تبليغاتX
بامداد
چو تو آمدى مرا بس كه حديث خويش گفتم
چو تو ايستاده باشى ادب آنكه من بيفتم

تو اگر چنين لطيف از در بوستان در آيى
گل سرخ شرم دارد كه چرا همى شكفتم

چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل كه مى نهفتم

به اميد آن كه جايى قدمى نهاده باشى
همه خاكهاى شيراز به ديدگان برفتم

دو سه بامداد ديگر كه نسيم و گل برآيد
بتر از هزاردستان بكشد فراق جفتم

نشنيده اى كه فرهاد چگونه سنگ سفتى
نه چو سنگ آستانت كه به آب ديده سفتم

نه عجب شب درازم كه دو ديده باز باشد
به خيالت اى ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خون سعدى بحلند بندگانت
تو بگوى تا بريزند و بگو كه من نگفتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:17 |

بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم

روي ار به روي ما نکني حکم از آن توست
بازآ که روي در قدمانت بگستريم

ما را سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

گفتي ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم

ما با توايم و با تو نه ايم اينت بوالعجب
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم

نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب
نه روي آن که مهر دگر کس بپروريم

از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمنست شکايت کجا بريم

ما خود نمي رويم دوان از قفاي کس
آن مي برد که ما به کمند وي اندريم

سعدي تو کيستي که در اين حلقه ی کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:17 |

دوش بى روى تو آتش به سرم بر مى شد
و آبى از ديده مى آمد كه زمين تر مى شد

تا به افسوس به پايان نرود عمر عزيز
همه شب ذكر تو مى رفت و مكرر مى شد

چون شب آمد همه را ديده بيارآمد و من
گفتى اندر بن مويم سر نشترمى شد

آن نه مى بود كه دور از نظرت مى خوردم
خون دل بود كه از ديده به ساغر مى شد

از خيال تو به هر سو كه نظر مى كردم
پيش چشمم در و ديوار مصور مى شد

چشم مجنون چو بخفتى همه ليلى ديدى
مدعى بود اگرش خواب ميسر مى شد

هوش مى آمد و مى رفت و نه ديدار تو را
مى بديدم نه خيالم ز برابر مى شد

گاه چون عود برآتش دل تنگم مى سوخت
گاه چون مجمره ام دود به سر بر مى شد

گويى آن صبح كجا رفت كه شب هاى دگر
نفسى مى زد و آفاق منور مى شد

سعديا عقد ثريا مگر امشب بگسيخت
ورنه هر شب به گريبان افق برمى شد

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:23 |

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

مولانا-غزلیات شمس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:28 |

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولی دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ی دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گرده ايم

گواهی بخواهيد اينک گواه
همين زخمهايی که نشمرده ايم

دلی سر بلند و سری سر بزير
از اين دست عمری به سر برده ايم!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:33 |

من فکر مي کنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ :

احساس مي کنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه ي خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين ؛

احساس مي کنم
در هر کنار و گوشه اين شوره زار يأس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين .

آه اي يقين گمشده ، اي ماهي گريز
در برکه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافي ام ، اينک! به سحر عشق ؛
از برکه هاي آينه راهي به من بجو!

من فکر مي کنم
هرگز نبوده
دست من اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون
خورشيد بي غروب سرودي کشد نفس؛

احساس مي کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بيدار باش قافله اي مي زند جرس.

آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دست اش آينه
گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم.

من بانگ برکشيدم از آستان يأس :
" آه اي يقين يافته بازت نمي نهم!"

شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:31 |