تبليغاتX
بامداد

 چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا  بهاری نیست

نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهء تقویم اعتباری نیست

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهء اردیبهشت کاری نیست

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ،  تو را عهد استواری نیست

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:38

مطمئنم اتفاق ناگواری افتاده و نفهمیده ام؛ وگرنه دست من این همه با نوشتن غریبه نبود. خشك و سخت مي‌نويسم. بدتر از آن چيزي براي رفع يبسي سوژه پيدا نمي‌كنم؛ اگرچه حالا كه فكر مي‌كنم به نسبت قبل‌ اجتماعي‌تر شده‌ام اما انگار به همان نسبت ميزان خشك‌مغزي‌ام بالا گرفته.

دست روي هرچه براي نوشتن مي‌گذارم اشكم سرازير مي‌شود. نيمچه تجربه‌هاي روزهاي پر و پيمان وبلاگ‌نويسي يادم مي‌اندازد كه اولين شرط يك نوشته‌ي خوب، از آنها كه از دل برآيد و بر دل نشيند، حذف سانسور است. در لفافه گويي هميشه گند زده‌ام. مي‌ترسم و به شدت با خودم و اطرافم احساس غريبي و ناامني مي‌كنم. همين است كه انگشتانم قفل مي‌كنند.

چقدر طفره مي‌روم. اعتراف مي‌كنم! اعتراف مي‌كنم نوشتن يادم رفته. اعتراف مي‌كنم از خودم و هرچه دو رو برم است مي‌ترسم. يادم نمي‌آيد آرشيو نوشته هاي چندين سال پيش را كجا ذخيره كرده‌ام. فكر مي‌كنم بخوانمشان بلكه فرجي شود؛ اگر پيدا شوند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:6

دوخط موازی زاییده شدند. پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید، آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند...
خط اولى گفت: ما مى‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد: و خانه‌اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ، من روزها کار می‌کنم. می‌توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم، یا خط کنار ‏یک نردبان ...
خط دومی گفت: من هم می‌توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ ‏شوم، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت‎.
خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه‌اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیم داشت...
درهمین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی‌رسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی‌رسند‎.
دو خط موازی لرزیدند، به همدیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد، حتمأ یک راهی پیدا می‌شود.
خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی‌رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه...
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می‌شویم و ‏دنیا را زیر پا می‌گذاریم، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند، از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...
آنها از دشتها ‏گذشتند .....،
از صحراهای سوزان .....،
از کوههای بلند .....،
از دره های عمیق .......،
از دریاها .......،
از شهرهای شلوغ، و سالها گذشت...
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب می‌کنید!
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می‌شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی‌‏درمان است!
شیمی‌دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه‌ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم می‌ریزد و سیارات از مدار خارج می‌شوند! کرات با ‏هم تصادف می‌کنند و نظام هستی از هم می‌پاشد! چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده‌‏اید...
فیلسوف گفت: متأسفم... جمع نقیضین محال است!!!
و بالآخره به کودکی رسیدند وکودک فقط سه جمله گفت: شما به هم می‌رسید، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می‌گرفت: ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می‌دادند.»
خط اولی گفت: این بی‌‏معنی است!
خط دومی گفت:چی بی‌معنی است؟!
خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم!!!
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر می‌کنم! و آنها به راهشان ادامه دادند..
روزی به یک دشت رسیدند، یک نقاش میان سبزه‌ها ایستاده بودو نقاشی می‌کرد...
خط ‏اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم!
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!
خط اولی ‏گفت: در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شدند، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش...
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می‌گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می‌رفت، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می‌رسید ...

 

نوشته نرگس آبیار

برداشت از اینجا

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:14

خیلی وقت است یبوست نوشتن دارم. نمی‌ دانم بی رغبتی است؟ خشك قلمي است؟ خشك مغزي؟ تنبلي؟ همه؟ هيچكدام؟ دلم هواي روزهاي نوشتن كرده. چقدر شور داشتم. چقدر همه چيز نوشتني بود. از متلك بي سر و پاي كوچه‌گرد تا بوي كود باغچه‌هاي دانشگاه تهران.

بركت از همه چيز رفته، حتي خاطره‌ها. روزي چندبار سعي مي‌كنم خودم را براي خودم تبيين كنم تا احساس پس‌ماندگي همه‌ي وجودم را نگيرد:

۱-  شغلي دارم كمابيش مرتبط با رشته‌ام كه اگرچه شرايطش چندان رضايت‌بخش نيست اما حداقل  حالا بعد از هشت سال درس خواندن ِ الكن و بي ثمر، وقتي مي‌پرسند، مي‌توانم بگويم غير از درس خواندن قدرت انجام كار ديگري هم دارم.

۲- درآمد شخصي دارم كه اگرچه مقدارش مضحك است، اما هست! كار مي‌كنم پس هستم.

