تولدم مبارك؟!

غمباد گرفته ام ولی خيلی محترمانه خودم را به آن کوچه کذايی ميزنم و دل آش و لاشم را با شاديهای کوچک کوچک کوچک خوش می کنم به خيالم.

                                       ...........................................

چهارشنبه ۲۰/۷/۶۲ تقريبا نيمه شب است انگار , اينطور که شاهدان می گويند , ما که هنوز نبوديم , بوديم هم خيلی فرقی نمی كرد...

جخ امروز از مادر نزاده ام , نه , عمر جهان بر من گذشته است

چهارشنبه ۲۰/۷/۸۴ هنوز توی همان كوچه وول می خورم و خودم را ,با قصد, در پيچ و واپيچهايش گم می كنم.

چهارشنبه كه ته بكشد من هم تمام ميشوم با يك مسير بيست و دو ساله و دوباره آغاز ميشوم با يك , يك ديگر روی آن همه بيست و دو .

باز هم قال می مانم. باز هم ضربه های موذی زمان قالم می گذارد و نمی فهمم كی و كجا و چگونه آن همه ۲۲ يكجا ميشود ۲۳ با نامردی تمام.

نه, جخ امروز از مادر نزاده ام

مهرگان آزادگان خجسته باد

نيايش مهر

گزيده ای از مهريشت

مهر دارنده ی دشت های فراخ و رام , كشتزار خوب و بخشنده را خشنود می سازيم

مهر دارنده ي دشتهای فراخ به كسی اسبهای تيزرو دهد كه به مهر دروغ نگويد     (پيمان نشكند)

برای فروغ و فرش با نماز بلند می ستائيم آن مهر دارنده دشتهای فراخ را

مهر دارنده دشتهای فراخ را می ستائيم كه سرزمينهای آريائی خان و مان با سازش و آرامش و خان ومان خوش بخشد

بشود كه او برای ياری ما آيد

بشود كه او برای گشايش كار ما آيد

بشود كه او برای دستگيری ما آيد

بشود كه او برای دلسوزی ما آيد

بشود كه او برای چاره ي ما آيد

بشود كه او برای سعادت ما آيد

بشود  كه او برای دادگری ما آيد

 

مهر را می ستائيم كه دارای دشتهای پهن است. همان كسی كه از گفتار راستين آگاه است.

 
 

آنقدر برايت بميرم كه جا كم بياوری خاكم كنی !

حالا هی که نگاهت می کنم خنده ام می گيرد  نمی دانم چرا خنده ام را هرکس می بيند گريه اش میگيرد                                  

اينکه حال خودم و بقيه . تو حالت چطور است؟ شنيده ام نربام همسايه که ضربه مغزی شد تو هم سرطان روده گرفته ای

تو که انقدر دل نازکی چرا طناب دارت دنبال سرم می آيد هميشه ؟

ولی کور خوانده ای من آنقدر برايت ميميرم که جا کم بياوری خاکم کنی

نکند يادت رفته بچه که بوديم هر وقت می خواستيم بازی کنيم می آمديم کوچه شما

وقتی از پشت پرده خانه تان نگاهم می کردی دلم يک جوری ميشد بيست تا گل می خوردم آنقدر تابلو کرده بودم که همه فهميدند به جز خود خنگت

حالا هم که بزرگ شده ای و دست قنديل بسته ام را نمی بينی

ولی من هميشه دستت را دوست داشتم تو اگر روحت هم خبردار نشد تقصير خودت بود هنوز هم که همان خنده گرم و سردت را داری اين روزها هم که " بهمن " مرا پك ميزند ; گفتم كه بخندي

هميشه دوست داشتم وقتی می بينم نيشم بسته باشد تا باز بيايی و بپرسی دوباره چه مرگت است

ولی اينبار كه بيايی فرق دارد

اينبار چراغ قرمز سر خيابانتان را با خودت بياور تا يادم نرود از تو ديگر عبور نكنم

* شاعر: رضا فلاح

                                 ............................................

يادش بخير . اين يادگاری جشن شب يلدای دو سال پيش است , دانشكده ادبيات دانشگاه تهران , تالار فردوسی . يادش بخير شاعرش چه باحال می خواند . سالن تركيده بود از خنده . الان داشتم دوباره فيلمش را ميديدم. يادش بخير ...
 

شنبه ... پنجشنبه

 اين هفته از اولش آنقدر بدبياری آوردم که اصلا نوشتنم نمی آمد. حالا که مرور می کنم می بينم...

