآن چند برگه از يادداشت هايى را كه سال ها و سال ها قبل از اين، در باب «وَصْف»ها يعنى epithetهاى شعر فروغ فرخ زاد، در مجموعه تولّدى ديگر، نوشته بودم يافتم.1 ولى اصل مقاله اى را كه نوشته بودم هر چه گشتم نيافتم. بيم از آن بود كه همين ها هم گم شود. با شتاب چند سطرى از آنچه در ذهنم باقى مانده است اينجا مى آورم. در باب اهميّت «وَصْف»ها در شعر و تأثير ويژه اى كه در ايجاد سبك شخصى و كشفِ روانشناسىِ مؤلّف دارد، جاى ديگر به تفصيل بحث كرده ام.2

 

فروغ فرخزاد


            فروغ اگر خالص ترين و برجسته ترين چهره روشنفكرى ايران در نيمه دوم قرن بيستم نباشد، بى گمان يكى از دو سه تن چهره هايى است كه عنوان روشنفكر به كمال بر آنان صادق است. صورت و معنى در شعر او مدرن است و هيچ گونه نقابى از صنعت و رياى روشنفكرانه ــ كه اغلب مدعيّانِ روشنفكرى ما گرفتار آنند ــ بر چهره شخصيت او ديده نمى شود. رياى روشنفكرى، از رياى دينى، بسى خطرناك تر است. و در همين قرن ما، قربانيان رياى روشنفكرانه به نسبت از قربانيان رياى دينى، شمارشان كم تر نيست. بسيارى از روشنفكران ما به آنچه مى گويند عقيده ندارند حتّى مى توان با اطمينان گفت كه نيمى از دانه هاى درشتِ تسبيحِ روشنفكرى ما، در كمال شهرتشان مترجم ناقص حرف هاى ديگران اند و غالباً آن حرف ها را به عنوان حرف هاى خودشان عرضه مى دارند. ولى در ته دل كوچك ترين وابستگى و پيوندى با آن انديشه ها نمى توانند داشته باشند، و حتى از فهم درست حرف هايى كه ترجمه مى كنند عاجزند. به همين دليل، نوشته ها و حرف هاى بسيارى از ايشان، در آن سوىِ ابهام هاى حاصل از جهل، اگر تحليل معنى شناسيك شود، پُر است از تناقض هاى آشكار منطقى. بسيارى از آن ها بيش از آنكه مصداق روشنفكر باشند، مجلاى اتمّ اِسنوبيسم اند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:19 |

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ي ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند

بصفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

نامه ي تغزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند

گيسوي چنگ ببرّيد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند

در ميخانه ببستند خدا مپسند
كه در خانه ي تزوير و ريا بگشاند

حافظ اين خرقه كه داري تو ببيني فردا
كه چه زنّار ز زيرش به دغا بگشايند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:55 |

مقاله ي «روانشناسی اجتماعی شعر فارسی»

(در نگاهی به تَخَلّص ها)

به قلم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

شعر فارسى، به عنوان يكى از برجسته‏ ترين و گسترده ‏ترين آثار فرهنگِ بشرى، همواره موردِ ستايش آشنايانِ اين وادى بوده است. اين شعر، همان‏گونه كه در حوزه مفاهيم و معانى ويژگيهايى دارد كه آن را از شعر ديگر ملل امتياز مى‏بخشد، در قلمرو ساخت و صورت هم از بعضى خصايص برخوردار است كه در ادبيّات جهان، يا بى‏همانند است يا مواردِ مشابه بسيار كم دارد. مثلاً رديف ـ با وُسعتى كه در شعر فارسى دارد و با نقشِ خلاّقى كه در تاريخِ شعرِ فارسى داشته است ـ در ادبيّات جهانى بى‏سابقه است (1). بعضى ديگر از خصايص شعر فارسى نيز مشابه اگر داشته باشد، بسيار اندك است.

