راه نفسم بسته شد از آه جگرتاب
كو همنفسي تا نفسي رانم از اين باب
از همنفسان نيست مرا روزي از آنسانك
بر روزن من هم نرود صورت مهتاب
بي همنفسي خوش نتوان زيست به گيتي
بي دست شناور نتوان رست ز غرقاب
اميد وفا دارم و هيهات كه امروز
در گوهر آدم بود اين گوهر ناياب
جز ناله كسي همدم من نيست ز مردم
جز سايه كسي همره من نيست ز اصحاب
آزردهء چرخم نكنم آرزوي كس
آري نرود گرگ گزيده ز پي آب
امروز منم روز فرورفتهء شب خيز
سرگشته از اين بخت سبكپاي گرانخواب
سوزنده و دلمردهتر از شمع به شبگير
لرزنده و نالندهتر از تير به پرتاب
گرمست دمم چون نفس كورهء آهن
تنگست دلم چون دهن كوزهء سيماب
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقيــن دارم
تــو نيز دغـــدغـه ات از دقايــقت پيداســت
مــــرا ببـــخش اگر چشــــم نکته بيـن دارم
بخوان و پاک کـن و اسم خويش را بنويس
به دفتـــر غزلـــم هرچه نقطه چيـــــن دارم
کســـــي هنــــوز عيـــار تـرا نفهميده ست
منــــــــم که از تو به اشعار خود نگين دارم
محمد علي بهمني
دولت افتان و خيزان بايد كه پايدار باشد
و دولتي كه هموار ميرود بر مراد و بي هيچ كراهيت بيكبار خداوندش بيفتد
"تاريخ بيهقي"
مجلد نهم
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست
بيا اي دوست اينجا در وطــن باش
شريك رنج و شادي هاي من باش
زنان اينجا چو شير شرزه كوشنـد
اگر مردي در اينجا باش و زن باش
شفیعی کدکنی
همه كس را عقل خود بكمال نمايد و فرزند خود بجمال
يكي جهود و مسلمان مناظرت كردنــد
چنان كه خنده گرفت از حديث ِ ايشانم
بطيره گفت مسلمان گر اين قبالهء من
درست نيست خدايــا جهود ميرانـــــم
جهود گفت: به تورات ميخورم سوگند
وگر خلاف كنــــم همچو تو مسلمانــــم
گر از بسيــــــط زمين عقل منعدم گردد
بخود گمان نبـــرد هيچكس كه نادانـــــم
گلستان سعدی، باب هشتم: در آداب صحبت