پیوسته حدیث من به گوشت بادا
قوتم ز لب شکر فروشت بادا
بی من، چو شراب ناب گیری در دست
شرمت بادا! ولیک نوشت بادا!
انوری
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
«ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»
حمیدرضا رجایی
لنگ لنگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه ی شکری می کاشت
کای فرازنده ی این چرخ بلند
وی نوازنده ی دل های نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزّت به سرم بنهادی
حدّ من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکرگزاریش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت زنی زینسان گام
دولتت چیست عزیزیت کدام
عمر در خارکشی باخته ای
عزت از خواری نشناخته ای
پیر گفتا که چه عزّت زین به
که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده با شامم
نان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد
به در شا ه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیم
عزّ آزادی و آزادگیم
از کتاب هفت اورنگ جامی
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
پس از هجوم نگاه تو لشگر دل من
در اتحاد خودش هم دودستگي دارد
به راه عشق شما ايستادن آسان نيست
هزار مرتبه در خون نشستگي دارد
تو در نگاه، چه داري كه شعر گفتن من
فقط به حالت چشم توبستگي دارد
مرا قبول كن اي خوان هفتم خوبم
شكست دادن شش ديو خستگي دارد
وحيد عيدگاه
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهی یک باغ نچیدیم، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
وحشي بافقي
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانهشان را نمی بندند
قفل
افسانهيي ست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر لب ترانهيي ست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزی كه تو بيايی، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود.
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.
الف. بامداد
خار بدرودن به مژگان،خاره بشكستن به دست
سنگ خاييدن به دندان،كوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب،بوسه بر دندان مار
پنجه با چنگال ثعبان،غوص در كام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب
در بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
تيره غولي روز بر گردن كشيدن خير خير
پير زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ
طعمه بر كردن به خشم از كام شير گرسنه
صيد بگرفتن به قهر از بر تن غضبان پلنگ
تشنه كام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ
ره بريدن بي عصا فرسنگ ها با پاي لنگ
نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند
نقب ها كردن پديد از خارتر در خاره سنگ
صدره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام
باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ گرد از هستي من گر برآرد،گو برآر
دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ
سيد احمد هاتف اصفهاني
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
زبام نيلي شب،
كه رهگذر نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشك سال چه ترسي!
ـ كه سد بستي بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....
در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خادار، گذشته.
حريق شعله ي گوگردی بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري ست.
هزار آينه اينك، به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي ست ز زندان،
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني"
محمدرضا شفيعي كدكني
در دفتر زمانــــــــه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت
از پارچهي سبز تو رو گرداندند
آنان كه دعاي عهد را ميخواندند
پيغمبر من! گنبد خضراي تو هم
گر منفعتي نداشت ميسوزاندند
«سارا اویسی»
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
دلم از تو چون نرنجد كه به وهم در نگنجد
كه جواب تلخ گويي تو بدين شكردهاني
نفسي بيا و بنشين سخني بگوي و بشنو
كه به تشنگي بمردم بر آب زندگاني
غم دل به كس نگويم كه بگفت رنگ رويم
تو به صورتم نگه كن كه سرايرم بداني
عجبت نيايد از من سخنان سوزناكم
عجب است اگر نسوزم چو بر آتشم نشاني
دل عارفان ببردند و قرار پارسايان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معاني
نه خلاف عهد كردم كه حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
اگرت به هركه دنيا بدهند حيف باشد
وگرت به هرچه عالم بخرند رايگاني
تو نظير من ببيني و بديل من گزيني
عوض تو من نيابم كه به هيچ كس نماني
نه عجب كمال حسنت كه به صد زبان بگفتم
كه هنوز پيش ذكرت خجلم ز بي زباني
مده اي رفيق پندم كه نظر بدو فگندم
تو ميان ما نداني كه چه ميرود نهاني
مزن اي عدو به تيرم كه بدين قدر نميرم
خبرش بگو كه جانم بدهم به مژدگاني
بت من چه جاي ليلي كه بريخت خون مجنون
اگر اين قمر ببيني دگر آن سمر نخواني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه به وصل ميرساني نه به قتل مي رهاني
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید
از آنکه چون سگ صیدی نمیرود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهی زنخیست
درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکنست نه مانند آسمان دوّار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش
نه پایبند یکی کز غمش بگریی زار
به خدّ اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کم است در بازار
مثال اسب الاغند مردم سفری
نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر
کسی کند دل آسوده را به فکر فگار
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه تست که بر خود گرفتهای دشوار
مرا که میوهی شیرین به دست میافتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار
چه لازمست یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق
همان مثال پیادهست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من از وی کنم تحمّل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آرد
وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی كه از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت میدهد عیّار
گرت سلام کند دانه مینهد صیاد
ورت نماز برد کیسه میبرد طرّار
به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن
که عن قریب تو بیزر شوی و او بیزار
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اول همه کاری تأمل اولیتر
بکن وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنّار
زمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزمودهام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفّر بود گزیدهی مار
از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه جو به جو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل، مهر به مهر و خو به خو
مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
در دل خويش طاهره گشت و نديد جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
طاهره قرة العين
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
كوچهها باريكن
دكّونا
بستهس،
خونهها تاريكن
تاقا
شيكستهس،
از صدا
افتاده
تار و كمونچه
مرده ميبرن
كوچه به
كوچه.
