همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذي روحي از پشت و پيش
نه وقتي كه واگردم از رفته راه
نه بختي كه با سر در افتم به چاه
من غریبانه به هر خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
حیات ما سهم تو از لذت ِ کشتار ِ قصابانه بود
لعنت و شرم بر تو باد
اي بخت يه بار منو از انتظار تو زندگي درآر
فقط فقط يه بار واسه يه منتظر خبر خوش بيار
اومدم به خونه دل سرو ساموني بدم
به يه قلب بي تفاوت دوباره جوني بدم
اومدم باز اومدم مهر سكوت و بشكنم
باز فرياد بزنم بگم عاشقت منم
كمكم كن اي خدا كه كنم به باورم
كمكم كن كه نگم نگم خدايا چه مياد باز به سرم
ما هرچه دويديم به مقصد نرسيديم
از عشق به جز مزه تلخيش نچشيديم
اين دست منو دامنت اي عشق كجايي
يه عمره كه ازعشق فقط قصه شنيديم
اي بخت يه بار منو از انتظار تو زندگي درآر
فقط فقط يه بار واسه يه منتظر خبر خوش بيار
جهنم آرام، جهنمي که در کنار ماست، در درون ماست، آنجايي نيست که آدم را با گازانبر و زجرهاي گوناگون شکنجه ميکنند و نيز جهنم آن نيست که آدم ديگران را از بابت آزاري که به او دادهاند يا خود را از بابت آزاري که به ديگران داده است سرزنش کند. تنها جهنم زجردهنده شايد اين باشد که آدم خود را از بابت خيري که به ديگران رسانده است سرزنش کند. زيرا رنجي که به ما رساندهاند قابل فراموشيست و رنجي که ما به ديگران رساندهايم قابل جبران است و اگر قابل جبران نباشد باري ميتوان عقوبتش را پس داد. اما اينکه به خود بگوييد:من اين کار نيک را کردهام و حالا پشيمانم، مسلماْ بدتر از همهي رنجهاي ديگر است.
در سراسر زمین جای آرامی میجستم، ولی برای من به روی زمین جای آرام نیست
روزگار را چشیدم او هم مرا چشید، طعم آن شیرین و تلخ بود
از خواسته هایم فرمان بردم مرا برده کردند
آه اگر به قضا
رضا داده بودم،
آزاد بودم...
از بلندی موهایم متنفرم. امروز با یک ضربت از شرّشان خلاص شدم. این روزها دلم زیاد می گیرد. این روزها دلم برای خودم زیاد تنگ می شود. برای آدم دو سال پیش، سه سال پيش. چه كسي ميتواند برگردد؟ چه كسي فكر ميكرد گذشته اين همه غبطه برانگيز بشود. دلم گرفته. و اين بي انصافي روزگار است كه حتي به قدر چند لحظه هم چشم ديدن سبكبالي تو را ندارد. دلم گرفته و دوست دارم وقتي ميخوابم ديگر هرگز بيدار نشوم. دلم ميخواهد خواب به خواب بروم. از بي انصافي روزگار است كه دردت را به نزديكترين آدمهاي زندگيات هم نمي تواني بگويي. نه چون نامحرمند. نميفهمند. به چه كسي ميشود گفت حسّي در تو بيدار شده، چيزي در تو هشيار شده كه ديگر به دوران خفتگي و بي خبري برنميگردد. اين روزها زياد فكر ميكنم. فكر ميكنم حتي خدا هم ميتواند صداي تو را نشنود. خدا هم ميتواند تو را ناديده بگيرد. شكايت خدا را به كجا ميشود برد؟
هیچكس براي خودش كافي نيست
حتي خدا
وگرنه
ما را نميآفريد
من را براي تو
تو را براي من
ما را براي خود
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان