تبليغاتX
بامداد
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او
آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید،
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر در دهکده مردی تنها،
کوله بارش بر دوش
دست او بر در می گوید باخود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

نیمایوشیج

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:28 |

 

-"به کجا چنین شتابان؟"
 گون از نسیم پرسید

-"دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟"
 

-"همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم "
 

-"به کجا چنین شتابان ؟"
 

-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"

-"سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را"

شفيعي كدكني (م. سرشك)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:33 |

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
 جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير

خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده، كتاب، گنجه، تصاوير

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگي من چو جويبار غريبي
 در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
 در دل اين خانه هاي خالي دلگير
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:44 |

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميدهء سر در كمند را

بگذار سر به سينه من تا بگويمت:
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست؟
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمهء شراب
بيمار خنده‌هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم‌تر بتاب

 

                                        فریدون مشیری
                                       از دفتر ابر و کوچه
                                     شعر كبوتر و آسمان

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:11

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي‌كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني‌‌ ست

فروغ

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:32 |