تو مپندار كزين در به ملامت بروم
دلم اينجاست بده تا به سلامت بروم
ترك سر گفتم از آن پيش كه بنهادم پاي
نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم
من هوادار قديمم بدهم جان عزيز
نوارادت نه كه از پيش غرامت بروم
گر رسيد از تو به گوشم كه بمير اي سعدي
تا لب گور به اعزاز و كرامت بروم
ور بدانم به در مرگ كه حشرم با توست
از لحد رقص كنان تا به قيامت بروم
تو هيچ عهد نبستي كه عاقبت نشكستي
مرا بر آتش سوزان نشاندي و ننشستي
بناي مهر نمودي كه پايدار نماند
مرا به بند ببستي خود از كمند بجستي
دلم شكستي و رفتي خلاف شرط مودت
به احتياط رو اكنون كه آبگينه شكستي
چراغ چون تو نباشد به هيچ خانه وليكن
كس اين سراي نبندد در اينچنين كه تو بستي
گرم عذاب نمايي به داغ و درد جدايي
شكنجه صبر ندارم بريز خونم و رستي
بيا كه ما سر هستي و كبريا و رعونت
به زير پاي نهاديم و پاي بر سر هستي
گرت به گوشه ي چشمي نظر بود به اسيران
دواي درد من اول كه بي گناه بخستي
هرآنكست كه ببيند روا بود كه بگويد
كه من بهشت بديدم به راستيّ و درستي
گرت كسي بپرستد ملامتش نكنم من
تو هم در آينه بنگر كه خويشتن بپرستي
عجب مدار كه سعدي به ياد دوست بنالد
كه عشق موجب شوقست و خمر علّت مستي
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گوئی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم ازاین پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
وگر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
راست خواهی تو مرا شیفته می گردانی
گرد عالم به چنین روز نه من می گردم
خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگوئی دل سعدی به چه جرم آزردم
اگر مراد تو اي دوست بي مرادي ماست
مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول كني ور براني از بر خويش
خلاف راي تو كردن خلاف مذهب ماست
ميان عيب و هنر پيش دوستان كريم
تفاوتي نكند چون نظر به عين رضاست
عنايتي كه تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذير نباشد ارادتي كه مراست
مرا به هرچه كني دل نخواهي آزردن
كه هرچه دوست پسندد به جاي دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در ميان عرب
ميان ليلي و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمني افتد به قول بدگويان
ميان عاشق و معشوق دوستي برجاست
غلام قامت آن لعبت قبا پوشم
كه در محبت رويش هزار جامه قباست
نمي توانم بي او نشست يك ساعت
چرا كه از سر جان بر نمي توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقي
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا بعشق تو انديشه از ملامت نيست
وگر كنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمي كه چنين شخص دلستان بيند
ضرورتست كه گويد به سرو ماند راست
بروي خوبان گفتي نظر خطا باشد
خطا نباشد ديگر مگو چنين كه خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدي را
كه گرچه رنج بجان ميرسد اميد دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درويش
از آن خوشست كه اميد رحمت فرداست
هرشب انديشه ی ديگر كنم و راي دگر
كه من از دست تو فردا بروم جاي دگر
بامدادان كه برون مي نهم از منزل پاي
حسن عهدم نگذارد كه نهم پاي دگر
هركسي را سر چيزي و تمناي كسيست
ما بغير از تو نداريم تمناي دگر
زآنكه هرگز به جمال تو در آئينه ی وهم
متصوّر نشود صورت و بالاي دگر
وامقي بود كه ديوانه ی عذرائي بود
منم امروز و توئي وامق و عذراي دگر
وقت آنست كه صحرا گل و سنبل گيرد
خلق بيرون شده هر قوم به صحراي دگر
بامدادان به تماشاي چمن بيرون آي
تا فراغ از تو نماند به تماشاي دگر
هر صباحي غمي از دور زمان پيش آيد
گويم اين نيز نهم بر سر غمهاي دگر
باز گويم نه كه دوران حيات اين همه نيست
سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر
ما را همه شب نمي برد خواب
اي خفته ي روزگار درياب
در باديه تشنگان بمردند
وز حِلّه به كوفه مي رود آب
اي سخت كمان سست پيمان
اين بود وفاي عهد اصحاب؟
خارست به زير پهلوانم
بي روي تو خوابگاه سنجاب
اي ديده ي عاشقان به رويت
چون روي مجاوران به محراب
من تن به قضاي عشق دادم
پيرانه سر آمدم به كُتّاب
زهر از كف دست نازنينان
در حلق چنان رود كه جُلّاب
ديوانه ي كوي خوبرويان
دردش نكند جفاي بوّاب
سعدي نتوان به هيچ كشتن
الّا به فراق روي احباب
توئي كه بر سر خوبان كشوري چون تاج
سزد اگر همه ي دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
بچين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روي تو روشن، چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
ازين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
كه از تو درددل اي جان نمي رسد به علاج
چرا همي شكني جان من ز سنگ دلي
دل ضعيف كه باشد به نازكي چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست
قد تو سرو و ميان موي و بر به هيات عاج
فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي
كمينه ذره ي خاك در تو بودي كاج
پيشينه هنر تئاتر در ايران
دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى (م.سرشك)
عطار، پرده بازى و خيال بازى و بازى خيال را تقريباً به يك معنى به كار مى بَرَد و ظاهراً برابر است با آنچه در زبان عربى به آن «خيالُ الظّل» مى گفته اند. از اين بيت خاقانى (ديوان، 227):
در پرده دل آمد دامن كشان خيالش *** جان شد خيال بازى در پرده وصالش
روشن مى شود كه پرده بازى و خيال بازى يك چيز بوده است. عطار خود بازىِ خيال را به گونه اى تصوير مى كند كه امرى است كه در نظر جلوه مى كند و سپس محو مى شود (مختارنامه، 119 ديوان، 295):
چندان كه به سرِّ كار درمى نگرم *** مانندِ خيال بازى ام مى آيد.
