دهند پندم و من هيچ پند نپذيرم
كه پند سود ندارد بجاي سوگندي
شنيدهام كه بهشت آن كسي تواند يافت
كه آرزو برساند, به آرزومندي
هزار كبك ندارد دل يك شاهين
هزار بنده ندارد دل خداوندي
به منجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم
به آتش حسراتم فكند خواهندي
تو را سلامت باد اي گل بهار و بهشت
كه سوي قبله رويت نماز خوانندي
شهید بلخی
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نميكردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا
شهریار