برای آدم بلغمی مزاجی مثل من که اساس کارهایش را بر راحت طلبی و خوش باشی برگزار می کند دیدن کتابی با قطر پانصد صفحه، حالا گیرم که در عرض پنج سال هم چهارده بار تجدید چاپ شده و تعریفش از اطراف و اکناف عالم گوشها را پر کرده باز هم شروع خواندنش با دودلی و رخوت و کندي همراه است.
"سهم من" را ساعت ده شب شروع كردم و يك نفس تا شش صبح بكوب خواندم. غير از چندباري كه براي غذا خوردن و حمام رفتن و خورده كارهاي ديگر، خود خواسته خواندنش را متوقف كردم تا از سيل اتفاقات پي در پي و نفس گير و در عين حال به شدت جذاب داستان بتوانم سري بالا كنم و نفسي بگيرم براي راند بعدي!

غير از يكي دو فصل ابتدايي رمان كه از همان اول غرغرم را درآورده بود و داشت از خواندن پشيمانم مي كرد -كه باز هم از همين نوه نتيجه هاي بامداد خمار و دالان بهشت و عجب غلطي كردم گوش به اين بي خردي جمعي دادم- باقي فصول رمان چيزي نيست كه اجازه بدهد كتاب را به راحتي به هر بهانه اي رها كنيد. به قول «جیره کتاب» این رمان شاهکار نیست اما چرند هم نیست. جذابیت نفس گیری که پانصد صفحه لاینقطع تو را دنبال خود بکشد نمی تواند چیزی پوک و بی محتوا و سرسری باشد. حتی اگر بگوییم با هدف سرگرمی و لذت بخشی محض باشد باز هم به گمان من " سهم من" رمانی است که ارزش یک اثر خوب داستانی را دارد.
راوی و محور اصلی رمان زنی است به نام معصومه که زندگی خود را بر بستری از تمامی اتفاقات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی چند سال پیش از انقلاب تا سالهای نزدیک به ما روایت می کند. از سالهاي گرفتار در چنبره ي تعصبات فرهنگي و مذهبي خانواده در دوران كودكي و عشق ناكام نوجواني و ازدواجي اجباري تا سالهاي پر هراس و افت و خيز جواني در بستر تحولات سياسي جامعه كه همه را مي بلعد حتي نزديكترين اعضاي خانواده ي او را، تا تلاطم بي پايان انقلاب و جنگ و سالهاي پس از آن. "سهم من" داستان غمناك زني است كه از اين همه تحول و تلاطم و افت و خيز سهمي نداشت جز زخمهايي همه از عشق.
لینکهای مرتبط:
۱- سهم من شاهکار است یا چرند؟! سایت جیره کتاب
۲- روایت معصومیت زن ایرانی مصاحبه با پرینوش صنیعی، مجله ي زنان (لینک با فیلترشکن است کمی پایینتر صفحه دکمه ی Browse را بزنيد)
۳- نقد و بررسي رمان سهم من مجله بخارا، سيد محمد علي شهرستاني
۴- گفتگو با پرينوش صنيعي مجله بخارا، گفتگو از اختر اعتمادي و علي دهباشي
۵- امروز با ... پرينوش صنيعي روزنامه ايران
۶- ادبيات عامه پسند: باكلاس ها/ رماني كه در انبار نماند همشهري آنلاين
۷- "سهم من" قبول يا رد جريان روشنفكري سياسي؟ نشريه الكترونيكي دانشجويي "فصل نو"
۸- مشخصات کتاب سایت خانه کتاب
دل كه آيينه شاهيست غباري دارد
از خدا ميطلبم صحبت روشن رايي
كردهام توبه به دست صنم باده فروش
كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايي
جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهي بالايي
كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وي و جام ميام نيست به كس پروايي
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت
بر در ميكدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي
به گمان من برای کسانی که ذائقه شان به روان خوانی و متون سهل داستانی عادت دارد «صادق چوبک» نویسنده ی سختی خواهد بود. چوبک یک رئالیست افراطی در نقاشی جزئیات و ریزه کاریهای موضوع است با داستانهایی پر از توصیف واقعیات زندگی، بدون هيچ دخل و تصرفي که اغلب همين امر سبب زننده تر شدن تصاوير توصيفي او مي شود.