شنبه: ميروم دانشگاه سر کلاس زبان تخصصی (۲) جلسه اول را نيامده بودم و اين جلسه را بدون برنامه و در بلاتکليفی سعی می کنم کلاس را تحمل کنم . بيشتر از بيست دقيقه دوام نمی آورم . با اطمينان کامل از کلاس بيرون ميزنم تا برای دوشنبه سر حذف و اضافه شرش را از سرم کم کنم با اين استدلال که حجم درس بسيار سنگين است و وقت گير و چه آفتی بدتر از اين برای يک دم کنکوری. وسط راه دوتا از بچه های فوق را می بينم که امسال قبول شده اند و چيزهايی از بدبختی و مصيبت تک درس گرفتن و دنبال کلاس و استاد دويدن ترم آخر برايم تعريف می کنم که همانجا تصميم می گيرم نه تنها هيچ درسی را حذف نکنم بلکه چهار تا واحد اضافه هم بردارم.در حاليکه از اين تصميم جديد و ناگهانی کمی هراسانم و هی با خودم فکر می کنم اگر ختم به خير نشود چه , باروبنديلم را بر ميدارم و ميروم خانه . هنوز مرددم و نميدانم واقعا چه كنم.

يكشنبه: صبح فقط كلاس زبان دارم كه ميروم و بر ميگردم . بقيه روز خانه ام. اما نميدانم چرا هيچ كاری نمی كنم. دست و دلم به كتاب و درس نمی رود . هم می خواهم بخوانم و هم خواندنم نمی آيد. كه هر دو حالش آزاردهنده است. اين روزم عملا به يللی تللی می گذرد و دائم فكر فردا را می كنم و با خودم كلنجار ميروم كه چه بلايی سر واحدهايم بياورم.فردا قرائت عربی (۵) دارم كه بايد به خاطرش دو صفحه متن عربی كه شامل دو شعر و يك متن تاريخ ادبياتی است ترجمه و آماده كنم . همه همتم را جمع می كنم تا لااقل اين يكی را درست انجام دهم. نميشود. آنقدر متن پر از كلمات عجيب غريب است و پيچيده كه اشكم را در مياورد آخرش هم هيچی به هيچي.

دوشنبه: نحس ترين روز اين هفته من . از همان صبحش بدبياری پشت بدبياري. كلاس زبان صبحم را نميروم تا نفر اولی باشم كه وارد سايت دانشگاه می شوم. از ترس تجربه های ترم پيش كه اگر چند دقيقه دير برسی ظرفيت كلاسها پر ميشود و تو آلاخون والاخون می ماني. ساعت هشت دانشگاهم. می گويند مسئول سرور اصلی سايت ساعت نه می آيد و تا آن موقع حذف و اضافه ای در كارنيست. اين قصه همين طور تا بعد از ظهر ادامه پيدا می كند البته اينبار ديگر سرور اصلی روشن است فقط سايت دانشگاه است كه به كرام الكاتبين پيوسته و حال همه مان را اساسی كرده تو قوطي.خيلی الكی يكی از فرصتهای غيبت موجه كلاس زبانم را از دست داده ام و كلی عصبانيم. چون برای هر سه تايشان كلی برنامه ريزی كرده بودم. هر كدامشان می توانست تا اواسط آبان ماه جايگزين چند تا از كلاسهای دانشگاه بشود كه با كلاس صبحم تداخل دارد و هميشه سر مهمترينشان دير ميرسيدم. در همين حيث و بيث چيزهايی شنيده می شود از مسافرت رفتن يكی از بهترين استادهايمان كه  قرائت پنج هم يكی از درسهای اين ترم اوست. خيلی جدی نمی گيرم و فكر می كنم از اين چيزها زياد می گويند تا اينكه سر كلاس خود استاد به حرف می آيد و می گويد برايتان خبر خوب دارم من دارم می روم چين تا يكی دو سال ديگر و از دستم راحت ميشويد . همه خبر اين نيست. قسمت دردآورش اين است كه استاد جان از اواسط همين ترم راهی ميشود و اين يعنی همه مان بدبخت شده ايم اساسي. معلوم نيست چه كسی استاد جايگزين باشد و بخواهد چه بكند و از همه بدتر اينكه همه ما كه ترم هفتمی هستيم و مشغول آماده شدن برای فوق روی اين كلاس و استادش خيلی حساب باز كرده بوديم . اما قسمت سوزناك ماجرا اين است كه استاد خيلی هم با اختيار خودش نمی رود در واقع اين استاد عزيز ما چند وقت پيش چنين تقاضائی براي سفر به چين می دهد اما به قول خودش اصلا فكرش را هم نمی كرده به اين سرعت همه كارها جفت و جور شود.ما هم فكرش را نمی كرديم.عملا و علنا سرعت بخشيدن به روند اين برنامه دست همان كسانی است كه ترم پيش يكی ديگر از بی نظيرترين استادهايمان را به دليل عدم صلاحيت علمی در تدريس از دانشگاه بيرون كردند تا جا برای خود پست رذلشان بازتر شود.حالا ديگر همه مان خوب ميدانيم كه دانشگاه شده لانه شغال و روباه . با رفتن اين يكی هم كه ديگر عملا دانشگاه يك خرابه است. با شنيدن اين خبر بعضی ها بغضشان می گيرد و بعضيها بغضشان می شكند و ما هم كه خيلی می خواهيم ادای آدمهای مقاوم را درآوريم از درون گريه می كنيم! يكی از بچه ها هم می گويد : استاد حالا ديگر بايد بگوييم هردم از اين باغ بری ميرود! راست می گويد . خيلي.
شانزدهم مهر روز جشن مهرگان است كه به خاطر تداخلش با ماه رمضان همه دانشكده ها برنامه شان را دوشنبه برگزار  كردند.بعد از آن كلاس كذائی يك راست ميروم دانشكده پزشكی تالار ابن سينا.پوستر تبليغاتيش را ديده بودم كه خيلی وسوسه برانگيز بود.هم سخنرانانش و هم برنامه های ديگرش كه از همه چشمگيرتر دو برنامه موسيقی بود. يك تكنوازی سه تار و يك برنامه نيم ساعته موسيقی باستانی ايران به سرپرستی اهورا پارسا كه فوق العاده بود. ساعت شش می آيم بيرون و ميروم سايت دانشكده مان بلكه فرجی شده باشد . سايت درست شده . كارهايم را می كنم و كلك قضيه را  می كنم و خيالم راحت ميشود .

