تبليغاتX
بامداد
خارکش پیری با دلق درشت      
پشته ی خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی برمی داشت      
هر قدم دانه ی شکری می کاشت

کای فرازنده ی این چرخ بلند       
وی نوازنده ی دل های نژند

کنم از جیب نظر تا دامن      
چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی        
تاج عزّت به سرم بنهادی

حدّ من نیست ثنایت گفتن        
گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور        
رخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکرگزاریش به گوش       
گفت کای پیر خرف گشته خموش

خار بر پشت زنی زینسان گام       

دولتت چیست عزیزیت کدام

عمر در خارکشی باخته ای      
عزت از خواری نشناخته ای

پیر گفتا که چه  عزّت زین به       
که نیم بر در تو بالین نه

کای فلان چاشت بده با شامم        
نان و آبی که خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت       
به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد       
به در شا ه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتادگیم       
عزّ آزادی و آزادگیم

                               از کتاب هفت اورنگ جامی

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:48 |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید


باغ بی‌برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:56 |