ساخت عكاس وار و بي ترحم داستانهاي او شبكه اي زمخت از وقايع را باعث مي شود كه در خوانش اول شايد براي مخاطب ناآشنا با سبك خاص او دشوار و دافع باشد. و احتمالا به همين خاطر هم هست كه كمتر نويسنده اي درحال و هواي چوبك كار كرده كه اثري به ياد ماندني نهاده باشد. تكنيك مشكل چوبك به طور كلي چيزي نيست كه چه از جهت تقليد و چه خواندن آثارش با رواني و سهل الوصولي نثر ديگر معاصرانش قابل قياس باشد.
و اما «تنگسیر»، داستان ظلمي است كه نهايتا سبب انتقام گيري و مبارزه اي فردي عليه بي عدالتي اجتماعي موجود مي شود. داستان در فضايي كاملا بومي تعريف مي شود، تماما با لهجه و اصطلاحات بومي منطقه اي به نام تنگسير در بوشهر. «زار محمد» قهرمان داستان برای پس گرفتن طلبش از سوداگر و وكيل و حاكم شرع و دلال كه همگي با همدستي پول او را بالا كشيده اند شخصا اقدام به احقاق حق مي كند.

«تنگسير» يكي از معدود داستانهایی است که در ایران سبب پیوند ادبیات و سینما شده است. امیر نادری کارگردان (اكنون مقيم آمريكا) سينماي ايران و سازنده ي فيلمهايي چون دونده، ساز دهني، خداحافظ رفيق و ... در سال ۱۳۵۲ فيلم تنگسير را كه اقتباسي از رمان چوبك بود با شركت بهروز وثوقي ، پرويز فني زاده، جعفر والي و جمعي ديگر از بازيگران سينماي ايران ساخت.

در انتهاي كتاب لغت نامه ي نسبتا مفصلي از اصطلاحات و گويش خاص منطقه براي سهولت در درك گفتارهاي داستان آورده شده كه خود به تنهايي جاي بسي سياحت دارد.
لينكهاي مرتبط:
۱-چوبک، گفتوگوپردازي سبک دست گفت وگوی حسين نوريان با محمد بهارلو سايت ديباچه
۲- گزيده آثار چوبك سايت ديباچه
۳- سالشمار زندگي صادق چوبك سايت فرهنگسرا
۴- شناسنامه فيلم تنگسير سايت سوره
۵- شناسنامه فيلم تنگسير سايت ايران اكتور
۶- مشخصات کتاب سایت خانه کتاب
اگر از هر آدم اهل مطالعه و خوره ی کتاب و داستان معاصر بخواهید حداقل پنج اثر داستانی شاخص معاصر ایران را نام ببرد بی گمان یکی از آنها رمان «چشمهایش» خواهد بود. اما سبب چیست که با همه ی پشتكاري كه در جستجو داشتم نهایتا نتوانستم بیش از یکی دو لینک معتبر در زمینه ی نقد کتاب پیدا کنم الله اعلم! کاش تاسف به همینجا ختم می شد. انگار این دنیای مجازی به طور کلی با نویسنده ای مثل بزرگ علوی کاری ندارد. نهایت جستار من ختم شد به لینکهایی همه از دم بیوگرافی و کتابها و فعالیتهای سیاسی علوی و تک و توک اشاره به گروه معروف «ربعه» که علوی به همراه صادق هدایت و مجتبی مینوی و مسعود فرزاد اعضای اسم و رسم دار آن بودند.میان این همه زندگی نامه دریغ از یک کلمه نقد کتابها و داستانهای علوی. شايد به قول منیرو همانطور كه سياست او را بلعيده مخاطبانش را هم از سنگینی سایه اش بی نصیب نگذاشته، آنقدر كه حتي نمي خواهند بدانند بزرگ علوي براي چه «بزرگ» داستان نویسی معاصر شد. چه کسی است که علوی را از آباء داستان نویسان امروز ایران نداند؟ بی انصافی است اگر او را همپای هدایت و چوبک در تحول داستان نویسی معاصر ایران موثر نشناسیم و حضورش را اینطور به سکوت و بی تفاوتی برگزار کنیم.