سه شنبه: كلی از برنامه ام برای فوق عقبم و اين عصبی ام می كند . گيج شده ام و نمی دانم بايد ديگر چه كنم. دوباره از كجا شروع كنم و چه جوری درسهای عقب مانده را مرور كنم. امروز آخرين جلسه از كلاس تنيسی است كه دوهفته پيش به پيشنهاد دوستی فقط محض تجربه و امتحان و تنها برای پنج شش جلسه ای می رفتم.از تمام اين پنج جلسه تنها دو نكته را خوب متوجه شدم: از تنيس بيزارم و دانشگاه شهيد بهشتی را دوست دارم آنقدر كه حتی كمي وسوسه شدم به خاطر هوا خوب و فوق العاده و فضاي زيبايش هم كه شده چند ترمی محيطش را تجربه كنم. فقط بايد دانشجوی دانشگاه تهران باشيد و چهار سال در آن محيط دودزده و ديوانه كننده رفت و آمد كنيد تا بدانيد چرا آرزوی همچين چيزی غريب نيست. كلاسمان در دانشگاه بهشتی برگزار ميشد و معمولا هم بين ساعات هفت تا ده شب بود . فقط سكوت و خلوتی و هوای فوق العاده عالی دانشگاه كمی راضيم ميكرد كه جلسات كسل كننده آموزش تنيس را تحمل كنم . واقعا ورزش مزخرفی است. كسل كننده و بيروح و يك نواخت و نا موزون. فقط شيك است و اين كسانی را ارضا می كند كه از همه چيز فقط عاشق دك و پز و كلاسش هستند. كه متاسفانه يا خوشبختانه درباره من اينطور نيست . من تا عميقا غرق چيزی نشوم و تا با همه وجود چيزی را درك نكنم نمی توانم خودم را راضی به دوست داشتن يا انجامش كنم اگرچه همه دنيا هم  يك صدا بر بودنش متفق باشند. . اصلا نمی توانم بپذيرمش.نمی فهمم چطور بعضيها می توانند صرفا به خاطر ظاهر يا تبی كه راجع به چيزي چند صباحی می آيد و يك سری را درگير می كند خودشان را به دست جمع بسپارند و تن بدهند . نمی توانم عضو حزب باد باشم. و به همين خاطر هم هست كه خيلی خودسر و كله شقم. و باز هم به همين خاطر است كه هيچ وقت نتوانستم خودم را راضی كنم كه تابع مد باشم اگرچه به نظرم خيلی هم زيبا می آمد ولی مثل ديگران شدن را دوست نداشتم و ندارم. و همه اين روضه هايی كه خواندم به خاطر حرف دوست عزيزم بود كه تنها هدفش از يادگيري تنيس " كلاس " ش بود و اين واقعا راضيش می كرد ! خوش به حالش.من كه در اين پنج جلسه زجر كش شدم. به هرحال اگر هيچ چيز نداشت دست كم يك تجربه بود كه من هم از اول با همين نيت رفتم.

