یکی را از علما پرسيدند كه كسي با ماه رويي در خلوت نشسته و درها بسته و رفيقان خفته و نفسْ طالب و شهوتْ غالب، هيچ باشد كه به قوّت ِ پرهيزگاري از وي بسلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رويان بسلامت ماند از بدگويان نماند.
و ان سلم الانسان من سوء نفسه فَمِن سوء ظن المدعي ليس يسلم
*
شايــــــد پس ِ كـــــار خويشتن بنشستن ليـــــــــكن نتـــــــــوان زبــــــــان مـــردم بستـــــن
گلستان سعدي
باب پنجم: در عشق و جواني
يکي از بندگان عمر و ليث گريخته بود. كسان در عقبش برفتند و بازآوردند. وزير را با وي غرضي بود. به کشتنش اشارت كرد تا ديگر بندگان چنين حركت روا ندارند. [بنده پيش عمرو] سر بر زمين نهاد گفت:
هرچه رود بر سرم چون تو پسندي رواست بنده چه دعوي كند؟ حكم خداوند راست
اما بموجب آنكه پرورده ي نعمت اين خاندانم نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيي. اگر بي گمان اين بنده را بخواهي كشت به تأويلي شرعي بكش تا در قيامت مأخوذ نباشي. گفت: تأويل چگونه است؟ گفت: اجازت فرماي تا وزير را بكشم آنگه فرماي تا مرا بقصاص بكشند [تا بحق كشته باشي]. ملك بخنديد. وزير را گفت: چه مصلحت مي بيني؟ گفت: اي پادشاه، [از بهرخداي]، به صدقه ي گور پدرت اين شوخ ديده [را ] رها كن تا مرا در بلائي نيفگند. گناه [از] من است كه قول حكما معتبر نداشتم كه گفتهاند:
چو كردي با كلوخ انداز پيـــكار سر خود را به دست خود شكستي
چو تير انداختي در روي دشمن حذر كن كاندر آماجـــش نشستي
گلستان سعدي، باب اول: در سيرت پادشاهان
تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي
گه نعره زدي بلبل گه جامه دريدي گل
با ياد تو افتادم از ياد برفت آنها
اي مهر تو در دلها وي مهر تو بر لبها
وي شور تو در سرها وي سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشكستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پيمانها
تا خار غم عشقت آويخته در دامن
كوته نظري باشد رفتن به گلستانها
آن را كه چنين دردي از پاي دراندازد
بايد كه فروشويد دست از همه درمانها
گر در طلب رنجي ما را برسد شايد
چون عشق حرم باشد سهلست بيابانها
هر تير كه در كيشست گر بر دل ريش آيد
ما نيز يكي باشيم از جمله قربانها
هر كو نظري دارد با يار كمان ابرو
بايد كه سپر باشد پيش همه پيكانها
گويند مگو سعدي چندين سخن از عشقش
ميگويم و بعد از من گويند به دورانها
ز كشاكش چو كمانم، به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد، چو در خانه ببندم
مگر استاره ي چرخم؟ كه ز برجي سوي برجي
به نحوسيش بگريم، به سعوديش بخندم
نفسي آتش سوزان، نفسي سيل گريزان
زچه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خرندم؟
نفسي همره ماهم، نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم، نفسي جمله گزندم
نفسي رهزن و غولم، نفسي تند و ملولم
نفسي زين دو برونم، كه بر آن بام بلندم
بزن اي مطرب، قانون، هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم، وتد هوش بكندم
به خدا كه نگريزي، قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟
هله اي اول و آخر بده آن باده ي فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم
بده آن باده جاني ز خرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگَو ِ حرف، سمندم
مولانا-غزليات شمس
برو بهرچه تو داري دريغ مخور
كه بي دريغ زند روزگار تيغ هلاك
به خاك پاي تو اي سرو نازپرور من
كه روز واقعه پا وا مگيرم از سر خاك
چه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري
به مذهب همه كفر طريقتست امساك
مهندس فلكي راه دير شش جهتي
چنان ببست كه ره نيست زير دير مغاك
فريب دختر رز طرفه مي زند ره عقل
مباد تا به قيامت خراب طارم تاك
به راه ميكده حافظ خوش از جهان رفتي
دعاي اهل دلت باد مونس دل پاك
لشكر غمزهى تو بيرون تاخت
صف عقلم به يك نظر بشكست
بر در دل رسيد، حلقه بزد
پاسبان خفته ديد، در بشكست
من خود از غم شكسته دل بودم
عشقت آمد، تمامتر بشكست
نرسد نامههاى من به تو، زانك
پر مرغان نامهبر بشكست
قصهها مىنوشت، خاقانى
قلم اينجا رسيد، سر بشكست
مولانا-غزليات شمس