و اما «چشمهایش». به گمان من داستانی است عاشقانه در بستر سیاست که با مهارت نویسنده ای چون علوی تعادلی موزون و جذاب بین دو وزنه ی داستان (عشق و سیاست) ایجاد شده است. داستان پر کشش است و بنا به سبک رئالیست نویسنده ملموس. نثر منظم و سيال رمان يكي از چيزهايي است كه به نظرم اثر را شاخص مي كند.
«چشمهايش» داستان معماگونه ی پرده ای است از استاد ماکان نقاش بزرگ که یکی از مبارزان علیه دیکتاتوری رضاخان بوده و در تبعید در می گذرد. از آثار باقیمانده ی او پرده ای است به نام چشمهایش، چشمهاي زني كه گويا رازي را در خود پنهان كرده. راوي داستان كه ناظم مدرسه و نمايشگاه نقاشي است دچار كنجكاوي سوزاني است تا راز اين چشمها را دريابد. بنابر اين سعي مي كند مدل را يافته و درباره ي ارتباطش با استاد از او بپرسد.

علوي با شيوه اي كه در داستانهاي پليسي معمول است با كنار هم قرار دادن قطعات منفصل اين ماجرا از داستان معماگونه ي خود با نثري زيبا و اسلوبي روان رمزگشايي مي كند. از قول محمدعلي سپانلو اين كتاب از معدود آثار فارسي است كه در مركز آن يك زن با تمام عواطف و ارتعاشات رواني و ذهني قرار گرفته است و به گمان من همين يك نكته خود جاي بسي تعمق و تحقيق و نقد را بر اين داستان هموار مي كند.
لينكهاي مرتبط:
۱- مرد نويسي زن محمد بهارلو، سايت ديباچه
۲- بيوگرافي بزرگ علوي سايت مشاهير
۳- بزرگ علوي...برگي از دفتر خاطرات وبلاگ منيرو رواني پور
۴- بيوگرافي بزرگ علوي سايت زنده رود
۵- مشخصات کتاب سایت خانه کتاب
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در ،
پس آن به که فروتن باشي.
آئينهئي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظري کني
هرچند که غلغلهي آن سوي در زادهي توهم توست نه انبوهيي مهمانان ،
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جمَندهئي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان بهتانخورده با کلاه ِ بوقيي منگولهدارش
نه ملغمهي بيقانون ِ مطلقهاي ِ مُتنافي.
تنها تو
آنجا موجوديت مطلقي ،
موجوديت محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهي ناگزير
فروچکيدن ِ قطرهي قطرانيست در نامتناهيي ظلمات:
«ــ دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»
"عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان" اولین رمان "حسین مرتضاییان آبکنار"، داستاني غير خطي از جنگ ايران و عراق است با ۱۹ فصل منفصل به لحاظ روايت داستاني و البته يك هشدار ناآشنا در شروع كتاب: "تمام صحنه هاي اين رمان واقعي است."
برخلاف اسم طولاني رمان، اصل داستان كلا ۸۳ صفحه است با تصويرهايي منقطع از سالهاي پاياني جنگ و روايت سربازي فراري كه منتظر قطاري است تا او را از انديمشك به تهران ببرد، روي پله هاي راه آهن لخت و خالي از سكنه ي انديمشك مروري پاره پاره و بي اتصال از جنگ را برايمان تصوير مي كند.

