میشود يك لحظه با كسي بود و يك عمر زندگي كرد
ميشود يك عمر با كسي بود و يك لحظه هم زندگي نكرد
درويشي به مناجات در ميگفت: يا رب بر بدان رحمت كن كه بر نيكان خود رحمت كردهاي كه مر ايشان را نيك آفريده اي.
اوّل كسي كه عَلَم بر جامه كرد و انگشتري در دست جمشيد بود. گفتندش: چرا زينت همه به چپ داري و فضيلت راست راست؟ گفت: راست را زينت راستي تمام است.
فريـــدون گفت نقّاشان چيــــن را كه پيرامون خرگاهش بدوزنـــد
بدان را نيك دار اي مرد هشيـــــار كه نيكان خود بزرگ و نيكروزند
گلستان سعدی، باب هشتم
... از مادران سنگ دل
چیزی جز كودكانی به هم چسبیده با یك قلب متولد نمیشوند
زمین دچار بحران بی قلبی است
آنكه دكمه پرتاب موشك را میزند
هیچ وقت آمار دقیقی از قربانیانش نخواهد داشت
و آنكه ماشه را میكشد
پیش از آن كس كه كشته میشود، میمیرد ...
برداشت از ایسیل
به قول دوست شاعری: "ما کار نمیكنيم / ما با كار خودمان را انكار ميكنيم". حالا حكايت ماست. چند وقت پيش كتاب "دفترچه ممنوع" آلبا دسس پدس را ميخواندم و از شيوه و خلقيات شخصيت اول داستان تعجب ميكردم. نميفهميدم اين زن چرا در مقابله با همهي ترس و اندوه و ناكاميهايش به محيط كار پناه ميبرد. نميفهميدم چگونه با كار تسكين پيدا ميكند.
تجربهي چند ماه قبلم باعث شد وضعيت روحي شخصيت اين داستان را خيلي ملموس درك كنم. قضيه حرف همان دوست شاعر بود. آنكه بيشتر قصد انكار خودش را دارد بيشتر كار ميكند.
زمان رخوت و خلسهي پيش از خواب رفتن براي من بهترين موقع الهام ايدههاي خوب نوشتاري است. اين لحظهها لحظههاي عجيبي است. نه فقط ايدهها كه حتي جملات متن را هم به روشني در ذهن دارم و پشت سر هم رديفشان ميكنم. هميشه به خودم وعده ميدهم كه به محض بيداري همه را خواهم نوشت اما دريغ كه آن موقع ديگر نه جملهها را به ياد ميآورم و نه حتي سوژهاي كه براي نوشتن در نظر داشتم!
امروز هم چنين شد. فقط يادم ميآيد كه پيش از خواب رفتن چندين سوژه براي نوشتن در ذهنم آماده كردم و با خاطري آسوده خودم را دست خواب سپردم. جملاتي كه ساخته و انتخاب كرده بودم خيلي خوب پشت سر هم چفت شده بودند و مطمئن بودم كه براي نوشتن حداقل يك بند درخشان و سرخوش كافياند. اما دريغا كه خواب آمد و همه را درربود!
صورتم درد میكند. رگي از سمت چپ سرم گرفته ليز ميخورد پايين توي كاسهي چشمم پيچ ميخورد و روي گونهي چپم پخش ميشود. سمت چپ صورتم درد ميكند. سمت چپ صورتم از صبح درد ميكند. فكر كردم شايد از علائم سكته باشد! از صبح نشستهام زل زدهام به مانيتور و خبرها را بالا و پايين ميكنم بلكه زودتر سكته كنم. از نيمه شب گذشته. صورتم درد ميكند. امروز هم تمام شد. بدون سكته. با درد صورت.
به طرز دردناكي از دو خصيصه رنج ميبرم: تنبلي و بي نظمي. نتيجهي اولي اين ميشود كه معمولا هيچ كاري را به موقع انجام ندهم و دومي باعث ميشود اگر كاري هم شانس انجام شدن پيدا كند نهايتا آنقدر شلختگي كنم كه نتيجهي حاصل، حتي اگر اين فرصت را داشته باشد كه به موقع برسد، باز هم به دقيقه نود و وقت اضافه بكشد و ماحصل، چيز بي كيفيتي از آب دربيايد، چرا كه فرصت باقيمانده هم صرف سر و سامان دادن به ريخت و پاشها ميشود و باز هم كار سر وقت نميرسد.
راهنماي محترم تكليف فرمودهاند هر شب پنج دقيقهاي را صرف نوشتن كنيم. هرچي. از شير مرغ تا جان آدميزاد. فقط بنويسيم تا دچار يبوست قلم نشويم. گيرم كه نوشتم، بگو اينهايي كه مينويسم دخلشان به پاياننامه به آن كت و كلفتي چيست؟
برداشت از وبلاگ خلیل رشنوی
روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد . یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت .
سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود :
« خدا سوژه است . »
با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :
« خدا نور است .
پیامبر خدا »
«ان ربک لبالمرصاد»
خدای تو در کمين نشسته است
وقتي دكتر با تعجب نگاهم ميكند و براي چندمين بار ميگويد "خيلي كهنه شده بوده، سلولهايت تغيير شكل داده بودند" فكر ميكنم بيش از اينكه كهنگي زخم عجيب باشد لابد عدم تناسب سن و سالم با كهنه بودن چنين زخمي دكتر را متعجب كرده.
نميدانم اينكه سر بيست و شش سالگي زخم "كهنه" داشته باشي چقدر عجيب است. نمیدانم اينكه سر بيست و شش سالگي احساس شصت هفتاد سالهها را داشته باشي چقدر غير طبيعي است. زندگي مدتهاست برگ جديدي براي رو كردن ندارد. مرگ چرا اينقدر دست دست ميكند؟