شنبه ... پنجشنبه
اين هفته از اولش آنقدر بدبياری آوردم که اصلا نوشتنم نمی آمد. حالا که مرور می کنم می بينم...
شنبه: ميروم دانشگاه سر کلاس زبان تخصصی (۲) جلسه اول را نيامده بودم و اين جلسه را بدون برنامه و در بلاتکليفی سعی می کنم کلاس را تحمل کنم . بيشتر از بيست دقيقه دوام نمی آورم . با اطمينان کامل از کلاس بيرون ميزنم تا برای دوشنبه سر حذف و اضافه شرش را از سرم کم کنم با اين استدلال که حجم درس بسيار سنگين است و وقت گير و چه آفتی بدتر از اين برای يک دم کنکوری. وسط راه دوتا از بچه های فوق را می بينم که امسال قبول شده اند و چيزهايی از بدبختی و مصيبت تک درس گرفتن و دنبال کلاس و استاد دويدن ترم آخر برايم تعريف می کنم که همانجا تصميم می گيرم نه تنها هيچ درسی را حذف نکنم بلکه چهار تا واحد اضافه هم بردارم.در حاليکه از اين تصميم جديد و ناگهانی کمی هراسانم و هی با خودم فکر می کنم اگر ختم به خير نشود چه , باروبنديلم را بر ميدارم و ميروم خانه . هنوز مرددم و نميدانم واقعا چه كنم.
يكشنبه: صبح فقط كلاس زبان دارم كه ميروم و بر ميگردم . بقيه روز خانه ام. اما نميدانم چرا هيچ كاری نمی كنم. دست و دلم به كتاب و درس نمی رود . هم می خواهم بخوانم و هم خواندنم نمی آيد. كه هر دو حالش آزاردهنده است. اين روزم عملا به يللی تللی می گذرد و دائم فكر فردا را می كنم و با خودم كلنجار ميروم كه چه بلايی سر واحدهايم بياورم.فردا قرائت عربی (۵) دارم كه بايد به خاطرش دو صفحه متن عربی كه شامل دو شعر و يك متن تاريخ ادبياتی است ترجمه و آماده كنم . همه همتم را جمع می كنم تا لااقل اين يكی را درست انجام دهم. نميشود. آنقدر متن پر از كلمات عجيب غريب است و پيچيده كه اشكم را در مياورد آخرش هم هيچی به هيچي.
دوشنبه: نحس ترين روز اين هفته من . از همان صبحش بدبياری پشت بدبياري. كلاس زبان صبحم را نميروم تا نفر اولی باشم كه وارد سايت دانشگاه می شوم. از ترس تجربه های ترم پيش كه اگر چند دقيقه دير برسی ظرفيت كلاسها پر ميشود و تو آلاخون والاخون می ماني. ساعت هشت دانشگاهم. می گويند مسئول سرور اصلی سايت ساعت نه می آيد و تا آن موقع حذف و اضافه ای در كارنيست. اين قصه همين طور تا بعد از ظهر ادامه پيدا می كند البته اينبار ديگر سرور اصلی روشن است فقط سايت دانشگاه است كه به كرام الكاتبين پيوسته و حال همه مان را اساسی كرده تو قوطي.خيلی الكی يكی از فرصتهای غيبت موجه كلاس زبانم را از دست داده ام و كلی عصبانيم. چون برای هر سه تايشان كلی برنامه ريزی كرده بودم. هر كدامشان می توانست تا اواسط آبان ماه جايگزين چند تا از كلاسهای دانشگاه بشود كه با كلاس صبحم تداخل دارد و هميشه سر مهمترينشان دير ميرسيدم. در همين حيث و بيث چيزهايی شنيده می شود از مسافرت رفتن يكی از بهترين استادهايمان كه قرائت پنج هم يكی از درسهای اين ترم اوست. خيلی جدی نمی گيرم و فكر می كنم از اين چيزها زياد می گويند تا اينكه سر كلاس خود استاد به حرف می آيد و می گويد برايتان خبر خوب دارم من دارم می روم چين تا يكی دو سال ديگر و از دستم راحت ميشويد . همه خبر اين نيست. قسمت دردآورش اين است كه استاد جان از اواسط همين ترم راهی ميشود و اين يعنی همه مان بدبخت شده ايم اساسي. معلوم نيست چه كسی استاد جايگزين باشد و بخواهد چه بكند و از همه بدتر اينكه همه ما كه ترم هفتمی هستيم و مشغول آماده شدن برای فوق روی اين كلاس و استادش خيلی حساب باز كرده بوديم . اما قسمت سوزناك ماجرا اين است كه استاد خيلی هم با اختيار خودش نمی رود در واقع اين استاد عزيز ما چند وقت پيش چنين تقاضائی براي سفر به چين می دهد اما به قول خودش اصلا فكرش را هم نمی كرده به اين سرعت همه كارها جفت و جور شود.ما هم فكرش را نمی كرديم.عملا و علنا سرعت بخشيدن به روند اين برنامه دست همان كسانی است كه ترم پيش يكی ديگر از بی نظيرترين استادهايمان را به دليل عدم صلاحيت علمی در تدريس از دانشگاه بيرون كردند تا جا برای خود پست رذلشان بازتر شود.حالا ديگر همه مان خوب ميدانيم كه دانشگاه شده لانه شغال و روباه . با رفتن اين يكی هم كه ديگر عملا دانشگاه يك خرابه است. با شنيدن اين خبر بعضی ها بغضشان می گيرد و بعضيها بغضشان می شكند و ما هم كه خيلی می خواهيم ادای آدمهای مقاوم را درآوريم از درون گريه می كنيم! يكی از بچه ها هم می گويد : استاد حالا ديگر بايد بگوييم هردم از اين باغ بری ميرود! راست می گويد . خيلي.