۳- در زندگي‌ام به آدم‌هاي خوبي برخورد كرده‌ام كه منجر به شناخت بيشتر شده. اگرچه تعدادشان از انگشتان يك دست هم فراتر نمي‌رود، اما هستند.

۴-  به ندرت پيش آمد كسي را دوست داشته باشم (عاشق شوم) و نادرتر از آن دوست داشته شوم. حس دردناكي است، كه اندك كساني را هم كه دوست داري دوستت نداشته باشند. اما تجربه‌ي همين حال، دل سختي‌ام را كمتر كرد تا برسم به جائي كه اكنون ايستاده‌ام. هرگز فكر نمي‌كردم روزي عاشق شوم يا كودكي را دوست بدارم. كودكان، كشف جديد من از زندگي هستند. يكي از ايده‌ال هايم داشتن استقلال و قدرتي است كه بتوانم پناهگاهي براي همه‌ي كودكان رها شده باشم. كودكان التيام‌بخشند.

۵- يك سال و نيم گذشت تا دوست خوبي پيدا كنم كه فكر مي‌كنم مي‌شود روي محبت و معرفت و اصلا بودنش با خيال راحت حساب كرد. طناز و سرزنده، و محبت بي دريغش كه براي حال و هواي اين روزهايم پناهگاه مطمئن و دنجي است. يك پاي مطمئن هر حركت علمي. خوش فكر و پر شور .منعطف و همراه هميشگي. امكان ندارد مرا به حال خودم رها كند. وجودش غنيمت است. به لطف حضور او بارها فضاي خوابگاه را از جهات گوناگون تجربه كردم و دايره دوستان خوبم وسيعتر شده. حالا خوابگاه را به چشم خانه‌ي دوم مي‌بينم.

۶- تازگي‌ها جاي دنجي پيدا كرده‌ام پر از تمركز و آرامش. تنها جايي كه وقتي تنها هستم احساس خوشبختي همه ي وجودم را پر مي‌كند. خدا كند پابرجا بماند.

اين روزهايم اين شكلي هستند و هستم. نمي‌دانم تا كي با اين شيوه دوام بياورم. دلم مي‌خواهد هر روز صبح بهانه‌اي واداردم از خانه بيرون بروم و شب‌ها خسته و كوفته جنازه‌ام برگردد تا ديگر فكر نكنم، دلتنگ نشوم و ... رمقي براي اشك ريختن نداشته باشم.

باشد كه خداي زمان مرا زير قدمهايش له كند

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:48 |

Don’t know much about your life.
Don’t know much about your world, but
Don’t want to be alone tonight,
On this planet they call earth.

You don’t know much about my past, and
I don’t have a future figured out.
And maybe this is going too fast.
And maybe it’s not meant to last,

But what do you say to taking chances,
What do you say to jumping off the edge?
Never knowing if there’s solid ground below
Or hand to hold, or hell to pay
,
What do you say?

I just want to start again,
And maybe you could show me how to try,
And maybe you could take me in,
Somewhere underneath your skin?

And I had my heart beating down,
But I always come back for more, yeah.
There’s nothing like love to pull you up,
When you’re laying down on the floor there.
So talk to me, talk to me,
Like lovers do.
Yeah walk with me, walk with me,
Like lovers do, like lovers do.

Don’t know much about your life
And I don’t know much about your world.

 Watch It in Youtube

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:29


I've been over you for some time now baby
I don't miss your kiss like before now anymore now
If you asked me how I'm doin' I'm fine
All I needed was a little time
So if you still think that I still need you Baby
I really don't know why

Oh baby, since you left me
You might think that my world's been torn apart
But if you see me
Baby you'll see that
Nothing's broken, nothing broken but my heart

You won't find no tears in my eyes now baby
If you think I'm sad that you're gone now
Then you're wrong now
If you ask I'll say I'm happy I'm free
Tell you that's the way I wanna be
And all those nights we shared together baby
We'll they don't mean a thing


So if you still think that I need you baby
I don't think about you
I'm happy now without you

Watch It in Youtube

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:0

و این منم!

با اولین حقوق ناچیز بعد از سه ماه تاخیر

و تیراندازی پیاپی به سیبل ها

و تیرهایی منحرف از هدف

و این منم!

با دستهایی خسته و لرزان

با تفنگ هایی به وزن چهار و نیم کیلو

و دستکش چرمی محکم

و گچ دور پا

و هشت سیبل

 و چهل ساچمه ی ته گرد نامرغوب

و تیرهایی که هیچگاه جمع نمی شوند

... و سیبل اصلی

که هیچ وقت یافت می نشود!

و این را

آن اصلی ترین و سخیف ترین هدف باید خوب بداند!

ویار گلوله و تپش خون در شقیقه ها

بد دردی است!

«و این را آن بلندترین و کشیده ترین شعله خوب می داند»

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:8

دختران روستا به شهر فکر می کنند و دختران شهر در آرزوی روستا می میرند. مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ می اندیشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک می میرند.

خداوندا! کدامین پل در کجای جهان شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:13 |