تبليغاتX
بامداد
همه شب نالم چون ني
که غمي دارم ، که غمي دارم ...
دل و جان بردي امّا
نشدي يارم ، يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي ...


چون بوي گل به کجا رفتي
تنها ماندم ، تنها رفتي ...


چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


فتادم از پا به ناتواني ، اسير عشقم ، چنان که داني
رهايي از غم نمي توانم ، تو چاره اي کن ، که مي تواني ...


گر ز دل بر آرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشين ريزد ...


چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...


نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تو را جويم
اي شادي جان ، سرو روان ، کز بر ما رفتي
از محفل ما ، چون دل ما ، سوي کجا رفتي ...


تنها ماندم، تنها رفتي ...


به کجايي غمگسار من ، فغان زار من بشنو باز آ ، باز آ
از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ...
تنها رفتی ...

رهی معیری

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:0 |

بر آستان تو دل پايمال صد دردست
ببين كه دست غمت بر سرم چه آوردست

هواي باغ گل سرخ داشتيم و دريغ
كه بلبلان همه زارند و برگ ها زردست

شب است و آينه خواب سپيده مي بيند
بيا كه روز خوش ما خيال پروردست

دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
كه صبح خنده گشا روي ازو نهان كردست

چه ها كه بر سر ما رفت و كس نزد آهي
به مردمي كه جهان سخت ناجوانمردست

به سوز دل نفسي آتشين بر آراي عشق
كه سينه ها سيه از روزگار دم سردست

غم تو با دل من پنجه درفكند و رواست
كه اين دلير به بازوي آن هماوردست

دلا منال و ببين هستي يگانه ي عشق
كه آسمان و زمين با من و تو همدردست

ز خواب زلف سياهت چه دم زنم كه هنوز
خيال سايه پريشان ز فكر شبگردست

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:21 |