محمدرضا شفيعي كدكني 

درين يادداشت به يكى ديگر از ويژگيهاى شعر فارسى مى‏پردازيم و آن مسأله «تخلّص» است كه به اين وسعت و شمول، كه در شعرِ فارسى ديده مى‏شود، در شعرِ هيچ ملّتِ ديگرى ظاهراً ديده نشده است و اگر هم مصاديقى بتوان يافت در شعرِ زبانهائى است كه تحتِ تأثير شعرِ فارسى و آيينهاى آن قرار داشته‏اند و در حقيقت از درونِ اين فرهنگ و اين ادبيّات نشأت يافته‏اند مانندِ شعرِ تركى و ازبكى و تركمنى و اردو پشتو و ديگرِ شعرهاى آسيائى و همسايه. درين يادداشت، غرضِ ما، بحث درباره زمينه‏هاى روانشناسىِ تخلّص‏هاى شعر فارسى است اما مقدمةً يادآورى بعضى نكات عام را درين باره بى‏سود نمى‏دانيم، زيرا تاكنون گويا كسى به بحث درين باره نپرداخته است (2).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:59 |

این مطلب به مرور کاملتر خواهد شد

 "مدایح انوری" و "شناور شدن زبان و ارتباط آن با رشد خودكامگي

به قلم دكتر شفيعي كدكني

مدایح انوری

انوري در قصايد خويش ذهني گراتر است تا در قطعات  خويش. در قطعات او آثاري از نوعي واقع گرايي -به مفهوم ساده و عام كلمهء واقع گرايي- ديده مي شود و مي توان گفت كه در غزل در حد فاصل اين دو روش قرار دارد. در قصايد انوري كه ميدان زورآزمايي او و اقران درباري اوست، سعي شاعران برآن است كه از خصوصيبت شناوري كلمات در نظام خودكامگان هرچه بيشتر سود جويند و در اين كار افراط او و معاصرانش تا حدي است كه خواهننده امروز احساس ميكند، مسابقه اي برقرار بوده است ميان تمام شارعان درباري كه ببينند در اين ميدان چه كسي بزرگترين دروغ را بر زبان خواهد آورد و سخن زيباي سعدي در تعرض به يكي از اقران انوري، يعني ظهير فاريابي، نگاهي است كه در پايان اين مرحله از تاريخ شعر فارسي به مجموعهء اين مسابقه افكنده شده است و به همه ي شركتكنندگان در اين مسابقه خطاب كرده است كه:
چه حاجت كه نُه كرسي آسمان
نهي زير پاي قزل ارسلان؟
گرچه اين تعريض ناظر است به يكي از‌ «معتدل ترين» و «پذيرفتني ترين» اشكال اغراق هاي حاكم بر ادبيات درباري،آنجا كه ظهير گفته است:
نُه كرسي فلك نهد انديشه زير پاي
تا بوسه بر ركاب قرل ارسلان دهد
و اگر اين اغراق ظهير را با اغراقهاي انوري مقايسه كنيم، اعتدال و معقوليتي در آن احساس مي كنيم، زيرا نسبت به اين گونه مدايح، مدايح انوري بسيار «طبيعي» و «قابل قبول» جلوه مي كند:
تا ملك جان را مدار باشد
فرمانده او شهريار باشد
آن سايه ي يزدان كه تاج او را
از تابش خورشيد عار باشد
آن شاه كه در كان، ز عشق نامش
زر در فزع ِ انتظار باشد
وز خطبه، چو تحميد او برآيد،
دين در طرب افتخار باشد
گردي كه برانگيخت موكب او
بر عارض جوزا عذار باشد
نعلي كه بيفكند مركب او
در گوش فلك گوشوار باشد ...
به همين دليل بوده است كه از ديرباز «مدايح انوري» مظاهر اصلي كمال هنر او تلقي مي شده است و اين نكته از تعبيرات نظام الدين احمد قاري شيرازي(۱) به خوبي دانسته مي شود. نظام قاري از شعراي قرن نهم، در ديوان البسه ي خويش، فصلي پرداخته است درباره ي شاعران و انواع شعر بنام « رساله ي اوصاف شعرا»
و در آن فصل امتيازاتي را كه هركدام از شعرا در يكي از انواع سخن دارند بزبان ويژه ي خود -
كه سنجيدن با منسوجات است- بيان داشته است. در آنجا در كنار «مقالات ِعطار» و «اسرار ِ مولانا» و «مخترعات ِ خاقاني» و «شطحيات سنائي» و «حقايق ِ عراقي» و «محرّمات ِ نزاري» از « مدايح انوري» ياد مي كند كه «وهم از ديده ي تفكر بر آن دوختن قاصر» است.

