مرا تهدید می کنند: دست از سرش بردار
تو بگو چرا در خوابهايم هم رهايم نمي كني؟ ديروز دم غروب، همان موقع كه آسمان به سر و سينهي خودش مي كوفت خواب ميديدم. ميگفتند ديوانه شدهاي. بابا ميگفت اشتباه از ما بوده و حاضر شده بود كه برود. با چشمهاي خيس گوش ميكردم. همه سوار ماشين شديم بياييم ديدنت. ماشين راه نميرفت. از خواب پريدم. باورم نميشد اينها خواب باشد. ديدم آسمان اخمهايش را در هم كشيد و سياه شد. باد و باران و رعد. مادربزرگم آمد گفت هفتهي ديگر روز مادر است. تقويم را نگاه كردم. يخ كردم.
از خرداد و تير و مرداد متنفرم. از تمام روزها و ماههاي زندگيام. از تمام مناسبتهاي تقويمي. حالا تو بگو. آنكه دست از سر ديگري برنميدارد كيست؟ من؟ يا تو كه در خوابهايم هم رهايم نميكني؟