به نظرم آمد چيزي كه رمان "عقرب روي ..." را از ديگر نمونه هاي آن در ادبيات جنگ متمايز مي كند روايتي به شدت ضد كليشه اي و تقدس شكن از جنگ است كه آن را جذاب و جسورانه مي كند. شايد چون سرتاسر داستان از "جنگ" گفته مي شود و نه چيزي به نام "دفاع مقدس". واقعيت وهم گونه ي جنگ كه در داستان تصوير شده شايد در خوانش اول ارتباطي مبهم با خواننده برقرار كند كه باعث تزلزل هشدار ابتداي كتاب در ذهن خواننده شود و مخاطب به سختي بپذيرد كه "تمام صحنه هاي اين رمان واقعي است" اما اگر مرزي ميان واقعيتي كه در جنگ اتفاق مي افتد با واقعيتي كه در امن و آسايش تعريف مي شود قائل شويم واقعي بودن داستان آبكنار عجيب و دور از ذهن نخواهد بود. اينكه منطق جنگ چيزي متفاوت از منطق امنيت يك زندگي شهري است خود به خود توجيه كننده ي تمامي اتفاقات به ظاهر غيرواقعي صحنه هاي جنگ خواهد بود.
اگر مي خواهيد يك روايت متفاوت و تازه از جنگ بخوانيد رمان آبكنار يك پيشنهاد بلاشك از طرف من به شما خواهد بود. من "جنگي خوان" نيستم اما مي توانم اطمينان بدهم كه اين رمان تُنُك مي تواند كلي ذهنيتهاي مبتذل و بسته و تلقيني ما را نسبت به پديده اي به نام جنگ ترميم كند.
لينكهاي مرتبط:
۱- من سرباز بودم گفت وگوي روزنامه ي مرحوم شرق با حسين مرتضائيان آبكنار (اين لينك را با بدبختي از كش گوگل درآوردم! تا همين هم از دست نرفته زودتر بخوانيدش، از اين رمان خون مي چكه از حسن محمودي هم در ادامه ي مصاحبه آمده)
۲- دو قرص ماه در آسمان متن روزنامه اعتماد یادداشت آبکنار بر رمان خودش
۳- از این قطار خون میچکه قربان! كتابلاگ
۴- نگاهي به رمان عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشك وبلاگ لاك صورتي
۵- مرگ واقعي است سايت جشن كتاب
۶- نگاهی به رمان "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک " نشريه اينترنتي كافه داستان
۷- از این قطار خون می چکد قربان رادیو زمانه
۸- مشخصات كتاب سايت خانه ي كتاب
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشمبندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خستهگرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دلشكسته بر صدر دل نشسته
مستان و ميپرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
قول یک مطلب مفصل راجع به «جیره ی کتاب» را داده بودم. تا باز تنبلی یقه ام را نگرفته برایتان بگویم که هرچه بخواهم بگویم به خوبی توضیحات خود سایت نخواهد شد! پس جیره ی کتاب از زبان خودش:

جیره ی کتاب چیست؟
"در يك ماه چند بار فرصت ميكنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي ميرويد و چقدر كتاب ميخريد؟
واقعيت اين است كه ما ايرانيها خيلي به كتابفروشي نميرويم. بنابراين كتاب چنداني هم نميخريم. به همين خاطر هم معروف شده كه ميگويند "جماعت كتابخواني نيستيم!" و با كتاب ميانهاي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟
تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه "جماعت كتابنخوان" اگر كتاب در دسترسشان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقهشان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب ميخوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت ميبرند.
مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نميزنند، پس كتاب نميخرند، پس كتابي در دسترسشان قرار نميگيرد و ... پس كتاب نميخوانند. "جيره كتاب" سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند. "
اینها قسمتی از نوشته های آقای مانی شهریر سرپرست و مسئول پدیده ای به نام جیره ی کتاب است. به شدت تمام پیشنهاد می کنم وقت را تلف نکنید و سرکی به این سایت بزنید. ضرر نمی کنید. من که خودم از همین پریروز که جیره ی شهریور ماه به دستم رسیده تا همین الان دو تا رمان و نصفی بلعیده ام! چنین اشتهایی برای خواندن را هیچ وقت در خودم سراغ نداشتم. حس خوبی است که از راه برسی و ببینی بسته ای مرتب با کتابهایی نو و تمیز، و عنوانهایی مقاومت ناپذیر از یک دوست ناآشنا با پست سفارشی برایت رسیده. همه ي اينها يك طرف، شخصيت و مرام و مسلك كسي مثل ماني شهرير به خودي خود آنقدر احترام برانگيز هست كه نمي توانيد از روحيه ي پيگير و اصالت فرهنگي اش چشم پوشي كنيد و راحت بگذريد.