ور ز رخش لحظه اى نقاب برافتد *** هر دو جهان بازىِ خيال نمايد
و نشان مى دهد كه كسانى كه پرده بازى مى كرده اند، در پرده نهان مى شده اند و سپس به گونه اى ديگر آشكار مى شده اند (مختارنامه، 227 ديوان، 412):
چون از پسِ پرده سر بدادى ما را *** در پرده نشين و پرده بازى مى كن
رفتم به زير پرده و بيرون نيامدم *** تا صيدِ پرده بازى گردون نيامدم
و اين پرده بازان خود مردمى چالاك بوده اند و داراى مراتب و درجات (ديوان، 337):
هر جا كه شگرفْ پرده بازى ست *** در پرده زلفِ توست، جانباز
پرده بازى در جايگاهِ مُعَيّنى انجام مى گرفته است كه آن را «خيال خانه» مى ناميده اند (مختارنامه،117):
دو كَوْن خيال خانه اى بيش نبود *** ونديشه ما بهانه اى بيش نبود
طنز حافظ
به قلم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
هركس اندك تاملي در شعر حافظ داشته باشد به نيكي دريافته است كه يكي از برجسته ترين ويژگيهاي شعر او لحن طنزآميز كلام اوست. مثلا در اين بيت:
يا رب آن زاهد خودبين كه بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ي ادراك انداز
اگر در رابطه ي معنايي كلمات (خودبين) و (بجز عيب نديد) اندكي تامل داشته باشيم، متوجه مي شويم كه حافظ مي خواهد بگويد: «زاهد، خود نَفس ِ عيب است.ذات عيب است. نه اينكه داراي عيب باشد، خودبين است و بجز عيب نمي بيند. خودش را مي بيند كه عيب است. يا عيب را مي بيند كه خود اوست.» اما تبديل عبارت او به هر صورت ديگري، لحن طنزآميز و هنر شگفت آور او را كم رنگ و احتمالا نابود ميكند.
شايد مقالات و كتابهاي بسياري در باب طنز حافظ نوشته شده باشد و من در اين لحظه به هيچ كدام از آن مقالات يا كتب احتمالي كاري ندارم.من در اين يادداشت براساس تعريفي كه خودم از طنز دارم اين مسئله را بررسي مي كنم و معتقدم كه تا اين لحظه تعريفي جامع تر و دقيقتر از اين تعريف در باب طنز در هيچ زباني نيافته ام. بر اساس اين تعريف، طنز عبارت است از: «تصوير ِ هنري ِ اجتماع ِ نقيضَين و ضدَّين».
مي دانيد كه در منطق اجتماع نقيضين يا اجتماع ضدين محال است، يعني از ديدگاه منطق نمي توان تصور كرد كه يك چيز هم سياه باشد و هم سفيد يا يك چيز در يك آن، در حال حركت باشد و در همان آن، در حال سكون، اما هنر، منطق خويش را دارد و در منطق هنر، يعني از رهگذر خلاقيت و نبوغ هنرمند، مي توان پذيرفت كه يك چيز هم ساكن باشد هم در همان لحظه در حال حركت.
معلمت همه شوخيّ و دلبري آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت
غلام آن لب ضحاك و چشم فتانم
كه كيد ِ سِحر به ضحاك و سامري آموخت
تو بت چرا بمعلم روي كه بتگر چين
بچين زلف تو آيد ببتگري آموخت؟
هزار بلبل دستانسراي عاشق را
ببيايد از تو سخن گفتن دري آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آنكه ره به دكان تو مشتري آموخت
همه قبيله ي من عالمان دين بودند
مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
مرا بشاعري آموخت روزگار آنگه
كه چشم مست تو ديدم كه ساحري آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگي از دل من
وجود من ز ميان تو لاغري آموخت
بلاي عشق تو بنياد زهد و بيخ ورع
چنان بكند كه صوفي قلندري آموخت
دگر نه عزم سياحت كند نه ياد وطن
كسي كه بر سر كويت مجاوري آموخت
من آدمي به چنين شكل و قدّ و خوي وروش
نديده ام، مگر اين شيوه از پري آموخت
بخون خلق فرو برده پنجه كاين حنّاست
ندانمش كه به قتل كه شاطري آموخت
چنين بگريم از اين پس كه مرد بتواند
در آب ديده ي سعدي شناوري آموخت