فردا که شهریور تمام بشود و مهر بیاید من هم باید كيفم را بيندازم كولم و بروم مدرسه! اي خدا مصبت را شكر! كارشناس ارشد هم شديم و هنوز بايد برويم مدرسه و پا به پاي بچهها درس بخوانيم. ناشكري نميكنم كه ميدانم داشتن همين نيمچه تشخّص مثلا خانم معلمي هم چه غنيمتي است. مشكلم اينجاست كه خيلي توي تيپ خانم معلمي جا نيفتادهام و هنوز مستعد سوتيهاي بسياري هستم. همين ميترساندم. به علاوهي اينكه وظيفه تدريس چند درس جديد و پر و پيمان ديگر را هم قبول كردهام. ميترسم از سواد كم بياورم، كه ميدانم بالاخره يكجا گير ميكنم. در كمال شرمساري اعتراف ميكنم از همين حالا دارم براي اتمام اين ترم لحظه شماري ميكنم!
يك نگاه سرسري مياندازم به كارهايي كه با خودم قرارداد كردهام تا دي ماه كلكشان را بكنم. نميدانم اعتماد به نفسم زياد است يا رويم! سه روز در هفته مدرسه با همهي مخلفاتش كه خودش يك لشگر كار است، يعني وقت گذاشتن و خواندن درس هايي كه بلد نيستم و تدريسشان و طرح سوال براي آزمونهاي هفتگي و نوشتن طرح درس و تصحيح برگه و نمره و رسيدگي به خرده فرمايشات ريز و درشت خانم مدير و غيره و ذلك. چهار روز باقيمانده قطعا دربست بايد در خدمت پايان نامه باشد كه ميدانم نيست و شش ساعتش را براي كلاس زبان گذاشتيم كنار كه آن هم قطعا بي حاشيه نيست و بالاخره كلاس رفتن درس خواندن هم دارد و مضافا كه كارهاي نيمه تمام مدرسه هم لابد كمي به اين روزها تحميل خواهد شد. به علاوهتر از همه اينها پيگيري و نوشتن مقاله است كه خدا را شكر اين يكي جزو اولويات نيست اما خب به طرز خوفناكي اهميت دارد و نميشود حالا كه تنور داغ است بي خيال شد و همينجوري گذشت. خلاصه كه ملالي نيست جز اينكه كاش شبانه روز خدا عوض بيست و چهار ساعت،چهل و هشت ساعت بود يا لااقل وقت هم خريدني بود تا آدم با خيال راحت به همه كارهايش ميرسيد! بسي التماس دعا.
پس از هجوم نگاه تو لشگر دل من
در اتحاد خودش هم دودستگي دارد
به راه عشق شما ايستادن آسان نيست
هزار مرتبه در خون نشستگي دارد
تو در نگاه، چه داري كه شعر گفتن من
فقط به حالت چشم توبستگي دارد
مرا قبول كن اي خوان هفتم خوبم
شكست دادن شش ديو خستگي دارد
وحيد عيدگاه
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهی یک باغ نچیدیم، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
وحشي بافقي
من آن نيم كه حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانهشان را نمی بندند
قفل
افسانهيي ست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر لب ترانهيي ست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزی كه تو بيايی، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود.
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.
الف. بامداد
۱- امروز رفتم و قراردادم را تجديد كردم. در عرض يك ترم حقوقم ۵ برابر شده. ولي چه فايده. اين مديره كه به ما پول نميدهد. اضافه حقوقم در اصل ۵/۲۶٪ بوده و مابقياش به خاطر كلاسهاي تاق و جفت مثلا تقويتي و كنكوري است كه قبول كردم امسال بروم. سه روز از هفتهام كاملا در اختيار مدرسه است و اين يعني چهار روز ديگرش را دربست بايد بگذارم براي پاياننامه. دلم مي خواهد تا اسفندماه امسال كلك پاياننامه از سرم كنده شود. تا همين حالا هم كلي حوصلهام را سر برده.
۲- مقالهاي كه از اسفندماه گذشته تا همين يك هفته پيش درگيرش بودم بالاخره براي همايش پذيرفته شد. هم در قسمت ارائه و هم چاپ در مجموعه مقالات. استادم ايميل ميزند و تعريفش را ميكند و از نتيجه كار راضي است. كلي انرژي ميگيرم. چند شب بعد زنگ ميزند براي چك كردن چند نكته از مقاله و لابه لاي حرفهايش باز هم كلي تعريف و تمجيد و ترغيب كه پيگير اين قضيه باشيم و به فكر تهيه و تنظيم مقالههاي ديگري كه از قبل اين مطلب ميتواند نوشته شود. در پوستم نميگنجم. نه به خاطر چاپ مقاله. تنها به خاطر ترميم شدن ِ هرچند ناچيز و كوچك ِ قسمتي از اعتماد به نفسم. دست دوستم و دوستش را ميگيرم و شام مهمانشان ميكنم پيتزا خانواده كمپاني. دوست دوستم ميگويد "ايشالله كتابتون چاپ بشه". نميدانم چرا هركاري كردم زبانم نچرخيد بگويم خدا از دهنت بشنود. فكر ميكنم شايد اگر چند سال پيش كسي اين حرف را ميزد حتما ميگرفتم طرف را ماچ ميكردم. به نظرم آرزوها بالاخره روزي محقق ميشوند، اما آنقدر دير كه ديگر رغبت و رمقي براي لذت بردن در وجودت نيست.
۳- چند روزي است سر و كلهي آرزوهاي جديدي در ذهنم پيدا شده. هم شاديآور است هم مضطربكننده. احساس خوبي است كه بداني دقيقا چه مي خواهي و بعد از رد كردن مرحلهاي از زندگي دنبال چه هستي و قصد داري به كجا بروي. اما حس مي كنم به همان نسبت هم دلهرهاور است اگر تجسمي از آينده براي خودت بچيني و سر بزنگاه پشيمان شوي، يا نتواني يا بترسي. الآن حال برزخي دارم. خوف و رجا.
تقريبا چهار هفتهي ديگر تا آخر شهريورماه داريم. خدا يعني ميشود من همّت كنم و دو فصل از اين پاياننامه كذايي را از سرم كم كنم؟ از تابستان متنفرم. از گرما متنفرم. دلم خنكاي ملس مهرماه مي خواهد. خدايا يعني ميشود؟ يعني ميشود اين دوران به خير و خوشي بگذرد و كمتر از قبليها روح ما را له كند؟
خبری نیست. دلمان را گرفتهايم زير بغلمان و هر روز آوارهي يك هوسيم. اگر قبلا ًبراي بعضي در زندگي زخمهايي بود كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا ميخورد، براي ما فكرهايي است كه هر روز و هر لحظه مغزهايمان را ميجود. خيلي وقت است كه قيد روحم را زدهام. گيجم. سردرگمم، و نمي دانم با پريشانيهاي رنگارنگم چه كنم. هر روز هوسي. خسته شدهام بسكه فكر كردم و به جايي نرسيدم. آيندهام چيزي پوچ و معناست كه نميدانم بايد چه كارش كنم. نه ميشود از دستش خلاص شد نه ميتوانم سر و سامانش بدهم. اعتماد به نفسم را گم كردهام. نميدانم چه ميخواهم. ميترسم.