تبليغاتX
بامداد
سه شنبه ها می روم سعدی خوانی. خیلی اتفاق مهمی است خیلی

تو عمراْ بفهمی یعنی چی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:18 |

خب! بگذار برایت بگویم دیروز دقیقاْ چه اتفاق افتاد. من با قاطعیت بلند شدم تا جلسه ویرایش مقالات ارسالی را ترک کنم چون مطمئن بودم از فرط اضطراب چیزی کاسب نمی شوم. حالا هرچقدر هم که سپیده وقت بگذارد و با حوصله توضیح بدهد. کاپشنم را پوشیدم و کیف به دوش در آستانه بودم که بحث خوشمزه ی غیبت اساتید پیش آمد. کمی زانوهایم شل شد و بعد هم چانه ام گرم شد و یواش یواش نشستم و بعد هم کاپشنم را درآوردم که منشی گروه آمد. شخصی مجهول از مکانی مجهولتر تماس گرفته تا برای کلاسهای عربی و ادبیات هنرستانش معلم جور کند. بی آنکه چرا و چگونه اش را بفهمیم با کله می رویم سمت تلفن تا ته و تو ماجرا دربیاید. کمی پرسشهای معمولی از وضعیت دانشجویی و رشته و محل سکونت و ... . یک ساعت بعد به سمت سه راه زعفرانیه در حرکتیم.

مدرسه جای نسبتاْ عجیب غریبی است. می نشینیم با مدیر به حرف زدن. خیلی سریعتر از آنچه فکرش را می کردیم به نتیجه می رسیم که خودش به اندازه کافی مشکوک است. تمام مدرسه را نشانمان می دهد. خیلی سعی شده روحیه ی آزاد هنری درش جاری باشد. یک سری سوال داریم. یک سری مجهولات و *مبهومات. جوابها تا حدودی قانع کننده است ولی روشن نع!

با هم پچ پچ می کنیم و کشف باقی ماجرا را موکول می کنیم به پرس و جو از خبرگان و کار کشتگان اهل فن. خانم مدیر هم محلی خودم در می آید. سپیده هر دومان را می رساند خانه. در نهایت اعتماد به نفس ادعا کرده ام می توانم عربی سال سوم را تدریس کنم. چیز عجیبی نیست. این روزها اصولاْ حرکات انتحاری زیاد می کنم. هر آنچه را که نیستم در کمال قاطعیت ادعا می کنم هستم. هرچه باشد فرزند زمان خویشم!

* سر معنی چند بیت از غزلیات سنایی به طرز غریبی در گل مانده بودم. آخر سر هم مجبور شدم به استاد رو بیندازم. حالا چی:

در بند تو سرزنان گردون     با طوق تو گردنان سرناک

همه ی گیر قضیه "سرناک" بود که در هیچ لغتنامه ای رد نداشت. استاد اینطور معادله را حل کرد. سرناک-----> سر+ناک(پسوند شباهت). این واژه از ساخته های خود سنایی است!

نتیجه ادبی:وقتی سنایی می تواند با یک سرناک ملت را یک هفته سر کار بگذارد من چرا مبهومات نسازم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:14 |

مدت مدیدی خفقان گرفتم و از خودم چیزی ننوشتم. یعنی چیز قابل عرضی نیافتم که بنویسم! راستش از ترکیب صامت و تکراری این وبلاگ هم خستگی ام گرفته! از حالا تا اطلاع ثانوی این وبلاگ از انحصار ادبیات محض درخواهد آمد و به ساز جدید صاحبش رقصی دیگر میانهء میدان آرزو می کند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:43 |

هان اي شب شوم وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بر كن،
يا پرده ز روي خود فروكش،

يا باز گذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم.

ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم.

نه بخت بد مراست سامان
و اي شب، نه تراست هيچ پايان.

چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه

بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت.

اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست.

بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه، باري.

آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در،
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور،

اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني؟

بودست دلي ز درد خونين،
بودست رخي ز غم مكدر،
بودست بسي سر پر اميد،
ياري كه گرفته يار در بر؛

كو آن همه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار؟

درسايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آن كه حقيقت جهان است؟

در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود؟

تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور

تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟

تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري؟
يا دشمن جان من شدستي؟
اي شب بنه اين شگفتكاري،

بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش!

بگذار فرو بگيردم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد.
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد،

شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره؟

بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه،
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه.

بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد.

نیمایوشیج

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:25 |