اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما...._
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.
آب ریزی کوچک به هر سراچه _ هر چند که خلوت گه عشقی باشد_
شهر را
از برای آن که به گنداب درنشیند
کفایت است.
می گویند
چیزی نیست!
گذشت زمان
تنها درمان است
درمان قطعی
بنشین تا بگذرد
صبر کن
صبر می کنم
تا خدای زمان مرا زیر فدمهایش له کند
به بیهوده جستن فروکاستی
قبای خستگی بر تن آراستی
قبایی همه وصله بر وصله بر
قبایی زنفرت بر او آستر...
همه پایم از خستگی ریش ریش
نه راهی؛نه ذی روحی, از پشت و پیش.
نه وقتی که واگردم از رفته راه
نه بختی که با سر درافتم به چاه
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
اين حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
يک شمعِ تازه را بسرايم از آفتاب
شمع قديم سوختنم را عوض کنم
هرشب ميان مقبره ها راه مي روم
شايد هواي زيستنم را عوض کنم
بردار شعر هاي مرا مرهمي بيار
بگذار وصله هاي تنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران ديشبم
فرصت بده که پيرهنم را عوض کنم
علي داوودي
” نگاه كن
تو هيچ گاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي . ”
زمانی بود که در این شهر، جاهايي پناهگاههاي من بودند. زماني چهار راه وليعصر مثل صليب، مقدس بود. چهار راه وليعصر فقط يعني تئاتر شهر. كمي آنطرفش خلوتكده اي دنج داشتم در آن هياهوي ماشين و آدميزاد. كافه سپيد سياه يعني يك شيركاكائوي داغ و يك برش كيك قبل از شروع كلاس، در آن سرماي بي پير زمستان. يعني جايي كه گرم شوي بي آنكه بشناسي بي آنكه بشناسندت، يعني امن. چهار راه فاطمي يعني خيابان "سيندخت" و "خانه كوچك"، يعني لذتي شبيه كشف يك گنج. خيابان زردشت يعني شهركتاب و سعدي و سعدي و سعدي. پارك ملت يعني "انيس" و در آغوش كشيدنهاي محكم و گرم. انقلاب يعني سينما و كتاب. من به قدر تمام فيلمهاي اكران شده تنها سينما رفته ام و حس كرده ام ريشه هاي قدرت و استقلالم چه ضخيم مي شوند. سينما و كتابفروشيهاي انقلاب مسكّن بودند. زماني هيچ مكاني مرا ياد هيچ چيز نمي انداخت. زماني مكانها پناهم مي دادند.
مگر چيزي غير از زيباييهاي زندگي ام را با تو قسمت كردم؟
مگر چيزي غير از لذت نصيب بردي؟
خوشبختيهاي كوچك من چه عيب داشت كه همه را فاسد و متعفن و بي حرمت كردي؟
انصاف نیست
همه ی
شادی ها و
زیبایی ها و
خوبی هایی را که سراغ داری
بی دریغ تقسیم کنی
در عوض ...
عوض نمی خواهم
نحسی هایت را برای خودت نگه دار
چقدر باید پرداخت؟
تاوان چند است؟
تاوان ِ
بی شرافتی و
نمک نشناسی و
حماقت
چقدر؟
...
غم دیوانگان را عاقلان می خورند
دلم سنگینی می کند
مثل یک لقمه ی متعفن هضم نشدنی
کاش می شد آدم دلش را هم بالا بیاورد