اگر عضو جيره ي كتاب نشديد دست كم عضو Yahoo Group اين پديده ي فرهنگي شويد. اين «فرهنگ» كه مي گويم بار تقريبا تمام «سرگرمي» دارد از قول خود سايت كه:
""جيره كتاب" با هدف فراهم كردن امكان مطالعه براي سرگرمي طراحي شده. براي همين هم محدوده كاري خود را ادبيات داستاني (اعم از رمان، داستان كوتاه و يا بلند) انتخاب كرده است. بسته به سليقه شما و كتابهاي موجود در بازار گاهي ممكن است به ادبيات نمايشي (فيلمنامه و نمايشنامه) هم گريزي زده شود. در موارد خاص ممكن است جيره ماهانه از ميان موضوعات ديگر نيز (باز با در نظر گرفتن مجموعه سليقه و علاقه اعلام شده از سوي شخص عضو) انتخاب شود. اما به هر حالت حيطه اصلي فعاليت "جيره كتاب" و كتابهاي ارسالي ادبيات داستاني خواهد بود. "
لطفا لبخند مليح نزنيد! قطعا روي صحبت من با شمايي نيست كه كتابخوان سرخوديد و پاشنه ي در كتابفروشيهاي انقلاب و كتابخانه هاي عمومي و شهر كتابها را از جا كنده ايد! پیشنهاد من دقیقا به شمایی است که مثل خودم دچار رخوت خوانش هستید! اگر باشد می خوانید اگر هم نبود که دیگر چه کاریست؟! اما اگر شما هم مثل من مبتلا به این جماعت هستید که اغلب به كتابفروشي سر نميزنند، پس كتاب نميخرند، پس كتابي در دسترسشان قرار نميگيرد و ... پس كتاب نميخوانند معطل نکنید. باور کنید به یکبار تجربه کردنش می ارزد.
قرارم با خودم بر این بود که هفته ای یک کتاب معرفی کنم. تنبلی و بی حوصلگی در خواندن (و ایضا نوشتن) آنقدر قرارم را به تعویق انداخت تا با پادرمیانی جیره ی کتاب با خواندن آشتي كنم. سر فرصت پست مفصلي راجع به جيره ي كتاب خواهم نوشت. فعلا دلم مي خواهد تا تنبلي ام عود نكرده و پشيمان نشده ام اولين كتاب هفته را معرفي كنم.
«پَر» اثر شارلوت مری ماتیسن با ترجمه ی میمنت دانا عجیب ترین کتابی است که تا به حال دیده ام. كتابي كه بر خلاف نوشته ي صفحه ي اول كه از چاپ بيستم خبر مي داد حتي يكبار هم اسمش به گوشم نخورده بود. يقينا اگر ترغيب و هيجان دو تن از آشنايان اهل مطالعه و پيشنهاد جيره ي كتاب نبود از اين به بعد هم سراغش نمي رفتم.
يك رمان انگليسي قرن بيستم با نويسنده اي گمنام. (هرچه سر تا ته اينترنت را جستجو كردم جز دو سه خط چيز بيشتري از نويسنده دستگيرم نشد. از قرار معلوم این رمان هم تنها اثرش است) صفحه ي اول پاراگرافي منتخب از كتاب نوشته شده :
... زندگي قمار است، ماجراست، انسان يا مي برد يا مي بازد، زندگي مثل معركه اي است كه پايان ندارد. وقتي صداي يك نفر كم كم ضعيف و خاموش شد صدايي جوانتر و نيرومندتر رشته ي بقيه ي داستان را مي گيرد و ادامه مي دهد ...