چهارشنبه:از صبح می روم دانشگاه و در كمال خوشوقتي! هيچ كدام از كلاسهايم تشكيل نمی شود و با اعصابی مضاعف خورد شده از تلف شدن وقتم , خسته و كوفته ساعت دو بعد از ظهر بر می گردم خانه.

پنجشنبه : می خواهم بروم سر و سامانی به برنامه ام بدهم و خاكی توی سرم كنم . به دعای شما هم شديدا محتاجيم.

 
 

با گلستان خواب نيمروزی راحتی را تجربه کنيد !

نمی دانم تا به حال چيزی راجع به خواب قيلوله شنيده ايد يا نه ؟ در متون کهن ادبی بارها به اينگونه خوابيدن اشاره شده و اينطور که در توصيفش می گويند خوابی است که از حدود ساعت يازده تا يک بعد از ظهر انجام شود و باز هم آنطور که در اين متون ذکر شده مفيد بودن آن برای سلامتی و توصيه اکيد و شديد آن از نظر پزشکی کاملا ثابت شده. ( البته  با توجه به طب آن زمان ) و صد البته اين خواب به عنوان خواب نيمروزی برای کسانی توصيه می شود که حداقل ساعت پنج صبح بيدار بوده باشند .

همه اينها را گفتم که برسم به اينجا که بنده الان حدود يک ساعتی است که از خواب ناز قيلوله ام بيدار شده ام و در ادامه ی اين مبحث نکته ديگری در عالم خواب را می خواهم بگويم که روانشناسی امروز برای حل مشکلات عصبی و يافتن آرامش روان روش جالبی را توصيه می کند : اگر مشکلی ذهنتان را به شدت مشغول کرده  و مثل بختک افتاده روی اعصابتان و ولتان نمی کند قرصهای آرامبخش و همه اين متد های رسيدن به آرامش درون را بريزيد دور و فقط يک کار بکنيد : سعی کنيد بخوابيد.

چيزی که امروز به عينه تجربه اش کردم و مثل آبی كه بريزند روی آتش آرامم كرد . حالا شما فکر کنيد که اگر بتوانيد با يک تير دو نشان بزنيد و خواب قيلوله را با حالت دوم هماهنگ کنيد چه اتفاق محشری خواهد افتاد.

                                     .......................................

تمام اين چند روز داشتم با گلستان سعدی عشق می کردم. گلستان يکی از منابع درجه يک فوق ليسانس ادبيات محسوب می شود و به نظر من يکی از بی نظير ترينشان .  اگر اهل ادبيات نيستيد يا هستيد ولی نه از نوع کلاسيکش برايتان آرزوی می کنم توفيق خواندن اين جواهر ادب فارسی و جهان نصيبتان شود.

چند سال پيش گلستان و بوستان به عنوان برگزيدگان متون برتر جهانی صاحب نوبل افتخاری ادبيات شدند. حالا انقدر دنبال عرفان و عشق و عالم الوهيت , تو سر و كله تان نزنيد كه حتما آخرين كتاب پائولو كوئيلو را قورت بدهيد يا كتابهای فلان روانشناس و جامعه شناس و رفتار شناس و ... شناس را تا تهش بخوانيد و بعد فكر كنيد وای چقدر دريچه های جديدی در زندگيتان باز شده و دنيا دارد به كجاها ميرسد ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم.

فقط كافی است باب هشتم گلستان را باز كنيد و با شكر فشانيهای سعدی غرق لذت شويد.

دارم خودم را برای آزمون فوق ليسانس آماده می كنم و عنوانهای كتابها مثل مور و ملخ جلوی چشمهايم رژه می روند . از متون نثر كه تاريخ بيهقی و كليله و دمنه و چهار مقاله است بگيريد بياييد تا متون نظم كه با غولهايی مثل حافظ و مولانا خاقاني شروع می شود و به بوستان و منطق الطير عطار و حديقه سنايی ختم ميشود.

تازه اينها كه گفتم دانه درشتهايش بود . بقيه اش را نمی گويم تا دلتان بيشتر از اين برايم كباب نشود.