تبليغاتX
بامداد -

می‌ترسم. تا آخر خرداد بايد مقاله‌اي را كامل كنم، تا بيست تير هفت كتاب تخصصي را فيش‌برداري. هفته‌ي ديگر عمل مي‌شوم. راهنما مي‌گويد بيهوشي كامل روي حافظه اثر مي‌گذارد. فكر مي‌كنم تكليف كتاب‌ها و فيش‌ها چه مي‌شود؟ و اضطراب دلم را بهم مي‌زند.

ملاقات امروز رضايت‌بخش نبود. احساس خفّت سر تا پايم را گرفته. راهنما مسئوليت منابع انگليسي را شخصاً به عهده مي‌گيرد. از خجالت آب مي‌شوم. از دانشگاه متنفرم و آرزو مي‌كنم اين روزها زود تمام شوند. نه چون اضطراب پايان‌نامه خفه‌ام كرده و مي‌كند، تا كمتر احساس حقارت گلويم را بچسبد.

برايش توضيح دادم به خاطر شرايط كارم از برنامه عقب افتاده‌ام. فكر مي‌كردم حرفهايم قانع كننده است. اينكه بايد پول درآورم تا حداقل براي رفت و آمدم لنگ نمانم. فكر مي‌كردم قانع كننده است. اما از نظر او نبود. مي‌گفت حق نداشتم كارم را ترجيح بدهم ...

سرم را پايين انداختم و فكر كردم تمام اين مدت نه درس، نه دانشگاه، نه ورزش، نه سفر و نه حتي تفريح هيچ كدام، هيچ كدام نجاتم ندادند. اگر كار نبود افسردگي همه‌ي وجودم را بلعيده بود. فكر كردم تمام آن روزها و اين روزهايي كه درون خودم زنداني بودم و روحم را زير مشت و لگد مي‌گرفتم چه چيزي جز كار باعث شده حداقل براي چند لحظه لبخند بزنم؟

 از دانشگاه متنفرم. از اين روزها متنفرم. از روزهاي قبل و بعد اين روزها متنفرم. كاش هيچ وقت از بيهوشي عمل بيدار نشوم. 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:59