زمينه ي اجتماعي شعر انوري:

در نظر نخستين چنين مي نمايد كه خواننده ي عصر ما بگويد: چه سود از خواندن مجموعه اي تملق كه ياوه گويي حراف، و گيرم با ذوق، نثار يك مشت قلدر آدم كش و بيرحم در هشتصد سال پيش كرده است، به من چه كه امروز از زبان انوري بخوانم:
گر دل و دست، بحر و كان باشد
دل و دست خدايگان باشد
ولي چنين برخوردي، چندان خردمندانه نيست زيرا شعر مديح، گذشته از ارزشهاي زباني و هنري اي كه مي تواند داشته باشد، يك ارزش اجتماعي و تاريخي عام نيز دارد كه رسيدگي به اعماق آن ما را با گذشته ي اجتماعي ما، بيش از هر سند مستقيم تاريخي، آشنا مي كندو اگر روزي بخواهيم تاريخ اجتماعي مردم ايران را قدري دقيقتر از آنچه تا كنون شناخته شده است، مورد بررسي قرار دهيم، كاوش در اعماق اين مديحه ها بهترين زمينه ي اين گونه مطالعات مي تواند باشد.
اين شعرهاي مديح، از يك سويف مدينه ي فاضله وشهر آرماني موجود در ذهن جامعه را تصوير مي كند و از سوي ديگر جريانهاي اجتماعي اعماق تاريخ ما را آينگي مي كند. وقتي كه انوري يا فرخي، ممدوح خويش را به فلان صفت مي ستايند، مجموعه ي اين صفات –اگرچه در آن ممدوح ممكن است اصلا وجودنداشته باشد، كه غالبا هم ندارد- نشان دهنده ي اين نكته است كه به هرحال معيار ارزشهاي اجتماعي حاكم بر اعماق ضمير جامعه و آرزوهاي مردمي، چيزي است در دايره ي همان صفات. اگر رودكي مي گويد:
دايم بر جان او بلرزم ازيراك
مادر آزادگان كم آرد فرزند(۲)
و روي «آزادگي» ممدوح تكيه و تاكيد مي كند، اين نشانه ي آن است كه در اعماق جامعه، مساله رگ و ريشه ي ايراني و نژاد ايراني داشتن ممدوح، از خواسته هاي مردمي است و تمايل طبيعي زمانه آن است كه فرمانروايي در دست ازادگان –يعني ايرانيان- باشد نه كساني از اقوام ديگر. حال اگر به عصر سلجوقي نگاه كنيم، وقتي كه امير معزي ممدوح ترك نژاد خويش سلطان بركيارق را بدين گونه مورد ستايش قرار مي دهد:
ز افريدون و نوشروان، چه گويم من كه بگذشت او
به ملك اندر ز افريدون به عدل اندر ز نوشروان
تغيير شرايط تاريخي و تحول ايدئولوژيك حاكميت را آشكارا پيش چشم مي بينيم. استاد سيد جعفر شهيدي در مقاله ي ممتع خويش تحت عنوان «تطور مديحه سرايي در ادبيات فارسي تا قرن ششم» (۳) تاكيد دارد بر اينكه اغراق و مبالغه اي كه در مدايح درباري عصر سلجوقي ديده مي شود نتيجه ي اين است كه سلجوقيان مردمي بياباني بودند و تربيت چنداني نديده بودند، بنابراين تمام معيارهاي حاكم بر آداب و رسوم و ديوانها را زير پا گذاشتند و اين كار سبب شد كه شعرا، هركس را به هرنوعي كه خواستند با مبالغه ها و گزافه گوييها ستودند. اما همين نقطه ضعف كه درمورد سلاجقه به نظر ايشان رسيده است، عينا در مورد غزنويان نيز مصداق دارد، چه آنان نيز قومي از همين مقوله بودند.بنابراين بايد اين مبالغه گوييها را از نتايج سير تكاملي ادبيات درباري دانست و تابعي از متغير سليقه هاي شعرا و مخاطبان شعر. دقي همانطور كه تشبيهات عصر فرخي و منوچهري را، شعرايي از نوع انوري نمي پسنديده اند و ظهور شاعراني از نوع  ابوالفرج روني براي ايشان تازگي داشته است، در مديح نيز ملاك و معيارهاي حاكم بر شعر ساماني و غزنوي را چندان نمي پسنديده اند و نكته ي اصلي در مورد ريشه يابي اين مبالغه همان است كه جاي ديگر در اين فصل به آن پرداخته ام و آن نشان دادن ارتباط مستقيم «استبداد» و «شناوري زبان» است. از خلال بعضي از اين مدايح درباري مي توان به بسياري از خوي و خصلتهاي حاكم بر اين دربارها، بگونه اي غير مستقيم، پي برد و دريافت كه تا چه اندازه انحطاط اخلاقي در درون اين جامعه رواج داشته و چه بسيار «منكر»ها كه در آنجا «معروف » بوده است و صاحبان آنگونه خوي  و خصلتها بدان «فضايل» خويش مي باليده اند و بعضي شاعران، از نوع سوزني سمرقندي، ايشان را بدان «فضايل» مي ستوده اند گيرم در قالب نوعي از طنز و طيبت. نمونه هاي اين گونه مدايح -كه ديوان سوزني سرشار از آن است- به ما نشان مي دهد كه «انحراف جنسي» و آميزش مرد به مرد، در چنين محيطهايي نه تنها آشكارا بوده، بلكه شاعران ممدوحان خود را بدان «فضايل» حتي مي ستوده اند.(۴)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:10 |

