تبليغاتX
بامداد

يكي از علماي معتبر را مناظره افتاد با يكي از ملاحده، لعنهم الله علي حدة، و به حجت با او برنيامد؛ سپر بينداخت و برگشت. كسي گفتش: تو را با چندين علم و فضل با بي‌ديني حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ و او بدينها معتقد نيست و نمي‌شنود؛ مرا به شنيدن كفر او چه حاجت؟
                    آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهي        آن است جوابش كه: جوابش ندهي

 

باب چهارم گلستان، در فوايد خاموشي

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:32 |

درويشي به مناجات در مي‌گفت: يا رب بر بدان رحمت كن كه بر نيكان خود رحمت كرده‌اي كه مر ايشان را نيك آفريده اي.
اوّل كسي كه عَلَم بر جامه كرد و انگشتري در دست جمشيد بود. گفتندش: چرا زينت همه به چپ داري و فضيلت راست راست؟ گفت: راست را زينت راستي تمام است.

فريـــدون گفت نقّاشان چيــــن را             كه پيرامون خرگاهش بدوزنـــد
  بدان را نيك دار اي مرد هشيـــــار            كه نيكان خود بزرگ و نيك‌روزند

گلستان سعدی، باب هشتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:26 |

ناخوش‌آوازي به بانگ بلند قرآن همي‌خواند. صاحبدلي بر او بگذشت. گفت تو را مشاهره چند است، گفت هيچ. گفت پس اين زحمت خود چندين چرا همي‌دهي. گفت از بهر خدا مي‌خوانم. گفت از بهر خدا مخوان

گر تو قرآن بر اين نمط خواني
ببــــري رونـــــــق مسلماني

گلستان سعدی/ باب چهارم/ در فواید خاموشی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:22 |

 دولت افتان و خيزان بايد كه پايدار باشد

 و دولتي كه هموار مي‌رود بر مراد و بي هيچ كراهيت بيكبار خداوندش بيفتد

"تاريخ بيهقي"

مجلد نهم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:52 |

یکی را از علما پرسيدند كه كسي با ماه رويي در خلوت نشسته و درها بسته و رفيقان خفته و نفسْ طالب و شهوتْ غالب، هيچ باشد كه به قوّت ِ پرهيزگاري از وي بسلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رويان بسلامت ماند از بدگويان نماند.

و ان سلم الانسان من سوء نفسه                           فَمِن سوء ظن المدعي ليس يسلم

*

شايــــــد پس ِ كـــــار خويشتن بنشستن          ليـــــــــكن نتـــــــــوان زبــــــــان مـــردم بستـــــن

 

گلستان سعدي

باب پنجم: در عشق و جواني

                                      

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:8 |

يکي از بندگان عمر و ليث گريخته بود. كسان در عقبش برفتند و بازآوردند. وزير را با وي غرضي بود. به کشتنش اشارت كرد تا ديگر بندگان چنين حركت روا ندارند. [بنده پيش عمرو] سر بر زمين نهاد گفت:

          هرچه رود بر سرم چون تو پسندي رواست         بنده چه دعوي كند؟ حكم خداوند راست

اما بموجب آنكه پرورده ي نعمت اين خاندانم نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيي. اگر بي گمان اين بنده را بخواهي كشت به تأويلي شرعي بكش تا در قيامت مأخوذ نباشي. گفت: تأويل چگونه است؟ گفت: اجازت فرماي تا وزير را بكشم آنگه فرماي تا مرا بقصاص بكشند [تا بحق كشته باشي]. ملك بخنديد. وزير را گفت: چه مصلحت مي بيني؟ گفت: اي پادشاه، [از بهرخداي]، به صدقه ي گور پدرت اين شوخ ديده [را ] رها كن تا مرا در بلائي نيفگند. گناه [از] من است كه قول حكما معتبر نداشتم كه گفته‌اند:

                         چو كردي با كلوخ انداز پيـــكار    سر خود را به دست خود شكستي
                         چو تير انداختي در روي دشمن    حذر كن كاندر آماجـــش نشستي

 

گلستان سعدي، باب اول: در سيرت پادشاهان

تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:0 |