*
نگا كن!
مردهها
به مرده
نميرن،
حتا به
شمع جون سپرده
نميرن،
شكل فانوسيين
كه اگه خاموشه
واسه نف نيس
هنو
يه عالم نف توشه.
*
جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
كاري با
كار اين
قافله
ندارم!
*
كوچهها
باريكن
دكّونا
بستهس،
خونهها
تاريكن
تاقا
شيكستهس،
از صدا
افتاده
تار و
كمونچه
مرده
مي برن
كوچه به
كوچه …
« - کاش کی کاش کی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار ... »
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم ِ قاضیان.
ذاتاش درایت و انصاف
هیأتاش زمان. -
(...)
انسان زاده شدن تجسّد وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُهگین و شادمان شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سُویدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوه ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان.
انسان
دشواري وظيفه است.
*
دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را.
رخصت ِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظر ِ جهان را
تنها
ازرخنه ی ِ تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آتک در ِ کوتاه ِ بی کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان منتظر!-
دالان تنگی را که درنوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیر و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد ِ خسته .)
و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
در آستانه ی فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.
آنها تمام ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد کرد؟
اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه باد مي آید
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتقاد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند.
سلام اي شب معصوم!
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست.
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود
و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...
انگار مادرم گريسته بود آن شب.
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ی مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد.
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کنند
_سلام
_سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد
من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...
چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست.
سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.
اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.
پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پُرم که روي صدايم نماز مي خوانند...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت
و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...
من از کجا مي آيم؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
اين حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
يک شمعِ تازه را بسرايم از آفتاب
شمع قديم سوختنم را عوض کنم
هرشب ميان مقبره ها راه مي روم
شايد هواي زيستنم را عوض کنم
بردار شعر هاي مرا مرهمي بيار
بگذار وصله هاي تنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران ديشبم
فرصت بده که پيرهنم را عوض کنم
علي داوودي
هان اي شب شوم وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بر كن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم.
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم،
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم.
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب، نه تراست هيچ پايان.
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت.
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست.
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه، باري.
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در،
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور،
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني؟
بودست دلي ز درد خونين،
بودست رخي ز غم مكدر،
بودست بسي سر پر اميد،
ياري كه گرفته يار در بر؛
كو آن همه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار؟
درسايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آن كه حقيقت جهان است؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري؟
يا دشمن جان من شدستي؟
اي شب بنه اين شگفتكاري،
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش!
بگذار فرو بگيردم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد.
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد،
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه،
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه.
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد.
نیمایوشیج
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که در اين کار به جان ميکوشم
من کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم
حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست که گه گه قدحي مي نوشم
هست اميدم که عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوي نفروشم
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها ، پاییز
اخوان
همچو جم جرعه ما کش که ز سرّ دو جهان
پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
سر ما و در میخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و منصب تورانشاهی
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار
عملت چیست که فردوس برین میخواهی
حافظ
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او
آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید،
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر در دهکده مردی تنها،
کوله بارش بر دوش
دست او بر در می گوید باخود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
نیمایوشیج
-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید
-"دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟"
-"همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
-"به کجا چنین شتابان ؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"
-"سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را"
شفيعي كدكني (م. سرشك)
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده، كتاب، گنجه، تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...