*«يکي از اثرات سودمند ادبيات در سطح زبان تحقق مي يابد. جامعه اي که ادبيات مکتوب ندارد در قياس با جامعه اي که مهمترين ابزار ارتباطي آن يعني کلمات در متون ادبي پرورده شده و تکامل يافته، حرفهايش را با دقت كمتر، غناي كمتر و وضوح كمتر بيان مي كند.

جامعه اي بي خبر از خواندن كه از ادبيات بويي نبرده همچون جامعه اي از كرو لالها دچار زبان پريشي است و به سبب زبان ناپخته و ابتدايي اش مشكلات عظيم در برقراري ارتباط خواهد داشت. اين در مورد افراد نيز صدق مي كند. آدمي كه نميخواند يا كم مي خواند يا فقط پرت و پلا مي خواند بي گمان اختلالي در بيان دارد. اين آدم بسيار حرف مي زند اما اندك مي گويد زيرا واژگانش براي بيان آنچه در دل دارد بسنده نيست.»

* از کتاب "چرا ادبيات" نوشته ي ماريو بارگاس يوسا

 

 تصميم دارم بعد از اين كنجكاويها، سوالات و متعاقبا كشفياتم را درباره ي ادبيات، در قالب پستهايي در اين وبلاگ با شما كه من را مي خوانيد در ميان بگذارم. براي قدم اول هم كتاب مستطاب "چرا ادبيات" يوسا را انتخاب كرده ام. احتمالا تا اطلاع ثانوي روال اينجور پستها در وبلاگم از قاعده ي خاصي تبعيت نخواهد كرد. منظور اينكه هنوز سوالهايم، مطالعاتم، انتخاب منابع مطالعاتي و تصميم اينكه چه سوالي را كي و چگونه مطرح كنم منظم و هدفدار نشده.

علي الحساب اين چند خط را از قول يوسا من باب آغاز كلام آوردم تا چه پيش آيد. پيرو اين بحث هركجا موضوعي، مقاله اي يا چيزي ببينم كه در حيطه ي ادبيات اندكي قلقلكم بدهد مطرح خواهم كرد. علي الحساب مثل اين :

تاملي بر وضعيت اسفبار ادبيات در دانشگاههاي ايران قدرت الله طاهري

مصائب ادبيات در دانشگاههاي ايران (در چهار بخش) پوريا گل محمدي

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:40 |