شانزدهم مهر روز جشن مهرگان است كه به خاطر تداخلش با ماه رمضان همه دانشكده ها برنامه شان را دوشنبه برگزار كردند.بعد از آن كلاس كذائی يك راست ميروم دانشكده پزشكی تالار ابن سينا.پوستر تبليغاتيش را ديده بودم كه خيلی وسوسه برانگيز بود.هم سخنرانانش و هم برنامه های ديگرش كه از همه چشمگيرتر دو برنامه موسيقی بود. يك تكنوازی سه تار و يك برنامه نيم ساعته موسيقی باستانی ايران به سرپرستی اهورا پارسا كه فوق العاده بود. ساعت شش می آيم بيرون و ميروم سايت دانشكده مان بلكه فرجی شده باشد . سايت درست شده . كارهايم را می كنم و كلك قضيه را می كنم و خيالم راحت ميشود .
سه شنبه: كلی از برنامه ام برای فوق عقبم و اين عصبی ام می كند . گيج شده ام و نمی دانم بايد ديگر چه كنم. دوباره از كجا شروع كنم و چه جوری درسهای عقب مانده را مرور كنم. امروز آخرين جلسه از كلاس تنيسی است كه دوهفته پيش به پيشنهاد دوستی فقط محض تجربه و امتحان و تنها برای پنج شش جلسه ای می رفتم.از تمام اين پنج جلسه تنها دو نكته را خوب متوجه شدم: از تنيس بيزارم و دانشگاه شهيد بهشتی را دوست دارم آنقدر كه حتی كمي وسوسه شدم به خاطر هوا خوب و فوق العاده و فضاي زيبايش هم كه شده چند ترمی محيطش را تجربه كنم. فقط بايد دانشجوی دانشگاه تهران باشيد و چهار سال در آن محيط دودزده و ديوانه كننده رفت و آمد كنيد تا بدانيد چرا آرزوی همچين چيزی غريب نيست. كلاسمان در دانشگاه بهشتی برگزار ميشد و معمولا هم بين ساعات هفت تا ده شب بود . فقط سكوت و خلوتی و هوای فوق العاده عالی دانشگاه كمی راضيم ميكرد كه جلسات كسل كننده آموزش تنيس را تحمل كنم . واقعا ورزش مزخرفی است. كسل كننده و بيروح و يك نواخت و نا موزون. فقط شيك است و اين كسانی را ارضا می كند كه از همه چيز فقط عاشق دك و پز و كلاسش هستند. كه متاسفانه يا خوشبختانه درباره من اينطور نيست . من تا عميقا غرق چيزی نشوم و تا با همه وجود چيزی را درك نكنم نمی توانم خودم را راضی به دوست داشتن يا انجامش كنم اگرچه همه دنيا هم يك صدا بر بودنش متفق باشند. . اصلا نمی توانم بپذيرمش.نمی فهمم چطور بعضيها می توانند صرفا به خاطر ظاهر يا تبی كه راجع به چيزي چند صباحی می آيد و يك سری را درگير می كند خودشان را به دست جمع بسپارند و تن بدهند . نمی توانم عضو حزب باد باشم. و به همين خاطر هم هست كه خيلی خودسر و كله شقم. و باز هم به همين خاطر است كه هيچ وقت نتوانستم خودم را راضی كنم كه تابع مد باشم اگرچه به نظرم خيلی هم زيبا می آمد ولی مثل ديگران شدن را دوست نداشتم و ندارم. و همه اين روضه هايی كه خواندم به خاطر حرف دوست عزيزم بود كه تنها هدفش از يادگيري تنيس " كلاس " ش بود و اين واقعا راضيش می كرد ! خوش به حالش.من كه در اين پنج جلسه زجر كش شدم. به هرحال اگر هيچ چيز نداشت دست كم يك تجربه بود كه من هم از اول با همين نيت رفتم.
چهارشنبه:از صبح می روم دانشگاه و در كمال خوشوقتي! هيچ كدام از كلاسهايم تشكيل نمی شود و با اعصابی مضاعف خورد شده از تلف شدن وقتم , خسته و كوفته ساعت دو بعد از ظهر بر می گردم خانه.
پنجشنبه : می خواهم بروم سر و سامانی به برنامه ام بدهم و خاكی توی سرم كنم . به دعای شما هم شديدا محتاجيم.