فروغ فرخزاد
بگذار سر به سينه من تا بگويمت:
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست؟
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمهء شراب
بيمار خندههاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب
فریدون مشیری
از دفتر ابر و کوچه
شعر كبوتر و آسمان
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
فروغ
اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم
گرفتم هجرت اندر بر، شبت خوش باد من رفتم
ببردي نور روز و شب بدان زلف و رخ زيبا
زهي جادو زهي دلبر، شبت خوش باد من رفتم
ميان آتش و آبم ازين معني مرا بيني
لبان خشك و چشم تر، شبت خوش باد من رفتم
بدان راضي شدم جانا كه از حالم خبر پرسي
ازين آخر بود كمتر؟ شبت خوش باد من رفتم
سنایی
چون بوي گل به کجا رفتي
تنها ماندم ، تنها رفتي ...
چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...
فتادم از پا به ناتواني ، اسير عشقم ، چنان که داني
رهايي از غم نمي توانم ، تو چاره اي کن ، که مي تواني ...
گر ز دل بر آرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشين ريزد ...
چو کاروان رود ، فغانم از زمين ، بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم ...
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر که تو را جويم
اي شادي جان ، سرو روان ، کز بر ما رفتي
از محفل ما ، چون دل ما ، سوي کجا رفتي ...
تنها ماندم، تنها رفتي ...
به کجايي غمگسار من ، فغان زار من بشنو باز آ ، باز آ
از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ...
تنها رفتی ...
رهی معیری
هواي باغ گل سرخ داشتيم و دريغ
كه بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
شب است و آينه خواب سپيده مي بيند
بيا كه روز خوش ما خيال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
كه صبح خنده گشا روي ازو نهان كردست
چه ها كه بر سر ما رفت و كس نزد آهي
به مردمي كه جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسي آتشين بر آراي عشق
كه سينه ها سيه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفكند و رواست
كه اين دلير به بازوي آن هماوردست
دلا منال و ببين هستي يگانه ي عشق
كه آسمان و زمين با من و تو همدردست
ز خواب زلف سياهت چه دم زنم كه هنوز
خيال سايه پريشان ز فكر شبگردست
هوشنگ ابتهاج
دهند پندم و من هيچ پند نپذيرم
كه پند سود ندارد بجاي سوگندي
شنيدهام كه بهشت آن كسي تواند يافت
كه آرزو برساند, به آرزومندي
هزار كبك ندارد دل يك شاهين
هزار بنده ندارد دل خداوندي
به منجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم
به آتش حسراتم فكند خواهندي
تو را سلامت باد اي گل بهار و بهشت
كه سوي قبله رويت نماز خوانندي
شهید بلخی
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نميكردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا
شهریار
ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مي كشت
معجز عيسويت در لب شكرخا بود
يا باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آنكه رخت شمع طرب مي افروخت
وين دل سوخته پروانه ناپروا بود
ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آنكه چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حكايتها بود
ياد باد آنكه نگارم چو كمر بر بستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
وانچه در مسجدم امروز گمست آنجا بود
ياد باد آنكه به اصلاح شما ميشد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهء تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهء اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
محمدرضا ترکی
*
اگرچه ترس در اين شب
- كه از شبانهترين است
اگرچه با شب شومم
- هميشه ترس قرين است
سفر كنيم سفر
*
در اين سياهي شب
- اين شب پر از ترفند
از اين هياكل ترسآفرين چه ميترسي؟
مترسكان سر خرمنند و با بادي
چو بيد ميلرزند
*
سفر به عزم گريز؟
- اين گمان مبر كه مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شكفتن آغاز و
ترجمان شكوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياريست
سفر كنيم،
سفر ابتداي بيداريست
*
سفر كنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشههاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبلهها را درو نخواهد كرد
دروگران همه پيش از درو
- درو شدهاند
حميد مصدق
منظومه "از جداييها"
كوهها باهمند و تنهايند
همچو ما باهمان ِ تنهايان
شاملو
فراش خزان ورق بيفشاند
نقاش صبا چمن بياراست
ما را سر باغ و بوستان نيست
هرجا كه تويي تفرج آنجاست
گويند نظر به روي خوبان
نهي است نه اين نظر كه ما راست
در روي تو سرّ ِ صنع ِ بي چون
چون آب در آبگينه پيداست
چشم چپ خويشتن برآرم
تا چشم نبيندت به جز راست
هر آدمئيي كه مُهر ِمِهرت
در وي نگرفت سنگ خاراست
روزي تر و خشك من بسوزد
آتش كه به زير ديگ سوداست
ناليدن بي حساب سعدي
گويند خلاف راي داناست
از ورطهء ما خبر ندارد
آسوده كه بر كنار درياست
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از بخت شكايت منما
حجله حسن بياراي كه داماد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان كه تعلق دارند
اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهد طربم یاد آمد
كوير تشنهء باران است
«حميد»
- تشنهء خوبي
به من محبت كن!
كه ابر رحمت اگر در كوير ميباريد
به جاي خار بيابان بنفشه ميروييد
و بوي پونهء وحشي به دشت بر ميخاست
چرا هراس؟
چرا شك؟
بيا
كه من
بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست
حمید مصدق
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر
كان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آواز طبل ِ باز
باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست
يعقوبوار وا اسفاها همي زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
والله كه شهر بي تو مرا حبس ميشود
آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست
زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول
آن هاي هوي و نعرهء مستانم آرزوست
گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما
گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست
پنهان زديده ها و همه ديده ها از اوست
آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست
گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست
يك دست جام باده و يك دست جعد يار
رقصي چنين ميانهء ميدانم آرزوست
غزلیات شمس ـ مولانا
راه نفسم بسته شد از آه جگرتاب
كو همنفسي تا نفسي رانم از اين باب
از همنفسان نيست مرا روزي از آنسانك
بر روزن من هم نرود صورت مهتاب
بي همنفسي خوش نتوان زيست به گيتي
بي دست شناور نتوان رست ز غرقاب
اميد وفا دارم و هيهات كه امروز
در گوهر آدم بود اين گوهر ناياب
جز ناله كسي همدم من نيست ز مردم
جز سايه كسي همره من نيست ز اصحاب
آزردهء چرخم نكنم آرزوي كس
آري نرود گرگ گزيده ز پي آب
امروز منم روز فرورفتهء شب خيز
سرگشته از اين بخت سبكپاي گرانخواب
سوزنده و دلمردهتر از شمع به شبگير
لرزنده و نالندهتر از تير به پرتاب
گرمست دمم چون نفس كورهء آهن
تنگست دلم چون دهن كوزهء سيماب
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقيــن دارم
تــو نيز دغـــدغـه ات از دقايــقت پيداســت
مــــرا ببـــخش اگر چشــــم نکته بيـن دارم
بخوان و پاک کـن و اسم خويش را بنويس
به دفتـــر غزلـــم هرچه نقطه چيـــــن دارم
کســـــي هنــــوز عيـــار تـرا نفهميده ست
منــــــــم که از تو به اشعار خود نگين دارم
محمد علي بهمني
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست
بيا اي دوست اينجا در وطــن باش
شريك رنج و شادي هاي من باش
زنان اينجا چو شير شرزه كوشنـد
اگر مردي در اينجا باش و زن باش
شفیعی کدکنی
همه كس را عقل خود بكمال نمايد و فرزند خود بجمال
يكي جهود و مسلمان مناظرت كردنــد
چنان كه خنده گرفت از حديث ِ ايشانم
بطيره گفت مسلمان گر اين قبالهء من
درست نيست خدايــا جهود ميرانـــــم
جهود گفت: به تورات ميخورم سوگند
وگر خلاف كنــــم همچو تو مسلمانــــم
گر از بسيــــــط زمين عقل منعدم گردد
بخود گمان نبـــرد هيچكس كه نادانـــــم
گلستان سعدی، باب هشتم: در آداب صحبت
گفتمش: عالی است مثل حال گل
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
قیصر امین پور
گروس عبدالملکیان